استا
معنی
(اسم) [مخففِ اوستا] [قدیمی]
[a(o)sta] = اَوِستا: ♦ وز او زند و استا بیاموختند / ببستند و آذر برافروختند (فردوسی: ۵/۱۷۰).
جست و جوی دقیق
استا
فرهنگ عمید
(اسم) [مخففِ اوستا] [قدیمی]
[a(o)sta] = اَوِستا: ♦ وز او زند و استا بیاموختند / ببستند و آذر برافروختند (فردوسی: ۵/۱۷۰).
[a(o)sta] = اَوِستا: ♦ وز او زند و استا بیاموختند / ببستند و آذر برافروختند (فردوسی: ۵/۱۷۰).
استا
فرهنگ عمید
(اسم، صفت) [مخففِ استاد]
[ostā] = استاد
[ostā] = استاد
استا
فرهنگ دهخدا
[اَ / اُ] (اِخ) مخفف اوستا و در لغت نامه ها به اشتباه آنرا تفسیر زند و پازند گفته اند: استا تفسیر زند است، و زند و پازند دو کتاب است از صحف ابراهیم. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). تفسیر کتاب زند است و آن کتاب مغان باشد که در احکام آتش پرستی تصنیف زردشت است. (برهان) (غیاث اللغات). اَبستا. وستا. ستا. است :
جادوئیها کند شگفت عجب
هست واستاش زند و استا نیست.خسروی.
بخواند آن همه موبدان پیش خویش
بیاورد استا و بنهاد پیش.دقیقی.
خداوند را دیدم اندر بهشت
مر این زند و استا همه او نوشت.دقیقی.
که آنجا کند زند و استا روا
کند موبدان را بدان بر گوا.فردوسی.
اگر نیستی اندر استا و زند
فرستاده را زینهار از گزند
از این خواب بیدارتان کردمی
همه زنده بر دارتان کردمی.فردوسی.
از او زند و استا بیاموختند
نشستند و آتش برافروختند.فردوسی.
نهادند [ترکان] سر سوی آتشکده
بدان کاخ و ایوان زرآژده
همه زند و استا برافروختند
همه کاخ و ایوان همی سوختند.
فردوسی.
که دین مسیحا ندارد درست
ره گبرگی ورزد و زند و است
چو آید ز ما برنگیرد سخن
نخواهیم استا و دین کهن.
فردوسی.
بیامد بیاورد استا و زند
چنین گفت کز کردگار بلند...
فردوسی.
کز بدیها خود بپیچد بدکنش
آن نبشتستند در استا و زند.
ناصرخسرو.
وگر قیصر سگالد راز زردشت
کنم زنده رسوم زند و استا.
خاقانی.
برای شرح کلمه رجوع به اوستا شود.
جادوئیها کند شگفت عجب
هست واستاش زند و استا نیست.خسروی.
بخواند آن همه موبدان پیش خویش
بیاورد استا و بنهاد پیش.دقیقی.
خداوند را دیدم اندر بهشت
مر این زند و استا همه او نوشت.دقیقی.
که آنجا کند زند و استا روا
کند موبدان را بدان بر گوا.فردوسی.
اگر نیستی اندر استا و زند
فرستاده را زینهار از گزند
از این خواب بیدارتان کردمی
همه زنده بر دارتان کردمی.فردوسی.
از او زند و استا بیاموختند
نشستند و آتش برافروختند.فردوسی.
نهادند [ترکان] سر سوی آتشکده
بدان کاخ و ایوان زرآژده
همه زند و استا برافروختند
همه کاخ و ایوان همی سوختند.
فردوسی.
که دین مسیحا ندارد درست
ره گبرگی ورزد و زند و است
چو آید ز ما برنگیرد سخن
نخواهیم استا و دین کهن.
فردوسی.
بیامد بیاورد استا و زند
چنین گفت کز کردگار بلند...
فردوسی.
کز بدیها خود بپیچد بدکنش
آن نبشتستند در استا و زند.
ناصرخسرو.
وگر قیصر سگالد راز زردشت
کنم زنده رسوم زند و استا.
خاقانی.
برای شرح کلمه رجوع به اوستا شود.
استا
فرهنگ دهخدا
[اِ] (نف مرخم) ستایش کننده. (برهان) (جهانگیری). ستاینده، چنانکه گویند: خودستا و خوداستا و بدون ترکیب مستعمل نشود. (رشیدی). || (اِمص) ستایش. اسدی در لغت فرس ذیل افدستا آرد: افد شگفت باشد و ستا ستایش چنانکه دقیقی گفت :
جز از ایزد توام خداوندی
کنم از دل بتو بر افدستا.
جز از ایزد توام خداوندی
کنم از دل بتو بر افدستا.
استا
فرهنگ دهخدا
[اُ] (ص) مخفف اُستاد که آموزنده باشد. (برهان) (جهانگیری) (غیاث اللغات). آموزگار. معلم. اوستاد :
هرکه از استا گریزد در جهان
او ز دولت میگریزد این بدان.
مولوی.
گرچه این عاشق بخارا میرود
نه بدرس و نه به استا میرود.
مولوی.
گفت استا راست میگوید روید
درد سر افزون شدم بیرون شوید.
مولوی.
گفت ای استا مرا طعنه مزن
گفت استا زآن دو یک را برشکن.
مولوی.
- امثال: احمدک استا نرفت روزی که رفت آدینه بود. رجوع به امثال و حکم در این مثل شود.
|| ماهر. حاذق. رجوع به استاذ و استاد شود.
هرکه از استا گریزد در جهان
او ز دولت میگریزد این بدان.
مولوی.
گرچه این عاشق بخارا میرود
نه بدرس و نه به استا میرود.
مولوی.
گفت استا راست میگوید روید
درد سر افزون شدم بیرون شوید.
مولوی.
گفت ای استا مرا طعنه مزن
گفت استا زآن دو یک را برشکن.
مولوی.
- امثال: احمدک استا نرفت روزی که رفت آدینه بود. رجوع به امثال و حکم در این مثل شود.
|| ماهر. حاذق. رجوع به استاذ و استاد شود.
استا
فرهنگ دهخدا
[اُ] (اِ) اوستا. اوستاد. در اصطلاح بنایان خطی یا نقطه ای یا سطحی که آنرا مأخذ کار کنند. الگو. دلیل. || مقیاس فلزات قیمتی، که ملاک مسکوکات محسوب میشود(1). اوستا. اوستاد.
(1) - Etalon.
(1) - Etalon.
استا
فرهنگ دهخدا
[اِ] (اِخ) نام قریه ای از قرای سمرقند. (جهانگیری). و منسوب به آنجا را استائی خوانند. (برهان) (سروری) (مراصد الاطلاع).
استا
فرهنگ دهخدا
[اِ] (اِخ) (قلعه یا حصار...) قلعه ایست از ولایت رستمدار که بحصانت تمام اشتهار دارد. (جهانگیری) (شعوری). و رجوع به حبیب السیر جزو4 از ج3 ص 335 و 344 و 345 شود.
استا
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
استا[ا] (ئەستا، ئوستا - esta, usta)ئاوێستا.
استا
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
استا
(اُستا - ا)ئاوێستا، ئەوێستا،
(اُستا - ا)ئاوێستا، ئەوێستا،
استا
گویش بلوچی
اُستا
اُستا: (اُسْ - تَا ) ھر کارے ءِ بلد ءُ زانتکار ، بان بند ، واڑہ ، آسِنکار ، بزاں ھر چیزے ءِ "اُستاد" (2) اوستا یا کہ اَوِستا: زردشتی نیگراہ ءِ پاکوانگی
اُستا: (اُسْ - تَا ) ھر کارے ءِ بلد ءُ زانتکار ، بان بند ، واڑہ ، آسِنکار ، بزاں ھر چیزے ءِ "اُستاد" (2) اوستا یا کہ اَوِستا: زردشتی نیگراہ ءِ پاکوانگی