اب
معنی
( اَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- پدر، ج. آباء.
۲- کشیش.
هممعنا / پادمعنا
- ابو، باب، بابا، پدر، والد ≠ ابن، ام
جست و جوی دقیق
اب
فرهنگ معین
( اَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- پدر، ج. آباء.
۲- کشیش.
۱- پدر، ج. آباء.
۲- کشیش.
اب
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی، جمع: آباء] [قدیمی]
[ab] پدر.
[ab] پدر.
اب
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع اِ) پدر. باب. والد. بابا :
رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم
تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم
تا شکمْشان ندرم تا سرشان برنکنم
تا بخونْشان نشود مُعْصَفَری پیرهنم
تا فراوان نشود تجربت جان و تنم
کاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست ابی.
منوچهری.
مناقب اب و جد تو خوانده روح از لوح
چو کودکان دبستان ز درج خط ابجد
ایا بعلم و شرف وارث نبی و وصی
گرفته صدر سیادت به نسبت اب و جد.
سوزنی.
|| و شعرای ما برای ضرورت گاه باء اب را مشدّد آورده اند :
همتش ابّ و معالی امّ و بیداری ولد
حکمتش عمّ و جلالت خال و هشیاری ختن.
منوچهری.
خرسند به نیک و بد خود باید بود
اندازه شناس حد خود باید بود
اول سبق تو ابجد آمد یعنی
بر سیرت اَبّ و جدّ خود باید بود.؟
|| برادر پدر. عم. عمو: و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل. (قرآن 2/133)؛ ای ابیک و عمک. (مخاطب یعقوب است). || خاله : و رفع ابویه علی العرش. (قرآن 12/100)؛ ای اباه و خالته اذ کانت اُمه قد ماتت. در آخر این کلمه، واو در حالت رفعی، الف در حالت نصبی و یا در حالت جری اضافه شود و ابو و ابا و ابی گویند. تثنیه: اَبَوان، اَبَوَیْن. ج، آباء، ابون، ابین. || (اِخ) اولین اقنوم از سه اقنوم اهل تثلیث. اقنوم اول از اقانیم ثلاث. خدای متعال :
در کلیسا بدلبر ترسا
گفتم ای دل بدام تو دربند
نام حق یگانه چون شاید
که اَب و ابن و روح قدس نهند
لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخنده ریخت از لب قند
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند.هاتف.
رزبان گفت که این مخرقه باور نکنم
تا به تیغ حنفی گردن هر یک نزنم
تا شکمْشان ندرم تا سرشان برنکنم
تا بخونْشان نشود مُعْصَفَری پیرهنم
تا فراوان نشود تجربت جان و تنم
کاین خشوکان را جز شمس و قمر نیست ابی.
منوچهری.
مناقب اب و جد تو خوانده روح از لوح
چو کودکان دبستان ز درج خط ابجد
ایا بعلم و شرف وارث نبی و وصی
گرفته صدر سیادت به نسبت اب و جد.
سوزنی.
|| و شعرای ما برای ضرورت گاه باء اب را مشدّد آورده اند :
همتش ابّ و معالی امّ و بیداری ولد
حکمتش عمّ و جلالت خال و هشیاری ختن.
منوچهری.
خرسند به نیک و بد خود باید بود
اندازه شناس حد خود باید بود
اول سبق تو ابجد آمد یعنی
بر سیرت اَبّ و جدّ خود باید بود.؟
|| برادر پدر. عم. عمو: و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل. (قرآن 2/133)؛ ای ابیک و عمک. (مخاطب یعقوب است). || خاله : و رفع ابویه علی العرش. (قرآن 12/100)؛ ای اباه و خالته اذ کانت اُمه قد ماتت. در آخر این کلمه، واو در حالت رفعی، الف در حالت نصبی و یا در حالت جری اضافه شود و ابو و ابا و ابی گویند. تثنیه: اَبَوان، اَبَوَیْن. ج، آباء، ابون، ابین. || (اِخ) اولین اقنوم از سه اقنوم اهل تثلیث. اقنوم اول از اقانیم ثلاث. خدای متعال :
در کلیسا بدلبر ترسا
گفتم ای دل بدام تو دربند
نام حق یگانه چون شاید
که اَب و ابن و روح قدس نهند
لب شیرین گشود و با من گفت
وز شکرخنده ریخت از لب قند
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند.هاتف.
اب
فرهنگ دهخدا
[اَ] (اِ) سنبل الطیب. (مخزن الادویه).
اب
فرهنگ دهخدا
[اَب ب] (ع مص) ساز کردن. بسیج کردن. بسیجیدن (رفتن را). ساختن رفتن را و عزم کردن بر آن. (تاج المصادر بیهقی). ساز رفتن کردن و بازآمدن. || مشتاق وطن شدن. آرزومندی زادبوم. || بساختن کاری را. (زوزنی). || دست بردن (بشمشیر). دست بشمشیر زدن ازبهر کشیدن. (تاج المصادر بیهقی). || جنبانیدن. اِبابت. اِباب.
اب
فرهنگ دهخدا
[اَب ب] (ع اِ) گیاه. عشب. علف که چهاروا و بهائم خورد. آنچه از زمین روید. سبزه. || چراگاه. مَرعی. مرتع. گیاه زار. چمن.
اب
فرهنگ دهخدا
[اَب ب] (اِخ) نام شهرکی به یمن.
اب
فرهنگ دهخدا
[اِ ب ب] (اِخ) نام قریه ای از قراء ذوجبله به یمن.
اب
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
اب[ا.ع - ا] (ئەب - eb)باوک، باب.
اب
واژهنامه عربی به فارسی
بابا , باباجان , اقاجان , پدر , والد , موسس , موجد , بوجود اوردن , پدري کردن , پدرشاه , رءيس خانواده , ريش سفيد قوم , ايلخاني , شيخ , بزرگ خاندان , پدرسالا ر
اب
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اَب/
اسم:
اب قدیم
1. (پدر). مفردِ (آباء). اسم: اب ادیان
2. یکی از اقنومهای سهگانه در مسیحیت؛ پدر، (خدا).
3. :ترسایان گویند: اب و ابن و روحالقدس. «(ناصرخسرو)»
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ بزرگ سخن
عربی
آوایش:
/اَب/
اسم:
اب قدیم
1. (پدر). مفردِ (آباء). اسم: اب ادیان
2. یکی از اقنومهای سهگانه در مسیحیت؛ پدر، (خدا).
3. :ترسایان گویند: اب و ابن و روحالقدس. «(ناصرخسرو)»
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ بزرگ سخن