جستجو واژه
گنجینه سخن
درباره آی واژه
بستن
جستجو واژه
گنجینه سخن
درباره آی واژه
گنجینه سخن
اقبال لاهوری
ارمغان حجاز
ارمغان حجاز
اقبال لاهوری
ارمغان حجاز
1
دل ما بیدلان بردند و رفتند
2
سخن ها رفت از بود و نبودم
3
دل من در گشاد چون و چند است
4
چه شور است این که در آب و گل افتاد
5
جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟
6
دل بی قید من در پیچ و تابیست
7
صبنت الکاس عنا ام عمرو
8
بخود پیچیدگان در دل اسیرند
9
روم راهی که او را منزلی نیست
10
می من از تنک جامان نگه دار
11
ترا این کشمکش اندر طلب نیست
12
ز من هنگامه ئی وه این جهان را
13
جهانی تیره تر با آفتابی
14
غلامم جز رضای تو نجویم
15
دلی در سینه دارم بی سروری
16
چه گویم قصه دین و وطن را
17
مسلمانی که در بند فرنگ است
18
نخواهم این جهان و آن جهان را
19
چه میخواهی ازین مرد تن آسای
20
به آن قوم از تو میخواهم گشادی
21
نگاه تو عتاب آلود تا چند
22
سرود رفته باز آید که ناید؟
23
اگر می آید آن دانای رازی
24
متاع من دل درد آشنای است
25
دل از دست کسی بردن نداند
26
دل ما از کنار ما رمیده
27
نداند جبرئیل این های و هو را
28
شب این انجمن آراستم من
29
چنین دور آسمان کم دیده باشد
30
عطا کن شور رومی ، سوز خسرو
31
مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است
32
دگر ملت که کاری پیش گیرد
33
دگر قومی که ذکر لاالهش
34
جهان تست در دست خسی چند
35
مریدی فاقه مستی گفت با شیخ
36
دگرگون کشور هندوستان است
37
ز محکومی مسلمان خود فروش است
38
یکی اندازه کن سود و زیان را
39
تو میدانی حیات جاودان چیست؟
40
بپایان چون رسد این عالم پیر
41
بدن وامانده و جانم در تک و پوست
42
الایا خیمگی خیمه فروهل
43
نگاهی داشتم بر جوهر دل
44
ندانم دل شهید جلوه کیست
45
مپرس از کاروان جلوه مستان
46
به این پیری ره یثرب گرفتم
47
گناه عشق و مستی عام کردند
48
چه پرسی از مقامات نوایم
49
سحر با ناقه گفتم نرم تر رو
50
مهار ای ساربان او را نشاید
51
نم اشک است در چشم سیاهش
52
چه خوش صحرا که در وی کاروانها
53
چه خوش صحرا که شامش صبح خند است
54
امیر کاروان آن اعجمی کیست؟
55
مقام عشق و مستی منزل اوست
56
غم پنهاں که بی گفتن عیان است
57
به راغان لاله رست از نو بهاران
58
گهی شعر عراقی را بخوانم
59
غم راهی نشاط آمیزتر کن
60
بپا ای هم نفس باهم بنالیم
61
حکیمان را بها کمتر نهادند
62
جهان چار سو اندر بر من
63
درین وادی زمانی جاودانی
64
مسلمان آن فقیر کج کلاهی
65
تب و تاب دل از سوز غم تست
66
شب هندی غلامان را سحر نیست
67
چه گویم زان فقیری دردمندی
68
چسان احوال او را بر لب آرم
69
هنوز این چرخ نیلی کج خرام است
70
نماند آن تاب و تب در خون نابش
71
دل خود را اسیر رنگ و بو کرد
72
بروی او در دل ناگشاد
73
گریبان چاک و بی فکر رفو زیست
74
حق آن ده که « مسکین و اسیر» است
75
دگر پاکیزه کن آب و گل او
76
عروس زندگی در خلوتش غیر
77
به چشم او نه نور و نی سرور است
78
مسلمان زاده و نامحرم مرگ
79
ملوکیت سراپا شیشه بازی است
80
تن مرد مسلمان پایدار است
81
مسلمان شرمسار از بی کلاهی است
82
مپرس از من که احوالش چسان است
83
به چشمش وانمودم زندگی را
84
مسلمان گرچه بی خیل و سپاهی است
85
متاع شیخ اساطیر کهن بود
86
دگرگون کرد لادینی جهان را
87
حرم از دیر گیرد رنگ و بوئی
88
فقیران تا به مسجد صف کشیدند
89
مسلمانان به خویشان در ستیزند
90
جبین را پیش غیر الله سودیم
91
بدست می کشان خالی ایاغ است
92
سبوی خانقاهان خالی از می
93
مسلمانم غریب هر دیارم
94
به آن بالی که بخشیدی ، پریدم
95
شبی پیش خدا بگریستم زار
96
نگویم از فرو فالی که بگذشت
97
نگهبان حرم معمار دیر است
98
ز سوز این فقیر ره نشینی
99
گهی افتم گهی مستانه خیزم
100
مرا تنهائی و آه و فغان به
101
پریدم در فضای دلپذیرش
102
به آن رازی که گفتم پی نبردند
103
نه شعر است اینکه بر وی دل نهادم
104
تو گفتی از حیات جاودان گوی
105
رخم از درد پنهان زعفرانی
106
زبان ما غریبان از نگاهیست
107
خودی دادم ز خود نامحرمی را
108
درون ما بجز دود نفس نیست
109
غریبی دردمندی نی نوازی
110
نم و رنگ از دم بادی نجویم
111
در آن دریا که او را ساحلی نیست
112
مران از در که مشتاق حضوریم
113
به افرنگی بتان دل باختم من
114
می از میخانهٔ مغرب چشیدم
115
فقیرم از تو خواهم هر چه خواهم
116
نه با ملا نه با صوفی نشینم
117
دل ملا گرفتار غمی نیست
118
سر منبر کلامش نیشدار است
119
دل صاحبدلان او برد یا من؟
120
غریبم در میان محفل خویش
121
دل خود را بدست کس ندادم
122
همان سوز جنون اندر سر من
123
هنوز این خاک دارای شرر هست
124
نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است
125
مرا در عصر بی سوز آفریدند
126
نگیرد لاله و گل رنگ و بویم
127
من اندر مشرق و مغرب غریبم
128
طلسم علم حاضر را شکستم
129
به چشم من نگه آوردهٔ تست
130
چو خود را در کنار خود کشیدم
131
درین عالم بهشت خرمی هست
132
بده او را جوان پاکبازی
133
بیا ساقی بگردان جام می را
134
جهان از عشق و عشق از سینه تست
135
مرا این سوز از فیض دم تست
136
درین بتخانه دل با کس نبستم
137
دمید آن لاله از مشت غبارم
138
حضور ملت بیضا تپیدم
139
بصدق فطرت رندانه من
140
دلی برکف نهادم ، دلبری نیست
141
چو رومی در حرم دادم اذان من
142
گلستانی ز خاک من بر انگیز
143
مسلمان تا بساحل آرمید است
144
که گفت او را که آید بوی یاری؟
145
ز بحر خود بجوی من گهر ده
146
بجلوت نی نوازیهای من بین
147
بهرحالی که بودم خوش سرودم
148
شریک درد و سوز لاله بودم
149
هنوز این خاک دارای شرر هست
150
بکوی تو گداز یک نوا بس
151
ز شوق آموختم آن های و هوئی
152
یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان
153
بده دستی ز پا افتادگان را
154
تو هم آن می بگیر از ساغر دوست
155
تو سلطان حجازی من فقیرم
156
سراپا درد درمان ناپذیرم
157
بیا باهم در آویزیم و رقصیم
158
ترا اندر بیابانی مقام است
159
مسلمانیم و آزاد از مکانیم
160
ز افرنگی صنم بیگانه تو شو
161
مجو از من کلام عارفانه
162
به منزل کوش مانند مه نو
163
چو موج از بحر خود بالیده ام من
164
بیا ساقی بگردان ساتگین را
165
بیا ساقی نقاب از رخ برافکن
166
برون از سینه کش تکبیر خود را
167
مسلمان از خودی مرد تمام است
168
مسلمانان که خود را فاش دیدند
169
گشودم پردهء از روی تقدیر
170
به ترکان بسته درها را گشادند
171
هر آن قومی که می ریزد بهارش
172
خدا آن ملتی را سروری داد
173
ز رازی حکمت قرآن بیاموز
174
کسی کو بر خودی زد «لااله» را
175
تو ای نادان دل آگاه دریاب
176
دل تو داغ پنهانی ندارد
177
اناالحق جز مقام کبریا نیست
178
به آن ملت اناالحق سازگار است
179
میان امتان والا مقام است
180
وجودش شعله از سوز درون است
181
پرد در وسعت گردون یگانه
182
به باغان عندلیبی خوش صفیری
183
بجام نو کهن می از سبو ریز
184
گرفتم حضرت ملا ترش روست
185
فرنگی صید بست از کعبه و دیر
186
به بند صوفی و ملا اسیری
187
ز قرآن پیش خود آئینه آویز!
188
ز من بر صوفی و ملا سلامی
189
ز دوزخ واعظ کافر گری گفت
190
مریدی خود شناسی پخته کاری
191
پسر را گفت پیری خرقه بازی
192
به کام خود دگر آن کهنه می ریز
193
بگیر از ساغرشن لاله رنگی
194
نصیبی بردم از تاب و تب او
195
سراپا درد و سوز شنائی
196
بروی من در دل باز کردند
197
ز رومی گیر اسرار فقیری
198
خیالش با مه و انجم نشیند
199
خودی تا گشت مهجور خدائی
200
می روشن ز تاک من فرو ریخت
201
تو ای باد بیابان از عرب خیز
202
خلافت فقر با تاج و سریر است
203
جوانمردی که خود را فاش بیند
204
به روی عقل و دل بگشای هر در
205
خنکن ملتی بر خود رسیده
206
چه خوش زد ترک ملاحی سرودی
207
جهانگیری بخاک ما سرشتند
208
مسلمانی که خود را امتحان کرد
209
بگو از من نواخوان عرب را
210
به جانهافریدم های و هو را
211
تو هم بگذارن صورت نگاری
212
بخاک ما دلی ، در دل غمی هست
213
مسلمان بنده مولا صفات است
214
بده با خاک اون سوز و تابی
215
مسلمانی غم دل در خریدن
216
کسی کو فاش دید اسرار جانرا
217
نگهدارنچه درب و گل تست
218
شب این کوه و دشت سینه تابی
219
نکو میخوان خط سیمای خود را
220
سحرگاهان که روشن شد در و دشت
221
عرب را حق دلیل کاروان کرد
222
درن شبها خروش صبح فرداست
223
دگرئین تسلیم و رضا گیر
224
چمنها زان جنون ویرانه گردد
225
نخستین لاله صبح بهارم
226
پریشانم چو گرد ره گذاری
227
خوشآن قومی پریشان روزگاری
228
به بحر خویش چون موجی تپیدم
229
نگاهش پر کند خالی سبوها
230
چو بر گیرد زمام کاروان را
231
مبارکباد کنن پاک جان را
232
دل اندر سینه گوید دلبری هست
233
عرب خود را به نور مصطفی سوخت
234
خلافت بر مقام ما گواهی است
235
در افتد با ملوکیت کلیمی
236
هنوز اندر جهان دم غلام است
237
محبت از نگاهش پایدار است
238
به ملک خویش عثمانی امیر است
239
خنک مردان که سحر او شکستند
240
به ترکانرزوئی تازه دادند
241
بهل ای دخترک این دلبری ها
242
نگاه تست شمشیر خدا داد
243
ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
244
جهان را محکمی از امهات است
245
مرا داد این خرد پرور جنونی
246
خنکن ملتی کز وارداتش
247
اگر پندی ز درویشی پذیری
248
ز شام ما برونور سحر را
249
چه عصر است این که دین فریادی اوست
250
نگاهش نقشبند کافری ها
251
جوانان را بدموز است این عصر
252
مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
253
چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
254
در صد فتنه را بر خود گشادی
255
برهمن را نگویم هیچ کاره
256
نگه دارد برهمن کار خود را
257
برهمن گفت برخیز از در غیر
258
تب و تابی که باشد جاودانه
259
ز علم چاره سازی بی گدازی
260
بهن مؤمن خدا کاری ندارد
261
ز من گیر این که مردی کور چشمی
262
ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟
263
ادب پیرایه نادان و داناست
264
ترا نومیدی از طفلان روا نیست
265
به پور خویش دین و دانشموز
266
نوا از سینه مرغ چمن برد
267
خدایا وقتن درویش خوش باد
268
کسی کو «لا اله» را در گره بست
269
چو می بینی که رهزن کاروان کشت
270
جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
271
شتر را بچه او گفت در دشت
272
پریدن از سر بامی به بامی
273
نگر خود را بچشم محرمانه
274
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
275
تو در دریا نئی او در بر تست
276
نه از ساقی نه از پیمانه گفتم
277
بخود باز او دامان دلی گیر
278
حرم جز قبله قلب و نظر نیست
279
حضور عالم انسانی
280
بیا ساقی بیارن کهنه می را
281
یکی از حجرهٔ خلوت برونی
282
زمانه فتنه ها ورد و بگذشت
283
بسا کس اندوه فردا کشیدند
284
چو بلبل نالهٔ زاری نداری
285
بیا بر خویش پیچیدن بیاموز
286
گله از سختی ایام بگذار
287
کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
288
فتادی از مقام کبریائی
289
خوشا روزی که خود را باز گیری
290
تو هم مثل من از خود در حجابی
291
چه خوش گفت اشتری با کره خویش
292
مرا یاد است از دانای افرنگ
293
الا ای کشته نامحرمی چند
294
دجود است اینکه بینی یا نمود است
295
به ضرب تیشه بشکن بیستون را
296
منه از کف چراغ رزو را
297
دل دریا سکون بیگانه از تست
298
دو گیتی را بخود باید کشیدن
299
به ما ای لاله خود را وانمودی
300
نگرید مرد از رنج و غم و درد
301
نپنداری که مرد امتحان مرد
302
اگر خاک تو از جان محرمی نیست
303
پریشان هر دم ما از غمی چند
304
جوانمردی که دل با خویشتن بست
305
ازن غم ها دل ما دردمند است
306
مگو با من خدای ما چنین کرد
307
برون کن کینه را از سینهٔ خویش
308
سحرها در گریبان شب اوست
309
بباد صبحدم شبنم بنالید
310
دلن بحر است کو ساحل نورزد
311
دل ماتش و تن موج دودش
312
زمانه کار او را میبرد پیش
313
نه نیروی خودی را زمودی
314
تو میگوئی که دل از خاک و خون است
315
جهان مهر و مه زناری اوست
316
من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
317
گهی جویندهٔ حسن غریبی
318
جهان دل ، جهان رنگ و بو نیست
319
نگه دید و خرد پیمانهورد
320
محبت چیست تاثیر نگاهی است
321
خودی روشن ز نور کبریائی است
322
چه قومی در گذشت از گفتگوها
323
خودی را از وجود حق وجودی
324
دلی چون صحبت گل می پذیرد
325
وصال ما وصال اندر فراق است
326
کف خاکی که دارم از در اوست
327
یقین دانم که روزی حضرت او
328
به روما گفت با من راهب پیر
329
شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت
330
ثباتش ده که میر شش جهات است
331
بگو ابلیس را از من پیامی
332
جهان تا از عدم بیرون کشیدند
333
جدائی شوق را روشن بصر کرد
334
ترا ازستان خود براندند
335
تو می دانی صواب و ناصوابم
336
بیا تا نرد را شاهانه بازیم
337
فساد عصر حاضر شکار است
338
به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
339
چه شیطانی خرامش واژگونی
340
چه زهرابی که در پیمانه اوست
341
بشر تا از مقام خود فتاد است
342
مشو نخچیر ابلیسان این عصر
343
حریف ضرب او مرد تمام است
344
ز فهم دون نهادان گرچه دور است
345
بیا تا کار این امت بسازیم
346
قلندر جره باز سمانها
347
ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
348
چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
349
مرا از منطقید بوی خامی
350
بیا از من بگیرن دیر ساله
351
بدست من همان دیرینه چنگ است
352
بگو از من به پرویزان این عصر
353
فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
354
در دل را بروی کس نبستم
355
درین گلشن ندارم ب و جاهی
356
دو صد دانا درین محفل سخن گفت
357
ندانم نکته های علم و فن را
358
نپنداری که مرغ صبح خوانم
359
بچشم من جهان جز رهگذر نیست
360
به این نابودمندی بودن آموز
361
کهن پروردهء این خاکدانم
362
ندانی تا نباشی محرم مرد
363
نگاهیفرین جان در بدن بین
364
خرد بیگانهء ذوق یقین است
365
قماش و نقره و لعل و گهر چیست؟
366
خودی را نشهٔ من عین هوش است
367
ترا با خرقه و عمامه کاری
368
چو دیدم جوهرئینهٔ خویش
369
چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
370
اگر دانا دل و صافی ضمیر است
371
سجودیوری دارا و جم را
372
شیندم بیتکی از مرد پیری
373
نهان اندر دو حرفی سر کار است
374
نهان اندر دو حرفی سر کار است
375
ز پیری یاد دارم این دو اندرز
376
به ساحل گفت موج بیقراری
377
اگر اینب و جاهی از فرنگ است
378
فرنگی را دلی زیر نگین نیست
379
من و تو از دل و دین نا امیدیم
380
مسلمانی که داندرمز دین را
381
دل بیگانه خوزین خاکدان نیست
382
مقام شوق بی صدق و یقین نیست
383
مسلمان را همین عرفان و ادراک
384
به افرنگی بتان خود را سپردی
385
نه هرکس خود گردهم خود گد از است
386
بسوزد مومن از سوز و جودش
387
چه پرسی از نماز عاشقانه
388
دوگیتی را صلا از قرأت اوست
389
فرنگی رمز رزاقی بداند
390
چه حاجت طول دادن داستان را
391
بهشتی بهر پاکان حرم هست
392
قلندر میل تقریری ندارد