ادب
معنی
(اَ دَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- فرهنگ، دانش.
۲- هنر.
۳- معاشرت، روش پسندیده.
۴- شرم، حرمت.
برابر فارسی
- ادب
هممعنا / پادمعنا
- تادیب، تنبیه،
- ادبیات، فرهنگ
- پاس، رعایت، متانت، نزاکت
جست و جوی دقیق
ادب
فرهنگ معین
(اَ دَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- فرهنگ، دانش.
۲- هنر.
۳- معاشرت، روش پسندیده.
۴- شرم، حرمت.
۱- فرهنگ، دانش.
۲- هنر.
۳- معاشرت، روش پسندیده.
۴- شرم، حرمت.
ادب
فرهنگ عمید
(اسم) [عربی، جمع: آداب]
[adab]
۱. رفتار پسندیده مطابق با هنجارهای جامعه؛ خوی خوش.
۲. روش مناسب هر کار.
۳. (اسم مصدر) تنبیه؛ مجازات.
۴. فرهنگ؛ فضل و معرفت.
۵. = ادبیات
۶. (اسم مصدر) تربیت کردن.
۷. [قدیمی] علمی که با تسلط بر آن شخص میتواند سخن درست و نادرست و خوب و بد را تشخیص دهد. قدما آن را شامل علوم صرف، نحو، لغت، اشتقاق، معانی، بیان، بدیع، عروض، و قافیه و بهره یافتن از هر علمی بهقدر حاجت دانستهاند.
〈 ادب کردن: (مصدر متعدی)
۱. [عامیانه] تنبیه کردن.
۲. [قدیمی] تربیت کردن.
[adab]
۱. رفتار پسندیده مطابق با هنجارهای جامعه؛ خوی خوش.
۲. روش مناسب هر کار.
۳. (اسم مصدر) تنبیه؛ مجازات.
۴. فرهنگ؛ فضل و معرفت.
۵. = ادبیات
۶. (اسم مصدر) تربیت کردن.
۷. [قدیمی] علمی که با تسلط بر آن شخص میتواند سخن درست و نادرست و خوب و بد را تشخیص دهد. قدما آن را شامل علوم صرف، نحو، لغت، اشتقاق، معانی، بیان، بدیع، عروض، و قافیه و بهره یافتن از هر علمی بهقدر حاجت دانستهاند.
〈 ادب کردن: (مصدر متعدی)
۱. [عامیانه] تنبیه کردن.
۲. [قدیمی] تربیت کردن.
ادب
فرهنگ سره
فرهنگ
ادب
فرهنگ دهخدا
[اَ دَ] (ع اِ) (معرب از فارسی)(1)فرهنگ. (مهذب الاسماء). پرهیخت. دانش. (غیاث اللغات). ج، آداب :
چه جوئی آن ادبی کآن ادب ندارد نام
چه گوئی آن سخنی کان سخن ندارد چم.
شاکر بخاری.
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافتن بمکتبها.مولوی.
پارسا باش و نسبت از خود کن
پارسازادگی ادب نبود.قره العین.
|| هنر. (زمخشری) (نصاب) : جمله را اَدَب سلاح و مردی از تیر انداختن و نیزه داشتن و درق و شمشیر و قاروره افکندن و شناو و آنچه مردان را بکار آید. (مجمل التواریخ والقصص). گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی و این ادب نیاموخته ای من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی. (نوروزنامه). تیر و کمان سلاحی بایسته است و مر آن را کار بستن ادبی نیکوست. و پیغامبر علیه السلام فرموده است: علموا صبیانکم الرمایه والسباحه. (نوروزنامه). || چم و خم. حسن معاشرت. حسن محضر. طور پسندیده. (غیاث اللغات). طریقه ای که پسندیده و صلاح باشد. اخلاق حسنه. فضیلت. مردمی. حسن احوال در قیام و قعود و حسن اخلاق و اجتماع خصال حمیده:
سلطان معظم ملک عادل مسعود
کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود.
منوچهری.
خواجه عبدالرزاق هژده بخورد و خدمت کرد رفتن را و با امیر گفت: بس! اگر بیش از این دهند ادب و خرد از بنده دور کند. امیر بخندید و دستوری داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 672). و ما [ امیرمحمود ] تا این غایت دانی که براستای تو [ امیر یوسف ] چند نیکوئی فرموده ایم و پنداشتیم که با ادب برآمده ای و نیستی چنانکه ما پنداشته ایم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص253). این بی ادبی بنده بفرمان سلطان محمود کرد. (تاریخ بیهقی ص53)
ای نیاموخته ادب ز ابوان
ادب آموز زین پس از ملوان.سنائی.
ذرّه ای گر در تو افزونی ادب
باشد از یارت، بداند فضل رب.مولوی.
از خدا جوئیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب.مولوی.
از ادب پرنور گشته ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک.مولوی.
لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان... (گلستان).
اگرچه پیش خردمند خامشی ادبست
بوقت مصلحت آن به که در سخن کوشی.
(گلستان).
بی ادب سیلی زمانه خوری.اوحدی.
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد.حافظ.
ادب کی میگذارد تا ببوسم آستانش را.
عرفی.
ما سجده بر سایهء دیوار کنشتیم
از بی ادبان پرس حرمگاه صنم را.
شیخ فیض.
- امثال: سخن شنیدن ادب است. (جامع التمثیل).
|| آزرم. حرمت. پاس. (صراح). || ادب النفس؛ اخلاق حسنه. مقابل ادب الدرس:
زن که خدایش ادب نفس داد
سر دهد و تن ندهد در فساد
تو ادب نفس بداندیش کن
بی ادبان را به ادب خویش کن.امیرخسرو.
|| آئین. آرایش. راه و رسم. || شگفتی. (مهذب الاسماء). شگفت. (مؤید الفضلاء). عجب. || (اِمص) زیرکی. || تیمار. رجوع به تیمار شود. || تأدیب. تنبیه : و ما این تاوان مر ادب را بستدیم تا خداوندان اسپ، اسپ را نگه دارند، تا بکشت کسان اندر نیاید. (نوروزنامه).
اوستادان کودکان را میزنند
آن ادب سنگ سیه را کی کنند.مولوی.
|| (مص) دانشمند شدن. بافرهنگ شدن. (زوزنی). فرهنگی شدن. (تاج المصادر بیهقی). ادیب شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || نگاه داشتن خود از نکوهیده های کرداری و گفتاری. تأدّب. (زوزنی). بکار صلاح بودن. اندازه و حدّ هر چیز نگاه داشتن. (غیاث اللغات). نگاهداشت حد هر چیز. (صراح). نیکوکار شدن. || بمهمانی خواندن. مهمان خواندن. (تاج المصادر بیهقی). مهمانی کردن. بسوی طعام خواندن :
نحن فی المشتاه ندعو الجفلاء
لاتری الاَدب فینا ینتقر.
|| زیرک شدن. || (اِ) ادب البحر؛ بسیاری آب دریا. (منتهی الارب). || علم الادب عبارت از ده علم است: 1) علم اللغه. 2) علم التصریف. 3) علم النحو. 4) علم المعانی. 5) علم البیان. 6) علم البدیع. 7) علم العروض. 8) علم القوافی. 9) علم قوانین الخط. 10) علم قوانین القراءه.
اَدْب بالفتح؛ شگفت و عجب و مُحَرَّکَهً؛ زیرکی و نگاهداشت حدّ هر چیز. ج، آداب. و علم ادب عبارتست از علمی که بدان خود را از خلل در کلام نگاهدارند و آن دوازده قسم است و هشت اصول بر این تفصیل: علم لغت، علم صرف، علم اشتقاق، علم نحو، علم معانی، علم بیان، علم عروض، علم قافیه و چهار فروع بدین نمط: علم قرض الشعر و آن علمی است که امتیاز کرده میشود بدان میان اشعار سالم و غیرسالم از عیوب علم انشای نثر از خطب و رسائل. علم محاضرات یعنی علم تواریخ و بعضی این را مشتق از ادب که بمعنی خواندن بضیافت است گفته اند زیرا که این علم میخواند مردم را بسوی محامد. (قاموس بنقل منتهی الارب). شاعری آنها را چنین بنظم آورده:
نحو و صرف عروض بعده لغه
ثم اشتقاق و قرض الشعر انشاء
کذا المعانی بیان، الخط قافیه
تاریخ، هذا لعلم العرب احصاء.
مؤلف نفایس الفنون فی عرایس العیون پانزده فن آورده است: خط، لغت، تصریف، اشتقاق، نحو، معانی، بیان، بدیع، عروض، قوافی، تقریض، امثال، دواوین، انشاء و استیفاء. رجوع به نفایس الفنون تألیف محمد بن محمود آملی مقالهء اولی از قسم اول شود. ابن خلدون در مقدمهء خود گوید: «هذاالعلم [ ای علم الادب ] لاموضوع له ینظر فی اثبات عوارضه أو نفیها و انما المقصود منه عند اهل اللسان ثمرته و هی الاجاده فی فنی المنظوم والمنثور علی أسالیب العرب و مناحیهم، فیجمعون لذلک من کلام العرب مما عساه تحصل به الملکه من شعر عالی الطبقه و سجع متساو فی الاجاده و مسائل من اللغه والنحو مبثوثه أثناء ذلک متفرقه یستقری منها الناظر فی الغالب معظم قوانین العربیه مع ذکر بعض من ایام العرب یفهم به ما یقع فی اشعارهم منها و کذلک ذکرالمهم من الانساب الشهیره و الاخبار العامه والمقصود بذلک کله أن لایخفی الناظر فیه شی ء من کلام العرب و اسالیبهم و مناحی بلاغتهم اذا تصفحه لانه لاتحصل الملکه من حفظه الا بعد فهمه فیحتاج الی تقدیم جمیع ما یتوقف علیه فهمه ثم انهم اذا أرادوا حد هذاالفن قالوا: الادب هو حفظ أشعار العرب و اخبارها والاخذ من کل علم بطرف یریدون من علوم اللسان أو العلوم الشرعیه من حیث متونها فقط و هی القرآن و الحدیث اذ لامدخل بغیر ذلک من العلوم فی کلام العرب الاما ذهب الیه المتأخرون عند کلفهم بصناعه البدیع من التوریه فی أشعارهم و ترسلهم بالاصطلاحات العلمیه. فاحتاج صاحب هذاالفن حینئذ الی معرفه اصطلاحات العلوم لیکون قائماً علی فهمها و سمعنا من شیوخنا فی مجالس التعلیم أن أصول هذاالفن و ارکانه أربعه دواوین و هی: أدب الکاتب لابن قتیبه و کتاب الکامل للمبرد و کتاب البیان والتبیین للجاحظ و کتاب النوادر لابی علی القالی البغدادی و ماسوی هذه الاربعه فتبع لها و فروع عنها. و کتب المحدثین فی ذلک کثیره، و کان الغناء فی الصدر الاول من اجزاء هذاالفن مما هو تابع للشعر اذ الغناء انما هو تلحینه. و کان الکتاب و الفضلاء من الخواص فی الدوله العباسیه یأخذون انفسهم به حرصاً علی تحصیل أسالیب الشعر و فنونه فلم یکن انتحاله قادحاً فی العداله والمروءه و قد الف القاضی أبوالفرج الاصبهانی و هو من هو کتابه فی الاغانی جمع فیه اخبارالعرب و اشعارهم و انسابهم و ایامهم و دولهم و جعل مبناه علی الغناء فی المائه صوت التی اختارها المغنون للرشید فاستوعب فیه ذلک أی استیعاب و اوفاه» - انتهی ما قاله ابن خلدون.
جرجانی در تعریفات آرد: ادب عبارتست از شناختن اموری که بوسیلهء آنها انسان از همهء اقسام خطا مصون ماند. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون گوید: الادب بفتح اول و دال مهمله؛ دانش و فرهنگ، و پاس و شگفت و طریقه ای که پسندیده و به اصلاح باشد و نگاهداشت حدّ هر چیزی. کما فی کشف اللغات. و علم عربی که تعلقی بعلم زبان عرب و فصاحت و بلاغت دارد. کذا ذکر الشیخ عبدالحق المحدث فی رساله حلیه النبی (ص). و در بحرالجواهر آید که ادب نیکی احوال و رفتار است در نشست و برخاست و خوشخوئی و گرد آمدن خویهای نیک و صاحب العنایه گوید: هر ورزش پسندیده ای که آدمی را به فضیلتی از فضایل سوق دهد، و ویژهء او شود. و ابوزید گوید: ادب ملکه ایست که انسان را از آنچه ناسزا باشد بازدارد. در فتح القدیر آمده است که ادب مجموع صفات نیک است و در اصطلاح فقهاء مراد از ادب کتاب ادب القاضی است یعنی آنچه قاضی را سزاوار است که بجای آرد. و نیکوتر آنست که ادب را تعبیر به ملکه کنیم. زیرا ملکه است که در روان آدمی رسوخ مییابد و از این رو اگر مفهوم ادب در نفس انسان راسخ نگردد نمیتوان آنرا ادب نامید. (بحرالرائق فی شرح الکنز و کتاب القضاء). و فرق بین تعلیم و تأدیب آنست که تأدیب در مورد عادات و تعلیم در مورد شرعیات استعمال میشود. بعباره اخری تأدیب عرفی و تعلیم شرعی و اولی دنیوی و دومین دینی است. (کرمانی شرح صحیح بخاری، در باب تعلیم الرجل). صاحب تلویح گفته است که: تأدیب با کلمهء ندب قریب المعنی است و جدائی بین این دو جز این نیست که تأدیب در مورد تهذیب اخلاق و اصلاح عادات و ندب در مورد ثواب آخرت مستعمل است و قد یطلقه الفقهاء علی المندوب (فی جامع الرموز) و ماوراء ما ذکر من الفرائض والواجبات فی الحج سنن تارکها مسی ء و آداب تارکها غیر مسی ء. و گاهی کلمهء ادب را در مورد سنت اطلاق نمایند. (جامع الرموز). و سوای آنچه از سنن و آدابی که تارک آن گناهکار محسوب شود اطلاق نمایند. در کتاب بزازیه ضمن کتاب الصلوه در فصل دوم گوید: ادب آن را گویند که شارع گاهی آن را بکار برده و زمانی آنرا ترک کرده است و سنت آنرا نامند که شارع آنرا پیوسته مواظب و مراقب است. ازین رو واجب هر قانونی از شریعت است که برای اکمال فرض و سنت برای اکمال واجب و ادب برای اکمال سنت وضع شده باشد و نیز گفته اند: ادب نزد اهل شرع پرهیزکاری و نزد اهل حکمت و دانش نگاهداری و صیانت نفس است. و از حاتم اصم روایت کنند که موقع دخول در مسجد پای چپ خود را در مسجد نهاد و در حال رنگش تغییر یافته و بیمناک از مسجد بیرون آمد و دیگربار به مسجد برفت و این نوبت پای راست خود را در مسجد نهاد و سبب این عمل از او پرسیدند. گفت میترسم اگر ادبی از آداب دین را متروک دارم خدای تعالی آنچه را که از خزانهء غیبش مرا بخشیده، بازستاند. دانشمندی گوید: ادب، نشستن با خلق بر بساط صدق، و پیروی حقایق است. اهل تحقیق گفته اند: ادب خروج از صدق اختیار و زاری بر بساط نیازمندی و افتقار باشد. و درین معنی گفته اند :
ادب نه کسب عبادت نه سعی حق طلبی است
بغیر خاک شدن هرچه هست بی ادبی است.
و در تعریفات جرجانی ادب را بدین نحو تعبیر کرده که: ادب هر آن چیزی است که آدمی را از جمیع انواع خطا بازدارد و ادب القاضی ملتزم ساختن قاضی است بدانچه که شارع از دادگستری و رفع ستم و ترک هوی و هوس بر او واجب ساخته - انتهی. و معنی آداب البحث، در باب نون و فصل راء مهمله در علم المناظره بیان خواهد شد.
علم الادب هو علم یُحترز به عن الخطأ فی کلام العرب لفظاً و خطاً قال المولی ابوالخیر اعلم ان فائده التخاطب والمحاورات فی افاده العلوم و استفادتها لما لم تتبین للطالبین الا بالفاظ و احوالها کان ضبط احوالها مما اعتنی به العلماء فاستخرجوا من احوالها علوماً انقسم انواعها الی اثنی عشر قسماً و سموهما بالعلوم الادبیه لتوقف ادب الدرس علیها بالذات و ادب النفس بالواسطه و بالعلوم العربیه ایضا لبحثهم عن الالفاظ العربیه فقط لوقوع شریعتنا التی هی احسن الشرائع و افضلها و اعلاها و اولاها علی افضل اللغات و اکملها ذوقا و وجدانا - انتهی. و اختلفوا فی اقسامه فذکر ابن الانباری فی بعض تصانیفه انها ثمانیه و قسم الزمخشری فی القسطاس الی اثنی عشر قسما کما اورده العلامه الجرجانی فی شرح المفتاح و ذکر القاضی زکریا فی حاشیه البیضاوی انها اربعه عشر و عد منها علم القراآت قال و قد جمعت حدودها فی مصنف سمیته اللؤلؤ النظیم فی روم التعلم والتعلیم لکن یرد علیه ان موضوع العلوم الادبیه کلام العرب و موضوع القراآت کلام الله سبحانه و تعالی ثم ان السید والسعد تنازعا فی الاشتقاق هل هو مستقل کما یقوله السید او من تتمه علم التصریف کما یقوله السعد و جعل السید البدیع من تتمه البیان و الحق ما قال السید فی الاشتقاق لتغایر الموضوع بالحیثیه المعتبره و للعلامه الحفید مناقشه فی التعریف و التقسیم اوردها فی موضوعاته حیث قال و اما علم الادب فعلم یحترز به عن الخلل فی کلام العرب لفظاً او کتابه و هیهنا بحثان: الاول، ان کلام العرب بظاهره لایتناول القرآن و بعلم الادب یحترز عن خلله ایضا الا ان یقال المراد بکلام العرب کلام یتکلم العرب علی اِسلوبه. الثانی، ان السید رحمه الله تعالی قال لعلم الادب اصول و فروع اما الاصول فالبحث فیها اما عن المفردات من حیث جواهرها و موادها و هیآتها فعلم اللغه او من حیث صورها و هیأتها فقط فعلم الصرف او من حیث انتساب بعض ببعض بالاصاله والفرعیه فعلم الاشتقاق و اما عن المرکبات علی الاطلاق فاما باعتبار هیأتها الترکیبیه و تأدیتها لمعانیها الاصلیه فعلم النحو اما باعتبار افادتها لمعان مغایره لاصل المعنی فعلم المعانی و اما اعتبار کیفیه تلک الافاده فی مراتب الوضوح فعلم البیان و علم البدیع ذیل لعلمی المعانی والبیان داخل تحتهما و اما عن المرکبات الموزونه فاما من حیث وزنها فعلم العروض او من حیث اواخرها فعلم القوافی و اما الفروع فالبحث فیها اما ان یتعلق بنقوش الکتابه فعلم الخطّ او یختص بالمنظوم فالعلم المسمی بقرض الشعر او بالنثر فعلم الانشاء او لایختص بشی ء فعلم المحاضرات و منه التواریخ قال الحَفید هذا منظور فیه فاورد النظر بثمانیه اوجه حاصلها انه یدخل بعض العلوم فی المقسم دون الاقسام و یخرج بعضها منه مع انه مذکور فیه و ان جعل التاریخ واللغه علما مدونا لمشکل اذ لیس مسائل کلیه و جواب الاخیر مذکور فیه و یمکن الجواب عن الجمیع ایضاً بعدالتأمل الصادق. (کشف الظنون).
علوم الادب اثناعشر علما و هی اللغه و الخط و الشعر و العروض و القافیه و النحو و الصرف و الاشتقاق و المعانی و البیان و البدیع و المحاضرات و النثر و قد عنی الادباء بالتوسع فی کل من هذه العلوم توسعا لیس بعده مرمی و قد لخصنا علی کل منها کلاما اثبتناه فی موضعه من هذاالکتاب فیرجع الیه من شاء. (دائره المعارف فرید وجدی در مادهء ادب).
تعریف و موضوع و فائدهء ادب و ادبیات به اصطلاح قدما: کلمات لغویین در معنای لغوی ادب نزدیک بیکدیگر است. ادب در لغت بمعنی ظرف و حسن تناول است(2) و ظرف در اینجا مصدر است بمعنی کیاست مطلق یا ظرافت در لسان یا براعت و ذکاء قلب یا حذاقت(3) و بتعبیر بعضی نیک گفتاری و نیک کرداری و بعضی ادب را در فارسی بفرهنگ ترجمه کرده و گفته اند ادب یا فرهنگ بمعنی دانش میباشد و با علم چندان فرقی ندارد(4).
در تعریف و تحدید ادب اصطلاحی، عبارات ادبای متقدمین مختلفست، بعضی گویند: الادب کل ریاضه محموده یتخرج بها الانسان فی فضیله من الفضائل. (الوسیط ص 3). الادب کل ریاضه محموده یتحلی بها الانسان بفضیله من الفضائل. (معیاراللغه ج 1ص 61). ادب عبارت است از هر ریاضت ستوده که بواسطهء آن انسان بفضیلتی آراسته میگردد و این معنی منقول از معنی لغوی تأدیب و تأدب است که در آنها ریاضت اخلاقی مأخوذ است و برخی گویند الادب عباره عن معرفه ما یحترز به عن جمیع انواع الخطأ. (جواهرالادب احمد هاشمی ص 8). ادب عبارت است از شناسائی چیزی که بتوسط آن احتراز میشود از تمام انواع خطا. و این معنی عرفی منقول از ادب بمعنی حذاقت یا براعت و ذکاء قلب و امثال آنهاست و برخی گویند که: ملکه تعصم من قامت به مما یشینه. (دائره المعارف بستانی). ادب ملکه ایست که صاحبش را از ناشایستها نگاه میدارد.
و اما علم ادب یا سخن سنجی در اصطلاح قدما عبارت بوده است از: معرفت باحوال نظم و نثر از حیث درستی و نادرستی و خوبی و بدی و مراتب آن(5) و بعضی علم ادب را چنین تعریف کرده اند که: علم صناعی تعرف به اسالیب الکلام البلیغ فی کل حالٍ من احواله. (جواهرالادب احمد هاشمی ص 8). علم ادب علمی است صناعی که اسالیب مختلفهء کلام بلیغ در هر یک از حالات خود بتوسط آن شناخته میشود. تعریف علم ادب بنا بر مسلک قدما شامل اکثر علوم عربیه بوده است و در تعداد علوم ادبیه نیز کلمات قدما مختلفست، بعضی عدد آنها را هشت دانسته(6) و برخی بیشتر. یکی از شعراء، علوم ادبیه را در این دو بیت جمع کرده است:
نحو و صرف عروض بعده لغه
ثم اشتقاق و قرض الشعر انشاء
کذا المعانی بیان الخط قافیه
تاریخ هذا لعلم العرب احصاء.
جرجی زیدان مینویسد که علم ادب در اصطلاح علمای ادبیت مشتمل بر اکثر علوم ادبیه است از قبیل: نحو، لغت، تصریف، عروض، قوافی، صنعت شعر، تاریخ و انساب. و ادیب کسی است که دارای تمام این علوم یا یکی از آنها باشد و فرق مابین ادیب و عالم آن است که ادیب از هر چیزی بهتر و خوبترش را انتخاب مینماید و عالم تنها یک مقصد را گرفته در آن مهارت مییابد(7) بعضی گویند اصول علم ادب عبارت است از: لغت، صرف، اشتقاق، نحو، معانی، بیان، عروض، قافیه، و فروع آن عبارت است از: خط، قرض الشعر، انشاء، محاضرات، تاریخ. و فن بدیع را ذیل و تابع معانی و بیان شمرده اند(8).
ادب درس و ادب نفس: باید دانست که آنچه در تعریف علم ادب ذکر شد راجع به «ادب درس» میباشد که آنرا ادب اکتسابی نیز مینامند زیرا بدرس و حفظ و نظر کسب میگردد. و اما ادب نفس یا ادب طبعی، بعضی آنرا چنین تحدید کرده اند که ادب طبعی عبارت است از اخلاق حمیده و صفات پسندیده ای که با ذات انسان سرشته شده باشد و مرحوم ذکاءالملک فروغی (میرزا محمدحسین متوفی 1325 ه . ق.) در تاریخ ادبیات خود ادب نفس را به اصطلاح حکما و صاحبان معرفت عبارت دانسته است از دانشهائی که اسباب کمالات نفسانی شود از قبیل علم بحقایق اشیاء که از آن بحکمت و فلسفه تعبیر نمایند و سایر علوم یا دانشها را ادب درسی نامیده است مثل حساب و هندسه و طب و جغرافیا که دانستن آنها مستقیماً در طریق استکمال و تزکیهء نفس انسانی واقع نمیشود هرچند بطور غیرمستقیم و بقول اهل علم، «ثانیاً و بالعرض» به ادب نفس کمک مینماید. و مخفی نماند که مابین تعریف مرحوم فروغی برای ادب نفس و آنچه از جواهرالادب نقل کردیم ظاهراً کمال مباینت است زیرا فضائل اخلاقی با علومی که موجب کمالات نفسانی میشود بسیار فرق دارد و آنچه بنظر بدوی می آید این است که فلسفه و حکمت هم جزو ادب آموختنی است «ادب درس». بلی ممکن است ادب درس را دو قسم دانست: یکی آنکه مستقیماً موجب تهذیب اخلاق و قوای فطری میشود و دیگری دانشهائی که بطور مستقیم در این طریق واقع نیست.
ابن خلدون در مقدمهء خود مینویسد که علم ادب مانند سایر علوم موضوع مشخصی ندارد که بحث از عوارض ذاتیهء آن بشود و تنها مقصود ازین علم همانا ثمره و فائدهء آن است که اجاده و مهارت یافتن در دو فن منظوم و منثور باشد و آنچه در طریق حصول این ملکه واقع میشود از قبیل حفظ اشعار و متون ادبیه و نحو و صرف و علم انساب و تواریخ و غیر از اینها از مقدمات این علم محسوب میگردد و از این جهت است که متقدمین از ادبای عرب تعریف این علم را این طور میکردند که: الادب هو حفظ اشعارالعرب و اخبارها و الاخذ من کل علم بطرف؛ ادب عبارت است از حفظ اشعار و اخبار عرب و بهره یافتن از هر علمی به اندازهء حاجت. بعقیدهء نگارنده اگر موضوع علم ادب را بنابر طریقه و اصطلاح ادبای باستانی همان دو فن نظم و نثر قرار بدهیم ولیکن با قید حیثیت (از قبیل: مطبوعیت و ناگوارائی در طبع یا خوبی و بدی و درستی و نادرستی و نظایر آنها) و تعریف جواهرالادب(9) را تعریف این علم بدانیم در جامعیت و مانعیت این تعریف (بقول اهل منطق: طرد و عکس) چندان خللی وارد نخواهد آمد و بنابراین آنچه را قدما جزو علوم ادبیه شمرده اند یک دسته داخل مسائل و دستهء دیگر جزو مقدمات و مبادی این علم خواهد بود و نظر به ارتباط کاملی که مابین علم ادب و سایر فنون و علوم موجود است هر قدر دایرهء معارف و علوم وسیعتر میشود بر وسعت محیط علم ادب و ادبیات افزوده خواهد شد و انسب این است که بجای علم ادب، صناعت ادب تعبیر شود(10).
ارکان علم ادب(11): ارکان علم ادب چهار چیز است: اول قوای فطری عقلی و آن پنج چیز است: ذکاء، خیال، حافظه، حس، ذوق(12).
دویم قوانین و اصول نظم و نثر و حسن تألیف و انواع انشاء و شعر و فنون خطابه.
سوم مطالعهء تصانیف بلغا و تتبع وافی در جزئیات آنها.
چهارم کثرت ارتیاض و تدرب در سبکهای ادبای قدیم و تأسی بفصحا و بلغا در حل و عقد نظم و نثر. (تاریخ ادبیات ایران تألیف جلال الدین همائی ج 1 صص2 - 8) : بی اجری و مشاهره درس ادب و علم دارد [ ابوحنیفه ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص277). زوزنی... یگانهء روزگار بود در ادب و لغت و شعر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 367). ادیب خویش را... امیر مسعود گفت عبدالغفار را از ادب چیزی بیاموز وی قصیده ای دو سه از دیوان متنبی و قفانبک مرا بیاموخت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص291). او مردیست در فضل و علم و عقل و ادب یگانهء روزگار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص242). اما بازار فضل و ادب و شعر کاسدگونه میباشد. (تاریخ بیهقی ص276). ما را صحبت افتاد با استاد ابوحنیفهء اسکافی و شنوده بودم فضل و ادب و علم وی سخت بسیار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص276). روزی در مجلس شراب بودیم و در ادب سخن میگفتیم حدیث نظر رفت خوارزمشاه گفت: همتی فی کتاب انظر فیه و وجه حسن انظر الیه و کریم انظر له. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 683). و یگانهء روزگار بود در ادب و لغت و شعر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص121).(13) و از آداب تازی و پارسی بهره داشت. (تاریخ بخاری نرشخی). و نیز نور ادب دل را زنده کند. (کلیله و دمنه چ طهران سال 1332 ص421).
ادب مرد بهتر از زر اوست.مکتبی.
(1) - رجوع به آخر همین ماده شود.
(2) - الادب محرکهً؛ الظرف و حسن التناول. (قاموس). اَدُبَ ادباً؛ ظرف و حسن تناوله فهو ادیب، ج، ادباء. (اقرب الموارد).
(3) - الظرف؛ الکیاسه و قیل انما هو فی اللسان و قیل هو حسن الوجه و الهیئه او یکون فی الوجه و اللسان و قیل البراعه و ذکاءالقلب و قیل الحذق. (اقرب الموارد).
(4) - تاریخ ادبیات ذکاءالملک فروغی ص 23.
(5) - تاریخ ادبیات ذکاءالملک ص 24.
(6) - والعلوم الادبیه منسوبه الیه و هی ثمانیه: اللغه والتصریف و النحو و العروض و القوافی و صنعه الشعر و اخبارالعرب و انسابهم. (معیاراللغه ج 1 ص 61).
(7) - تاریخ آداب اللغه العربیه جرجی زیدان ج2 ص 95.
(8) - دائره المعارف بستانی (ج 2 ص 655).
(9) - علم صناعی تعرف به اسالیب الکلام البلیغ فی کل حالٍ من احواله.
(10) - رجوع شود به کتب فلسفه و کلام مخصوصاً شرح هدایهء ملاصدرا در فرق مابین علم و صناعت و اینکه صناعت علمی است که متعلق بکیفیت عمل ذهنی یا خارجی است.
(11) - مأخوذ از جواهرالادب احمد هاشمی و کتاب البیان و التبیین و کتاب المثل السائر.
(12) - مراد ازین قوی بترتیب ذکر آنها این است: استعداد تام برای ادراک علوم و معارف، قوهء حفظ صور محسوسات، قوهء حفظ معانی، قوهء تأثر از مدرکات، قوهء درک لطایف و دقایق.
(13) - خطهائی که از زمان کهن در ایران رواج داشته، از خط میخی و آرامی و پهلوی گرفته تا خط اوستائی (دین دبیری) هیچیک بومی این دیار نبوده و همه از مرز و بوم بیگانه و از کشورهای همسایه به این سرزمین رسیده است خود واژهء دبیری که بمعنی نوشته و خط است از لغتهای عاریتی زبانهای ایران باستان است که از زبان بابلی بفرس هخامنشی درآمده و از آن زبان بپهلوی رسیده و از پهلوی در فارسی بیادگار مانده است. باید بیاد داشت پیش از آنکه ایرانیان در این سرزمین سر و سامانی گیرند و پادشاهی بزرگی بسر کار آورند، با دو دولت بزرگ و توانای همسایه از سوی مغرب در تماس بودند: یکی از آنها بابل بوده که نخستین پادشاهی آن (1926 - 2225 ق.م.) در حدود بیست وسه سده پیش از میلاد بوجود آمده و دیگر پادشاهی آشور که در حدود سال هزار و هشتصد (1800) در شمال عراق کنونی به دوران رسیده:
[A History of Persia by Sir. Sykes,
edition. London. 1930, P. 76 and
[ Teird 82.بگفتهء هرودت، در سدهء پنجم پیش از میلاد، آشوریها در آن هنگام که پانصد و بیست سال فرمانروایان آسیای علیا بودند، نخستین قومی که از آنان سرپیچید مادها بودند که خود را از یوغ آشوریها آزاد ساختند، اقوام دیگر از مادها پیروی کرده از بند بردگی آشوریها رها شدند. (Herodotos. 1,95.). چنانکه میدانیم پیش از پادشاهی مادها در مغرب ایران، در سال 713 ق. م. مسیح:
[Aufsatze zur Persischen Geschichte
[von Th. Noldeke. Leipzig, 1887,s.6.
هماره سرزمینهای ایران دستخوش تاخت و تاز پادشاهان آشور بوده و از کتیبه هائی که از این پادشاهان بجای مانده و لشکرکشی هر یک از آنان یاد گردیده بخوبی پیداست که تیگلات پیلسر (Tiglath - Pilesar) اول پادشاه کشورگشای آشور در حدود یکهزار و یکصد سال پیش از میلاد از کوه زاگرس Zagros(پشتکوه) گذشته بسرزمین ماد تاخت و قبایل آنجا را پراکنده و پریشان ساخت؛ در سال 844 ق. م. شلمانسر دوم (Shalmansar)بکردستان لشکر کشید و هفت سال پس از آن دیگر باره بآنجا روی آورد و گروهی از فرمانفرمایان آنجا را غارت کرد. در کتیبهء همین پادشاه آشوری است که نخستین بار از مادای Madai = Madaنام برده شده است:
[Geschichte der meder und Perser
Vons. Justin V. Prasek, I Band, Gotta
1906 s. 19. Gesehichte Iran von Ferd.
Justi in Grundriss der Iranischen
Philologie. II Band. Strassburg 1896 -
1904 s. 404].
در هنگام پادشاهی شمسی اداد چهارم (Shamsi adad)جانشین شلمانسر در کتیبهء وی نیز مادها یاد شده اند !که از آشوریها شکست دیده باژ و خراج پرداختند. در سال 810 ق. م. اداد نیراری (Adad - Nirari)سوم بماد تاخت و بخش بزرگی از ایران را بچنگ آورد؛ تیگلات پیلسر چهارم که از جنگجویان بزرگ آشور است در سال 744 بماد روی آورد و بیش از پادشاهان دیگر آشور غنیمت بدستش افتاد، بگفتهء خودش در کتیبه ای شصت هزار و پانصد اسیر گرفت و مقدار زیادی گاو و گوسفند و اسب و شتر و استر بغنیمت برد و آخرین تاخت و تاز آشور در ایران بدستیاری سارگن (Sargon) در سال 722 انجام گرفت مقدار غنائمی که پادشاهان آشور از ایران میبردند و گروه انبوهی اسیر که گرفتار آنان میشدند بخوبی میرساند که مغرب ایران در آن روزگاران آبادان بود و شهریاران کم و بیش بزرگ در آن سرزمینها بودند که با همسایگان سامی نژاد در زد و خورد بودند. هرچند مناسبات ایرانیان از یکهزار و یکصد سال پیش از میلاد مسیح تا دورهء تشکیل پادشاهی در ماد، در پایان سدهء هشتم پیش از میلاد، با همسایگان خود آشوریها زد و خورد بوده، اما میتوان گفت که با همین ستیزه و لشکرکشی آثاری از تمدن دیرین آن دیار که سومریها بوجود آورده بودند به ایران رسید. بسا در دوران پیکار و جنگ تمدن از کشوری بکشور دیگر میرسد، چنانکه در تاخت و تاز اسکندر بسیاری از آداب و رسوم ایرانیان به اروپا راه یافت و در استیلای عرب بسوریه و مصر و عراق و ایران، در تمدنی از این کشورهای کهنسال به روی تازیان باز شد و در جنگهای صلیبی، در قرون وسطی بسا آثار تمدن شرقی به اروپا راه یافت و بالعکس.
گفتیم در پایان سدهء هشتم پیش از میلاد نخستین سلسلهء پادشاهی ایران بوجود آمد و هگمتان (Hagmatan)(همدان) پایتخت این خاندان گردید. مؤسس این خاندان نامزد است به دیوکو (Dyaukku) که یونانیها Deiokesنامیده اند. سومین پادشاه این خاندان هووخشتر (Huvakhshtra) (در یونانی Cyaxares) از کشورگشایان بزرگ ایران است. بسیاری از کشورهای همسایهء ایران بدست وی افتاد؛ از آنهاست کشور باستانی آشور و گشوده شدن پایتخت نامور آن نینوا در سال ششصد و دوازده (612 ق. م.) [ نگاه کنید به:
Das Nauroz. Markwart s, Arltikel im Dr.
Modi Memorial vol, Bombay 1930 p:
709. History of Persia
[by Sykes vol l, P.XXXVI.
این پیروزی یکی از بزرگترین پیش آمدهای تاریخ باستانی است. ایرانیان با برچیدن دستگاه پادشاهی آشور خود را به جهانیان شناسانیدند و این در گیتی نخستین بار است که نام و نشانی از آریائیها بگوش رسید. هووخشتر، کسی که زمینهء کشورگشائی را از برای هخامنشیان آماده کرده بود در سال 584 ق. م. درگذشت. جای نشین وی ایشتوویگو (Ishtuvigu) [ ایشتوویگو (Ishtovygu)چهارم پادشاه خاندان ماد در کتیبه های بابلی یاد شده، ناگزیر این اسم در نوشتهء بابلی درست تر یاد گردیده تا به استیاگس (Astyages)(استیاج) نزد یونانیان؛ بنابراین هیئت اصلی این نام به هیچ روی مناسبتی با هیئت نام اژی دهاک (= ضحاک) ندارد و نمیتوان اژی دهاک داستانی را به یک پادشاه تاریخی پیوست. ] که یونانیان Astyagesخوانده اند بدست کورش سرسلسلهء پادشاهان هخامنشی شکست یافته و دورهء پادشاهی مادها بپایان رسید. با برچیده شدن دستگاه خاندان ماد تغییری به ایران روی نداد چه فقط پادشاهی از ایرانیان مغربی با ایرانیان جنوبی رسید. هفتاد و سه سال پس از افتادن نینوا بدست ایرانیان یعنی در 12 اکتوبر 539 بابل بدست کورش افتاد:
[Die Keilinschriften der Achameniden
von F. H. Weissbach, Leipzig 1911 S.
[IX.
آخرین پادشاه بابل نبونئید (Nabunaid)(در فرس هخامنشی نبونئیت Nabunaita) شکست یافته دورهء فرمانروائی سامیان پایان پذیرفت پس از یادآوری پیش آمدهای تاریخی که گویا پیوستگی دیرین ایران با سرزمینهای بابل و آشور است، باید بگوئیم که خط، خواه به اشکال میخی و خواه حروف الفبائی از بزرگترین اختراع بشر است، از پرتو خط است که امروزه میتوانیم بدانیم در شش هزار سال پیش از خودمان چه گذشت و به چگونگی زندگی و طرز افکار اقوام قدیم پی بریم و با نقوش و علامات گوناگون که از آنان روی سنگ و خشت و سفال و پاپیروس (Papyrus)و پوست و فلز کنده گری و نگاشته شده، سرچشمهء خطوط کنونی روی زمین را پیدا کنیم بویژه حروف الفبائی یکی از شگفت ترین زاده های فکر آدمی است، اما بسبب انسی که با این حروف داریم آنچنان که باید ببزرگی این اختراع برنمیخوریم که چگونه با بیست و شش حرف یا اندکی کمتر و بیشتر با تفاوتی که در اصوات زبانهای مختلف موجود است میتوانیم آنچه را که میاندیشیم بر روی صفحه نقش بندیم، آنچه دیگران نوشتند بخوانیم و از افکار آنان آگاه گردیم؛ آسانترین افسانه و دشوارترین مطلب علمی و فلسفی با همین چند حرف محدود نوشته میشود، زمان و مکان تأثیری در آن ندارد، نوشته ای از هر هنگام و از هر جا که باشد گویای اندیشهء نویسندهء آن میباشد. اهمیت اختراع الفباء هنگامی آشکار میشود که وسیلهء نوشتن برخی از اقوام را به یاد آوریم مانند چینیان که از بالا بپائین مینویسند و نزدیک به پنجاه هزار علامت دارند، هر یک از نشانها نمودار یک چیز دیدنی و یا مفهوم بچشم نیامدنی است هرچند بخش بزرگی از این علامات کهنه شده و مورد استعمال ندارد یعنی لغت خاص آن متروک گردیده اما باز دانشمندان آن سرزمین از برای تألیف خود نزدیک به نه هزار از این نشانها نیازمندند تألیف هرچند ساده باشد باز در آن چندین هزار علامت بکار میرود و همهء آنها را بیاد داشتن و بجای خود به روی اوراق نقش بستن بی اندازه دشوار بلکه محال است. آنچنانکه یک دانشمند چینی باید همیشه قاموسی زیر دست داشته باشد:
[Der Alte Orent Band 36, Heft 1/2 Der Ursprung des Alphabets von Hans [Bauer, Leipzig 1937 s.
همچنین خط قدیم مصری معروف به هیروگلیف (1832 - 1790 م.) بوده که شامپولیون به راز خواندن آن کامیاب گردید. هرچند این خط مانند خط چینی نیست، ولی باز دارای چندین صد علامت است. نویسندگان این خط میبایستی نقاشی دانسته باشند تا بتوانند از برای هر چیز و هر اندیشه و معنی شکل و تصویری بکشند. مث تصویر چشم بمعنی دیدن است. نقش دو بازو یکی با سپر و دیگری با تبرزین مفهوم جنگیدن را می رساند دادگری با تصویر پر شترمرغ ترسیم میشود برای اینکه پر این مرغ از دو سوی یکسان روییده است. سال با نشان یک شاخه نخل معین میگردد زیرا می پنداشتند در هنگام یکسال دوازده شاخه بشمار ماههای سال از نخل سر بر میزند، تصویر مرغ کرکس نمودار مادر بود، چه میپنداشتند این پرنده فقط ماده است، بجای پادشاه شکل یک زنبور عسل میکشیدند برای اینکه در کندوی عسل پادشاهی برقرار است و جز اینها. الفباءهائی که امروز در سراسر روی زمین بکار میرود (غیر از خط چینی) و به اشکال مختلف دیده میشود در اصل یکی بوده و از یک قوم معین و یک جای معین برخاسته است. برخلاف خطوط چینی و مصری قدیم الفبای رایج کنونی چه نزد ما و چه تقریباً نزد همهء اقوام متمدن روی زمین هر یک از حروف آن بجای صوتی است که از دهان بیرون می آید یعنی از برای هر صوت که ممکن است با عمل و تصرف گلو و کام و سر زبان و دندان و لب تولید صدای مخصوصی گشته از دهان بیرون آید و بگوش رسیده و تشخیص داده شود؛ یک حرف یا یک علامت و نشانهء مخصوص وضع کردند. چون این صوتها خود بالطبیعه محدود است، ناگزیر علاماتی که نمودار آنها است نیز محدود گردید و با 26 حرف یا اندکی کمتر و بیشتر همهء لهجات مختلف را از هر مرز و بومی که باشد می توانیم بنویسیم و آنچه دیگران مینویسند بخوانیم و دریابیم. در آغاز گفتیم واژهء دبیر بمعنی خط از لغات عاریه است. میتوان گفت از روزی که خط میخی از سرزمین بابل به ایران رسیده واژهء دبیری نیز در زبان، همان زمان درآمد، چه به این کلمه از شش سده پیش از میلاد مسیح در فرس هخامنشی برمیخوریم و در سنگ نبشتهای هخامنشیان چندین بار بهیئت دیپی (Dipi) دیده میشود: داریوش (486 - 522 ق. م.) در سنگ نبشتهء بهستان (کتیبهء بیستون) گوید: «تو که زین پس این دیپی بخوانی کردهء من ترا باور شود، آن را دروغ مپندار» باز گوید: «با خواست اهورامزدا مرا کرده های دیگری است که در این دیپی نوشته نشده، از اینرو نوشته نشده که آنکه این دیپی پس از این بخواند او را کردهء من گزاف ننماید این باورش نیاید و دروغ پندارد» باز گوید: «تو که زین پس این دیپی را که من نوشته ام و این پیکرها را ببینی آنها را تباه مکن تا بتوانی آنها را نگاهدار» باز گوید: «اگر این دیپی را و این پیکرها را تباهشان نکنی و تا توان داری نگاهداریشان کنی اهورامزدا ترا دوست باد و ترا تخمه (نسل) بسیار باد و دیر زی و آنچه کنی اهورامزدا بزرگ کناد» و باز گوید: «اگر این دیپی و این پیکرها را بینی و تباهشان کنی تا توان داری نگهداری نکنی اهوارمزدات بزناد و تخمه ات مباد و آنچه کنی اهورامزدا براندازد» این است جملاتی که در آنها داریوش در طی یاد کردن پیش آمدهای سالهای چهارم و پنجم پادشاهی خود واژهء دیپی (خط و نوشته) را بکار برده است همچنین پسر و جانشین وی خشایارشا (465 - 486) در سنگ نبشتهء وان (Van)در ارمنستان گوید: «او (داریوش) فرمان داد این سنگ خارا بتراشند، برآن دیپی نوشته نشده بود. فرمان دادم که بر آن دیپی نویسند. نگاه کنید به:
.
[Die Keilinschriften der Achameniden
[von Weissbach s. 63 - 69.
و به:
Relief und Inschriften des koenigs
Dareios I - Am Felsch von Bagistan
von F.W. Konig. Leiden. 1938, S 54-
[56.
همین واژهء دیپی از فرس در کارنامهء اردشیر بابکان
[Artaehshir i Papakan von Th. [Noldeke. Gottingen s. 38.
ناگزیر دیپیر (Dipir)مخفف دیپیور (Dipivar)پهلوی است چنانک در شده است. [ نگاه کنید به:
Zeitschrift der Deutschen Morgenlandische Geselischaft Band 44. S. 670lbidem. Band 46 S. 683.
و به:
Viener Zeitschrift Fur die Kunde deMorgenlands, Wien. 6. 218 Note.
و بایستی فرس هخامنشی آن دیپی بر Dipi-baraباشد
[Grundriss der] Neupers. Etymolo.Vnn
[Horn .No. 540
در زبان ارمنی دپیر (Dpir)از پهلوی به عاریت گرفته شده است در سانسکریت هم کلمهء دیپی (Dipi)یا لیپی بمعنی خط از لغات عاریتی است.
[Die Altpers. Keilnschriften von .
[Spiegets. 226.شک نیست که در زبان پهلوی دپیری بجای خط بکار رفته است. از دین دپیریه که خط مخصوص اوستائی باشد و از دیویری (Diviri) که هیئت پازند آن است سخن خواهیم داشت بهترین هیئت این واژه که بخوبی یادآور دیپی فرس است، در کلمهء مرکب دبستان بجای مانده است دبستان که در شاهنامه نیز بکار رفته درست بمعنی مکتب عربی است، آنجائی که هنر کتابت و خط آموزند و در این معنی با کلمهء مرکب دبیرستان فرقی ندارد:
دبیرستان کنم در هیکل روم
کنم آیین مطران را مطرا. خاقانی.
در فرهنگ رشیدی که در سال 1064ه . ق. در هند نوشته چنین آمده: «دبیرستان و دبستان مکتب و دبستان مخفف ادبستان است یعنی جای آموختن علم و ادب، همین اشتباه رشیدی مایهء اشتباه «دارمستتر» شده دبستان را مرکب از لغت عربی و فارسی پنداشته است:
[etudes Iraniennes, par Darmesteter. Tome prem. p.295.
و نگاه کنید بمقالهء واژهء فرهنگستان در همین نامه ] . واژهء دبیر با این همه قدمتی که در زبان فارسی دارد و بیش از دو هزار و چهارصد و شصت سال است در سنگ نبشتهای هخامنشیان، بهیئت دیپی بکار رفته، یادگاری است از قوم سومر (sumer)که از چهار هزار سال پیش از میلاد در جنوب عراق کنونی میزیستند و در آنجا تمدن درخشانی بوجود آوردند از سومر و از اکدّ Akkad قوم دیگری که پیش از آشوریها در شمال عراق میزیستند بزودی سخن خواهیم داشت. دوب (Dub) در زبان سومری بمعنی لوحه و خط است. از این زبان بزبان اکدّ، قومی که در حدود سه هزار سال پیش از مسیح از تمدن سومر بهره ور گردید، رسیده دوپو (Duppu)و توپو (Tuppu)گفتند از این زبانها داخل زبان آرامی، که از آن سخن خواهیم داشت، شده دوپ گردید، و نیز بمعنی لوحه و صفحه گرفته شده و بعدها در زبان عربی درآمده دف شد و بمعنی لوحه نیز بکار رفته است. [ نگاه کنید به:
Akkadische Fremdworter Von Zimmer. Leipzig s. 19.].بنابرآنچه گذشت لغتهای دبیر و دبیرستان و دبستان و دیبا یادیباه و دیبه و دیباچه و دیوان که از ایران بزبان فرانسه رسیده و Douaneگردیده بمعنی گمرک همه ازیک ریشه و پبن هستند. [Grundriss der Irani[Philolo. IB. I Abt. s.171. ]
کلمهء دیباج معرب دیپاک (Depak)پهلوی است. دبیر یگانه کلمه ای نیست که از زبان سومر در فارسی بجای مانده باشد، بسیاری از لغات سومری واکدّی دیرزمانی است که به ایران راه یافته است از آنهاست لغت سومری بوریا و لغت اکدّی تنور که در اوستا یکبار بکار رفته است چون دیده شده که برخی «دفتر» و «دبیر» را از یک بنیاد پنداشته اند لازم است در اینجا گفته آید که واژهء دفتر از یونانی بفارسی رسیده است دیفتر (Diphthera) در یونانی بمعنی پوست است. بمناسبت اینکه در قدیم روی پوست کتابت میشد، کتاب را دفتر نامیده اند: هردوت میگوید: «کتاب را یونها به رسم قدیم دیفتر (Diphthera)(پوست) خوانند زیرا در قدیم کاغذ (پاپیروس) کمیاب بوده روی پوست بُز و میش مینوشتند و امروزه نیز بسیاری از بیگانگان (Barbaros)روی چنین پوستهائی می نویسند
[ Herodotos V. 58یونان: نواحی خلیج ازمیر سرزمینی بوده که در زمان کورش جزء قلمرو ایران گردید و در کتیبهء داریوش یون (Yonie=)Yannaخوانده شده است نام همین یونهاست که بهمهء ساکنین همنژادشان که آنطرف دریای اژه میزیستند داده شده و نزد ایرانیان یونان شده و همین کلمه را بخاکشان که هلاس Hellasباشد نیز اطلاق کردند. نگاه کنید بجلد دوم یشتها گزارش نگارنده ص 216. ] از همین بنیاد است نام ناخوشی معروف دیفتری (Diphtherie) که خناق باشد و زمخشری در مقدمه الادب، فارسی آنرا «تسبائیدن» یاد کرده است. چنانکه خواهیم دید در ایران باستان هم روی پوستها مینوشتند. دفتر نیز یگانه لغتی نیست که از یونانی در زبان ما درآمده باشد، دیرزمانی است که کلمات یونانی درهم و دینار و کالبد و دیهیم و جز اینها جزء زبان ماست چنانکه چند واژهء ایرانی بزبان قدیم یونانی درآمده و بجای خود از آنها یاد خواهم کرد. رجوع به فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ص102 ببعد شود - انتهی. و ظاهراً ادب عربی مأخوذ از ریشهء دب مذکور است.
چه جوئی آن ادبی کآن ادب ندارد نام
چه گوئی آن سخنی کان سخن ندارد چم.
شاکر بخاری.
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
که آن ادب نتوان یافتن بمکتبها.مولوی.
پارسا باش و نسبت از خود کن
پارسازادگی ادب نبود.قره العین.
|| هنر. (زمخشری) (نصاب) : جمله را اَدَب سلاح و مردی از تیر انداختن و نیزه داشتن و درق و شمشیر و قاروره افکندن و شناو و آنچه مردان را بکار آید. (مجمل التواریخ والقصص). گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی و این ادب نیاموخته ای من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی. (نوروزنامه). تیر و کمان سلاحی بایسته است و مر آن را کار بستن ادبی نیکوست. و پیغامبر علیه السلام فرموده است: علموا صبیانکم الرمایه والسباحه. (نوروزنامه). || چم و خم. حسن معاشرت. حسن محضر. طور پسندیده. (غیاث اللغات). طریقه ای که پسندیده و صلاح باشد. اخلاق حسنه. فضیلت. مردمی. حسن احوال در قیام و قعود و حسن اخلاق و اجتماع خصال حمیده:
سلطان معظم ملک عادل مسعود
کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود.
منوچهری.
خواجه عبدالرزاق هژده بخورد و خدمت کرد رفتن را و با امیر گفت: بس! اگر بیش از این دهند ادب و خرد از بنده دور کند. امیر بخندید و دستوری داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 672). و ما [ امیرمحمود ] تا این غایت دانی که براستای تو [ امیر یوسف ] چند نیکوئی فرموده ایم و پنداشتیم که با ادب برآمده ای و نیستی چنانکه ما پنداشته ایم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص253). این بی ادبی بنده بفرمان سلطان محمود کرد. (تاریخ بیهقی ص53)
ای نیاموخته ادب ز ابوان
ادب آموز زین پس از ملوان.سنائی.
ذرّه ای گر در تو افزونی ادب
باشد از یارت، بداند فضل رب.مولوی.
از خدا جوئیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب.مولوی.
از ادب پرنور گشته ست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد ملک.مولوی.
لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان... (گلستان).
اگرچه پیش خردمند خامشی ادبست
بوقت مصلحت آن به که در سخن کوشی.
(گلستان).
بی ادب سیلی زمانه خوری.اوحدی.
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد.حافظ.
ادب کی میگذارد تا ببوسم آستانش را.
عرفی.
ما سجده بر سایهء دیوار کنشتیم
از بی ادبان پرس حرمگاه صنم را.
شیخ فیض.
- امثال: سخن شنیدن ادب است. (جامع التمثیل).
|| آزرم. حرمت. پاس. (صراح). || ادب النفس؛ اخلاق حسنه. مقابل ادب الدرس:
زن که خدایش ادب نفس داد
سر دهد و تن ندهد در فساد
تو ادب نفس بداندیش کن
بی ادبان را به ادب خویش کن.امیرخسرو.
|| آئین. آرایش. راه و رسم. || شگفتی. (مهذب الاسماء). شگفت. (مؤید الفضلاء). عجب. || (اِمص) زیرکی. || تیمار. رجوع به تیمار شود. || تأدیب. تنبیه : و ما این تاوان مر ادب را بستدیم تا خداوندان اسپ، اسپ را نگه دارند، تا بکشت کسان اندر نیاید. (نوروزنامه).
اوستادان کودکان را میزنند
آن ادب سنگ سیه را کی کنند.مولوی.
|| (مص) دانشمند شدن. بافرهنگ شدن. (زوزنی). فرهنگی شدن. (تاج المصادر بیهقی). ادیب شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || نگاه داشتن خود از نکوهیده های کرداری و گفتاری. تأدّب. (زوزنی). بکار صلاح بودن. اندازه و حدّ هر چیز نگاه داشتن. (غیاث اللغات). نگاهداشت حد هر چیز. (صراح). نیکوکار شدن. || بمهمانی خواندن. مهمان خواندن. (تاج المصادر بیهقی). مهمانی کردن. بسوی طعام خواندن :
نحن فی المشتاه ندعو الجفلاء
لاتری الاَدب فینا ینتقر.
|| زیرک شدن. || (اِ) ادب البحر؛ بسیاری آب دریا. (منتهی الارب). || علم الادب عبارت از ده علم است: 1) علم اللغه. 2) علم التصریف. 3) علم النحو. 4) علم المعانی. 5) علم البیان. 6) علم البدیع. 7) علم العروض. 8) علم القوافی. 9) علم قوانین الخط. 10) علم قوانین القراءه.
اَدْب بالفتح؛ شگفت و عجب و مُحَرَّکَهً؛ زیرکی و نگاهداشت حدّ هر چیز. ج، آداب. و علم ادب عبارتست از علمی که بدان خود را از خلل در کلام نگاهدارند و آن دوازده قسم است و هشت اصول بر این تفصیل: علم لغت، علم صرف، علم اشتقاق، علم نحو، علم معانی، علم بیان، علم عروض، علم قافیه و چهار فروع بدین نمط: علم قرض الشعر و آن علمی است که امتیاز کرده میشود بدان میان اشعار سالم و غیرسالم از عیوب علم انشای نثر از خطب و رسائل. علم محاضرات یعنی علم تواریخ و بعضی این را مشتق از ادب که بمعنی خواندن بضیافت است گفته اند زیرا که این علم میخواند مردم را بسوی محامد. (قاموس بنقل منتهی الارب). شاعری آنها را چنین بنظم آورده:
نحو و صرف عروض بعده لغه
ثم اشتقاق و قرض الشعر انشاء
کذا المعانی بیان، الخط قافیه
تاریخ، هذا لعلم العرب احصاء.
مؤلف نفایس الفنون فی عرایس العیون پانزده فن آورده است: خط، لغت، تصریف، اشتقاق، نحو، معانی، بیان، بدیع، عروض، قوافی، تقریض، امثال، دواوین، انشاء و استیفاء. رجوع به نفایس الفنون تألیف محمد بن محمود آملی مقالهء اولی از قسم اول شود. ابن خلدون در مقدمهء خود گوید: «هذاالعلم [ ای علم الادب ] لاموضوع له ینظر فی اثبات عوارضه أو نفیها و انما المقصود منه عند اهل اللسان ثمرته و هی الاجاده فی فنی المنظوم والمنثور علی أسالیب العرب و مناحیهم، فیجمعون لذلک من کلام العرب مما عساه تحصل به الملکه من شعر عالی الطبقه و سجع متساو فی الاجاده و مسائل من اللغه والنحو مبثوثه أثناء ذلک متفرقه یستقری منها الناظر فی الغالب معظم قوانین العربیه مع ذکر بعض من ایام العرب یفهم به ما یقع فی اشعارهم منها و کذلک ذکرالمهم من الانساب الشهیره و الاخبار العامه والمقصود بذلک کله أن لایخفی الناظر فیه شی ء من کلام العرب و اسالیبهم و مناحی بلاغتهم اذا تصفحه لانه لاتحصل الملکه من حفظه الا بعد فهمه فیحتاج الی تقدیم جمیع ما یتوقف علیه فهمه ثم انهم اذا أرادوا حد هذاالفن قالوا: الادب هو حفظ أشعار العرب و اخبارها والاخذ من کل علم بطرف یریدون من علوم اللسان أو العلوم الشرعیه من حیث متونها فقط و هی القرآن و الحدیث اذ لامدخل بغیر ذلک من العلوم فی کلام العرب الاما ذهب الیه المتأخرون عند کلفهم بصناعه البدیع من التوریه فی أشعارهم و ترسلهم بالاصطلاحات العلمیه. فاحتاج صاحب هذاالفن حینئذ الی معرفه اصطلاحات العلوم لیکون قائماً علی فهمها و سمعنا من شیوخنا فی مجالس التعلیم أن أصول هذاالفن و ارکانه أربعه دواوین و هی: أدب الکاتب لابن قتیبه و کتاب الکامل للمبرد و کتاب البیان والتبیین للجاحظ و کتاب النوادر لابی علی القالی البغدادی و ماسوی هذه الاربعه فتبع لها و فروع عنها. و کتب المحدثین فی ذلک کثیره، و کان الغناء فی الصدر الاول من اجزاء هذاالفن مما هو تابع للشعر اذ الغناء انما هو تلحینه. و کان الکتاب و الفضلاء من الخواص فی الدوله العباسیه یأخذون انفسهم به حرصاً علی تحصیل أسالیب الشعر و فنونه فلم یکن انتحاله قادحاً فی العداله والمروءه و قد الف القاضی أبوالفرج الاصبهانی و هو من هو کتابه فی الاغانی جمع فیه اخبارالعرب و اشعارهم و انسابهم و ایامهم و دولهم و جعل مبناه علی الغناء فی المائه صوت التی اختارها المغنون للرشید فاستوعب فیه ذلک أی استیعاب و اوفاه» - انتهی ما قاله ابن خلدون.
جرجانی در تعریفات آرد: ادب عبارتست از شناختن اموری که بوسیلهء آنها انسان از همهء اقسام خطا مصون ماند. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون گوید: الادب بفتح اول و دال مهمله؛ دانش و فرهنگ، و پاس و شگفت و طریقه ای که پسندیده و به اصلاح باشد و نگاهداشت حدّ هر چیزی. کما فی کشف اللغات. و علم عربی که تعلقی بعلم زبان عرب و فصاحت و بلاغت دارد. کذا ذکر الشیخ عبدالحق المحدث فی رساله حلیه النبی (ص). و در بحرالجواهر آید که ادب نیکی احوال و رفتار است در نشست و برخاست و خوشخوئی و گرد آمدن خویهای نیک و صاحب العنایه گوید: هر ورزش پسندیده ای که آدمی را به فضیلتی از فضایل سوق دهد، و ویژهء او شود. و ابوزید گوید: ادب ملکه ایست که انسان را از آنچه ناسزا باشد بازدارد. در فتح القدیر آمده است که ادب مجموع صفات نیک است و در اصطلاح فقهاء مراد از ادب کتاب ادب القاضی است یعنی آنچه قاضی را سزاوار است که بجای آرد. و نیکوتر آنست که ادب را تعبیر به ملکه کنیم. زیرا ملکه است که در روان آدمی رسوخ مییابد و از این رو اگر مفهوم ادب در نفس انسان راسخ نگردد نمیتوان آنرا ادب نامید. (بحرالرائق فی شرح الکنز و کتاب القضاء). و فرق بین تعلیم و تأدیب آنست که تأدیب در مورد عادات و تعلیم در مورد شرعیات استعمال میشود. بعباره اخری تأدیب عرفی و تعلیم شرعی و اولی دنیوی و دومین دینی است. (کرمانی شرح صحیح بخاری، در باب تعلیم الرجل). صاحب تلویح گفته است که: تأدیب با کلمهء ندب قریب المعنی است و جدائی بین این دو جز این نیست که تأدیب در مورد تهذیب اخلاق و اصلاح عادات و ندب در مورد ثواب آخرت مستعمل است و قد یطلقه الفقهاء علی المندوب (فی جامع الرموز) و ماوراء ما ذکر من الفرائض والواجبات فی الحج سنن تارکها مسی ء و آداب تارکها غیر مسی ء. و گاهی کلمهء ادب را در مورد سنت اطلاق نمایند. (جامع الرموز). و سوای آنچه از سنن و آدابی که تارک آن گناهکار محسوب شود اطلاق نمایند. در کتاب بزازیه ضمن کتاب الصلوه در فصل دوم گوید: ادب آن را گویند که شارع گاهی آن را بکار برده و زمانی آنرا ترک کرده است و سنت آنرا نامند که شارع آنرا پیوسته مواظب و مراقب است. ازین رو واجب هر قانونی از شریعت است که برای اکمال فرض و سنت برای اکمال واجب و ادب برای اکمال سنت وضع شده باشد و نیز گفته اند: ادب نزد اهل شرع پرهیزکاری و نزد اهل حکمت و دانش نگاهداری و صیانت نفس است. و از حاتم اصم روایت کنند که موقع دخول در مسجد پای چپ خود را در مسجد نهاد و در حال رنگش تغییر یافته و بیمناک از مسجد بیرون آمد و دیگربار به مسجد برفت و این نوبت پای راست خود را در مسجد نهاد و سبب این عمل از او پرسیدند. گفت میترسم اگر ادبی از آداب دین را متروک دارم خدای تعالی آنچه را که از خزانهء غیبش مرا بخشیده، بازستاند. دانشمندی گوید: ادب، نشستن با خلق بر بساط صدق، و پیروی حقایق است. اهل تحقیق گفته اند: ادب خروج از صدق اختیار و زاری بر بساط نیازمندی و افتقار باشد. و درین معنی گفته اند :
ادب نه کسب عبادت نه سعی حق طلبی است
بغیر خاک شدن هرچه هست بی ادبی است.
و در تعریفات جرجانی ادب را بدین نحو تعبیر کرده که: ادب هر آن چیزی است که آدمی را از جمیع انواع خطا بازدارد و ادب القاضی ملتزم ساختن قاضی است بدانچه که شارع از دادگستری و رفع ستم و ترک هوی و هوس بر او واجب ساخته - انتهی. و معنی آداب البحث، در باب نون و فصل راء مهمله در علم المناظره بیان خواهد شد.
علم الادب هو علم یُحترز به عن الخطأ فی کلام العرب لفظاً و خطاً قال المولی ابوالخیر اعلم ان فائده التخاطب والمحاورات فی افاده العلوم و استفادتها لما لم تتبین للطالبین الا بالفاظ و احوالها کان ضبط احوالها مما اعتنی به العلماء فاستخرجوا من احوالها علوماً انقسم انواعها الی اثنی عشر قسماً و سموهما بالعلوم الادبیه لتوقف ادب الدرس علیها بالذات و ادب النفس بالواسطه و بالعلوم العربیه ایضا لبحثهم عن الالفاظ العربیه فقط لوقوع شریعتنا التی هی احسن الشرائع و افضلها و اعلاها و اولاها علی افضل اللغات و اکملها ذوقا و وجدانا - انتهی. و اختلفوا فی اقسامه فذکر ابن الانباری فی بعض تصانیفه انها ثمانیه و قسم الزمخشری فی القسطاس الی اثنی عشر قسما کما اورده العلامه الجرجانی فی شرح المفتاح و ذکر القاضی زکریا فی حاشیه البیضاوی انها اربعه عشر و عد منها علم القراآت قال و قد جمعت حدودها فی مصنف سمیته اللؤلؤ النظیم فی روم التعلم والتعلیم لکن یرد علیه ان موضوع العلوم الادبیه کلام العرب و موضوع القراآت کلام الله سبحانه و تعالی ثم ان السید والسعد تنازعا فی الاشتقاق هل هو مستقل کما یقوله السید او من تتمه علم التصریف کما یقوله السعد و جعل السید البدیع من تتمه البیان و الحق ما قال السید فی الاشتقاق لتغایر الموضوع بالحیثیه المعتبره و للعلامه الحفید مناقشه فی التعریف و التقسیم اوردها فی موضوعاته حیث قال و اما علم الادب فعلم یحترز به عن الخلل فی کلام العرب لفظاً او کتابه و هیهنا بحثان: الاول، ان کلام العرب بظاهره لایتناول القرآن و بعلم الادب یحترز عن خلله ایضا الا ان یقال المراد بکلام العرب کلام یتکلم العرب علی اِسلوبه. الثانی، ان السید رحمه الله تعالی قال لعلم الادب اصول و فروع اما الاصول فالبحث فیها اما عن المفردات من حیث جواهرها و موادها و هیآتها فعلم اللغه او من حیث صورها و هیأتها فقط فعلم الصرف او من حیث انتساب بعض ببعض بالاصاله والفرعیه فعلم الاشتقاق و اما عن المرکبات علی الاطلاق فاما باعتبار هیأتها الترکیبیه و تأدیتها لمعانیها الاصلیه فعلم النحو اما باعتبار افادتها لمعان مغایره لاصل المعنی فعلم المعانی و اما اعتبار کیفیه تلک الافاده فی مراتب الوضوح فعلم البیان و علم البدیع ذیل لعلمی المعانی والبیان داخل تحتهما و اما عن المرکبات الموزونه فاما من حیث وزنها فعلم العروض او من حیث اواخرها فعلم القوافی و اما الفروع فالبحث فیها اما ان یتعلق بنقوش الکتابه فعلم الخطّ او یختص بالمنظوم فالعلم المسمی بقرض الشعر او بالنثر فعلم الانشاء او لایختص بشی ء فعلم المحاضرات و منه التواریخ قال الحَفید هذا منظور فیه فاورد النظر بثمانیه اوجه حاصلها انه یدخل بعض العلوم فی المقسم دون الاقسام و یخرج بعضها منه مع انه مذکور فیه و ان جعل التاریخ واللغه علما مدونا لمشکل اذ لیس مسائل کلیه و جواب الاخیر مذکور فیه و یمکن الجواب عن الجمیع ایضاً بعدالتأمل الصادق. (کشف الظنون).
علوم الادب اثناعشر علما و هی اللغه و الخط و الشعر و العروض و القافیه و النحو و الصرف و الاشتقاق و المعانی و البیان و البدیع و المحاضرات و النثر و قد عنی الادباء بالتوسع فی کل من هذه العلوم توسعا لیس بعده مرمی و قد لخصنا علی کل منها کلاما اثبتناه فی موضعه من هذاالکتاب فیرجع الیه من شاء. (دائره المعارف فرید وجدی در مادهء ادب).
تعریف و موضوع و فائدهء ادب و ادبیات به اصطلاح قدما: کلمات لغویین در معنای لغوی ادب نزدیک بیکدیگر است. ادب در لغت بمعنی ظرف و حسن تناول است(2) و ظرف در اینجا مصدر است بمعنی کیاست مطلق یا ظرافت در لسان یا براعت و ذکاء قلب یا حذاقت(3) و بتعبیر بعضی نیک گفتاری و نیک کرداری و بعضی ادب را در فارسی بفرهنگ ترجمه کرده و گفته اند ادب یا فرهنگ بمعنی دانش میباشد و با علم چندان فرقی ندارد(4).
در تعریف و تحدید ادب اصطلاحی، عبارات ادبای متقدمین مختلفست، بعضی گویند: الادب کل ریاضه محموده یتخرج بها الانسان فی فضیله من الفضائل. (الوسیط ص 3). الادب کل ریاضه محموده یتحلی بها الانسان بفضیله من الفضائل. (معیاراللغه ج 1ص 61). ادب عبارت است از هر ریاضت ستوده که بواسطهء آن انسان بفضیلتی آراسته میگردد و این معنی منقول از معنی لغوی تأدیب و تأدب است که در آنها ریاضت اخلاقی مأخوذ است و برخی گویند الادب عباره عن معرفه ما یحترز به عن جمیع انواع الخطأ. (جواهرالادب احمد هاشمی ص 8). ادب عبارت است از شناسائی چیزی که بتوسط آن احتراز میشود از تمام انواع خطا. و این معنی عرفی منقول از ادب بمعنی حذاقت یا براعت و ذکاء قلب و امثال آنهاست و برخی گویند که: ملکه تعصم من قامت به مما یشینه. (دائره المعارف بستانی). ادب ملکه ایست که صاحبش را از ناشایستها نگاه میدارد.
و اما علم ادب یا سخن سنجی در اصطلاح قدما عبارت بوده است از: معرفت باحوال نظم و نثر از حیث درستی و نادرستی و خوبی و بدی و مراتب آن(5) و بعضی علم ادب را چنین تعریف کرده اند که: علم صناعی تعرف به اسالیب الکلام البلیغ فی کل حالٍ من احواله. (جواهرالادب احمد هاشمی ص 8). علم ادب علمی است صناعی که اسالیب مختلفهء کلام بلیغ در هر یک از حالات خود بتوسط آن شناخته میشود. تعریف علم ادب بنا بر مسلک قدما شامل اکثر علوم عربیه بوده است و در تعداد علوم ادبیه نیز کلمات قدما مختلفست، بعضی عدد آنها را هشت دانسته(6) و برخی بیشتر. یکی از شعراء، علوم ادبیه را در این دو بیت جمع کرده است:
نحو و صرف عروض بعده لغه
ثم اشتقاق و قرض الشعر انشاء
کذا المعانی بیان الخط قافیه
تاریخ هذا لعلم العرب احصاء.
جرجی زیدان مینویسد که علم ادب در اصطلاح علمای ادبیت مشتمل بر اکثر علوم ادبیه است از قبیل: نحو، لغت، تصریف، عروض، قوافی، صنعت شعر، تاریخ و انساب. و ادیب کسی است که دارای تمام این علوم یا یکی از آنها باشد و فرق مابین ادیب و عالم آن است که ادیب از هر چیزی بهتر و خوبترش را انتخاب مینماید و عالم تنها یک مقصد را گرفته در آن مهارت مییابد(7) بعضی گویند اصول علم ادب عبارت است از: لغت، صرف، اشتقاق، نحو، معانی، بیان، عروض، قافیه، و فروع آن عبارت است از: خط، قرض الشعر، انشاء، محاضرات، تاریخ. و فن بدیع را ذیل و تابع معانی و بیان شمرده اند(8).
ادب درس و ادب نفس: باید دانست که آنچه در تعریف علم ادب ذکر شد راجع به «ادب درس» میباشد که آنرا ادب اکتسابی نیز مینامند زیرا بدرس و حفظ و نظر کسب میگردد. و اما ادب نفس یا ادب طبعی، بعضی آنرا چنین تحدید کرده اند که ادب طبعی عبارت است از اخلاق حمیده و صفات پسندیده ای که با ذات انسان سرشته شده باشد و مرحوم ذکاءالملک فروغی (میرزا محمدحسین متوفی 1325 ه . ق.) در تاریخ ادبیات خود ادب نفس را به اصطلاح حکما و صاحبان معرفت عبارت دانسته است از دانشهائی که اسباب کمالات نفسانی شود از قبیل علم بحقایق اشیاء که از آن بحکمت و فلسفه تعبیر نمایند و سایر علوم یا دانشها را ادب درسی نامیده است مثل حساب و هندسه و طب و جغرافیا که دانستن آنها مستقیماً در طریق استکمال و تزکیهء نفس انسانی واقع نمیشود هرچند بطور غیرمستقیم و بقول اهل علم، «ثانیاً و بالعرض» به ادب نفس کمک مینماید. و مخفی نماند که مابین تعریف مرحوم فروغی برای ادب نفس و آنچه از جواهرالادب نقل کردیم ظاهراً کمال مباینت است زیرا فضائل اخلاقی با علومی که موجب کمالات نفسانی میشود بسیار فرق دارد و آنچه بنظر بدوی می آید این است که فلسفه و حکمت هم جزو ادب آموختنی است «ادب درس». بلی ممکن است ادب درس را دو قسم دانست: یکی آنکه مستقیماً موجب تهذیب اخلاق و قوای فطری میشود و دیگری دانشهائی که بطور مستقیم در این طریق واقع نیست.
ابن خلدون در مقدمهء خود مینویسد که علم ادب مانند سایر علوم موضوع مشخصی ندارد که بحث از عوارض ذاتیهء آن بشود و تنها مقصود ازین علم همانا ثمره و فائدهء آن است که اجاده و مهارت یافتن در دو فن منظوم و منثور باشد و آنچه در طریق حصول این ملکه واقع میشود از قبیل حفظ اشعار و متون ادبیه و نحو و صرف و علم انساب و تواریخ و غیر از اینها از مقدمات این علم محسوب میگردد و از این جهت است که متقدمین از ادبای عرب تعریف این علم را این طور میکردند که: الادب هو حفظ اشعارالعرب و اخبارها و الاخذ من کل علم بطرف؛ ادب عبارت است از حفظ اشعار و اخبار عرب و بهره یافتن از هر علمی به اندازهء حاجت. بعقیدهء نگارنده اگر موضوع علم ادب را بنابر طریقه و اصطلاح ادبای باستانی همان دو فن نظم و نثر قرار بدهیم ولیکن با قید حیثیت (از قبیل: مطبوعیت و ناگوارائی در طبع یا خوبی و بدی و درستی و نادرستی و نظایر آنها) و تعریف جواهرالادب(9) را تعریف این علم بدانیم در جامعیت و مانعیت این تعریف (بقول اهل منطق: طرد و عکس) چندان خللی وارد نخواهد آمد و بنابراین آنچه را قدما جزو علوم ادبیه شمرده اند یک دسته داخل مسائل و دستهء دیگر جزو مقدمات و مبادی این علم خواهد بود و نظر به ارتباط کاملی که مابین علم ادب و سایر فنون و علوم موجود است هر قدر دایرهء معارف و علوم وسیعتر میشود بر وسعت محیط علم ادب و ادبیات افزوده خواهد شد و انسب این است که بجای علم ادب، صناعت ادب تعبیر شود(10).
ارکان علم ادب(11): ارکان علم ادب چهار چیز است: اول قوای فطری عقلی و آن پنج چیز است: ذکاء، خیال، حافظه، حس، ذوق(12).
دویم قوانین و اصول نظم و نثر و حسن تألیف و انواع انشاء و شعر و فنون خطابه.
سوم مطالعهء تصانیف بلغا و تتبع وافی در جزئیات آنها.
چهارم کثرت ارتیاض و تدرب در سبکهای ادبای قدیم و تأسی بفصحا و بلغا در حل و عقد نظم و نثر. (تاریخ ادبیات ایران تألیف جلال الدین همائی ج 1 صص2 - 8) : بی اجری و مشاهره درس ادب و علم دارد [ ابوحنیفه ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص277). زوزنی... یگانهء روزگار بود در ادب و لغت و شعر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 367). ادیب خویش را... امیر مسعود گفت عبدالغفار را از ادب چیزی بیاموز وی قصیده ای دو سه از دیوان متنبی و قفانبک مرا بیاموخت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص291). او مردیست در فضل و علم و عقل و ادب یگانهء روزگار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص242). اما بازار فضل و ادب و شعر کاسدگونه میباشد. (تاریخ بیهقی ص276). ما را صحبت افتاد با استاد ابوحنیفهء اسکافی و شنوده بودم فضل و ادب و علم وی سخت بسیار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص276). روزی در مجلس شراب بودیم و در ادب سخن میگفتیم حدیث نظر رفت خوارزمشاه گفت: همتی فی کتاب انظر فیه و وجه حسن انظر الیه و کریم انظر له. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 683). و یگانهء روزگار بود در ادب و لغت و شعر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص121).(13) و از آداب تازی و پارسی بهره داشت. (تاریخ بخاری نرشخی). و نیز نور ادب دل را زنده کند. (کلیله و دمنه چ طهران سال 1332 ص421).
ادب مرد بهتر از زر اوست.مکتبی.
(1) - رجوع به آخر همین ماده شود.
(2) - الادب محرکهً؛ الظرف و حسن التناول. (قاموس). اَدُبَ ادباً؛ ظرف و حسن تناوله فهو ادیب، ج، ادباء. (اقرب الموارد).
(3) - الظرف؛ الکیاسه و قیل انما هو فی اللسان و قیل هو حسن الوجه و الهیئه او یکون فی الوجه و اللسان و قیل البراعه و ذکاءالقلب و قیل الحذق. (اقرب الموارد).
(4) - تاریخ ادبیات ذکاءالملک فروغی ص 23.
(5) - تاریخ ادبیات ذکاءالملک ص 24.
(6) - والعلوم الادبیه منسوبه الیه و هی ثمانیه: اللغه والتصریف و النحو و العروض و القوافی و صنعه الشعر و اخبارالعرب و انسابهم. (معیاراللغه ج 1 ص 61).
(7) - تاریخ آداب اللغه العربیه جرجی زیدان ج2 ص 95.
(8) - دائره المعارف بستانی (ج 2 ص 655).
(9) - علم صناعی تعرف به اسالیب الکلام البلیغ فی کل حالٍ من احواله.
(10) - رجوع شود به کتب فلسفه و کلام مخصوصاً شرح هدایهء ملاصدرا در فرق مابین علم و صناعت و اینکه صناعت علمی است که متعلق بکیفیت عمل ذهنی یا خارجی است.
(11) - مأخوذ از جواهرالادب احمد هاشمی و کتاب البیان و التبیین و کتاب المثل السائر.
(12) - مراد ازین قوی بترتیب ذکر آنها این است: استعداد تام برای ادراک علوم و معارف، قوهء حفظ صور محسوسات، قوهء حفظ معانی، قوهء تأثر از مدرکات، قوهء درک لطایف و دقایق.
(13) - خطهائی که از زمان کهن در ایران رواج داشته، از خط میخی و آرامی و پهلوی گرفته تا خط اوستائی (دین دبیری) هیچیک بومی این دیار نبوده و همه از مرز و بوم بیگانه و از کشورهای همسایه به این سرزمین رسیده است خود واژهء دبیری که بمعنی نوشته و خط است از لغتهای عاریتی زبانهای ایران باستان است که از زبان بابلی بفرس هخامنشی درآمده و از آن زبان بپهلوی رسیده و از پهلوی در فارسی بیادگار مانده است. باید بیاد داشت پیش از آنکه ایرانیان در این سرزمین سر و سامانی گیرند و پادشاهی بزرگی بسر کار آورند، با دو دولت بزرگ و توانای همسایه از سوی مغرب در تماس بودند: یکی از آنها بابل بوده که نخستین پادشاهی آن (1926 - 2225 ق.م.) در حدود بیست وسه سده پیش از میلاد بوجود آمده و دیگر پادشاهی آشور که در حدود سال هزار و هشتصد (1800) در شمال عراق کنونی به دوران رسیده:
[A History of Persia by Sir. Sykes,
edition. London. 1930, P. 76 and
[ Teird 82.بگفتهء هرودت، در سدهء پنجم پیش از میلاد، آشوریها در آن هنگام که پانصد و بیست سال فرمانروایان آسیای علیا بودند، نخستین قومی که از آنان سرپیچید مادها بودند که خود را از یوغ آشوریها آزاد ساختند، اقوام دیگر از مادها پیروی کرده از بند بردگی آشوریها رها شدند. (Herodotos. 1,95.). چنانکه میدانیم پیش از پادشاهی مادها در مغرب ایران، در سال 713 ق. م. مسیح:
[Aufsatze zur Persischen Geschichte
[von Th. Noldeke. Leipzig, 1887,s.6.
هماره سرزمینهای ایران دستخوش تاخت و تاز پادشاهان آشور بوده و از کتیبه هائی که از این پادشاهان بجای مانده و لشکرکشی هر یک از آنان یاد گردیده بخوبی پیداست که تیگلات پیلسر (Tiglath - Pilesar) اول پادشاه کشورگشای آشور در حدود یکهزار و یکصد سال پیش از میلاد از کوه زاگرس Zagros(پشتکوه) گذشته بسرزمین ماد تاخت و قبایل آنجا را پراکنده و پریشان ساخت؛ در سال 844 ق. م. شلمانسر دوم (Shalmansar)بکردستان لشکر کشید و هفت سال پس از آن دیگر باره بآنجا روی آورد و گروهی از فرمانفرمایان آنجا را غارت کرد. در کتیبهء همین پادشاه آشوری است که نخستین بار از مادای Madai = Madaنام برده شده است:
[Geschichte der meder und Perser
Vons. Justin V. Prasek, I Band, Gotta
1906 s. 19. Gesehichte Iran von Ferd.
Justi in Grundriss der Iranischen
Philologie. II Band. Strassburg 1896 -
1904 s. 404].
در هنگام پادشاهی شمسی اداد چهارم (Shamsi adad)جانشین شلمانسر در کتیبهء وی نیز مادها یاد شده اند !که از آشوریها شکست دیده باژ و خراج پرداختند. در سال 810 ق. م. اداد نیراری (Adad - Nirari)سوم بماد تاخت و بخش بزرگی از ایران را بچنگ آورد؛ تیگلات پیلسر چهارم که از جنگجویان بزرگ آشور است در سال 744 بماد روی آورد و بیش از پادشاهان دیگر آشور غنیمت بدستش افتاد، بگفتهء خودش در کتیبه ای شصت هزار و پانصد اسیر گرفت و مقدار زیادی گاو و گوسفند و اسب و شتر و استر بغنیمت برد و آخرین تاخت و تاز آشور در ایران بدستیاری سارگن (Sargon) در سال 722 انجام گرفت مقدار غنائمی که پادشاهان آشور از ایران میبردند و گروه انبوهی اسیر که گرفتار آنان میشدند بخوبی میرساند که مغرب ایران در آن روزگاران آبادان بود و شهریاران کم و بیش بزرگ در آن سرزمینها بودند که با همسایگان سامی نژاد در زد و خورد بودند. هرچند مناسبات ایرانیان از یکهزار و یکصد سال پیش از میلاد مسیح تا دورهء تشکیل پادشاهی در ماد، در پایان سدهء هشتم پیش از میلاد، با همسایگان خود آشوریها زد و خورد بوده، اما میتوان گفت که با همین ستیزه و لشکرکشی آثاری از تمدن دیرین آن دیار که سومریها بوجود آورده بودند به ایران رسید. بسا در دوران پیکار و جنگ تمدن از کشوری بکشور دیگر میرسد، چنانکه در تاخت و تاز اسکندر بسیاری از آداب و رسوم ایرانیان به اروپا راه یافت و در استیلای عرب بسوریه و مصر و عراق و ایران، در تمدنی از این کشورهای کهنسال به روی تازیان باز شد و در جنگهای صلیبی، در قرون وسطی بسا آثار تمدن شرقی به اروپا راه یافت و بالعکس.
گفتیم در پایان سدهء هشتم پیش از میلاد نخستین سلسلهء پادشاهی ایران بوجود آمد و هگمتان (Hagmatan)(همدان) پایتخت این خاندان گردید. مؤسس این خاندان نامزد است به دیوکو (Dyaukku) که یونانیها Deiokesنامیده اند. سومین پادشاه این خاندان هووخشتر (Huvakhshtra) (در یونانی Cyaxares) از کشورگشایان بزرگ ایران است. بسیاری از کشورهای همسایهء ایران بدست وی افتاد؛ از آنهاست کشور باستانی آشور و گشوده شدن پایتخت نامور آن نینوا در سال ششصد و دوازده (612 ق. م.) [ نگاه کنید به:
Das Nauroz. Markwart s, Arltikel im Dr.
Modi Memorial vol, Bombay 1930 p:
709. History of Persia
[by Sykes vol l, P.XXXVI.
این پیروزی یکی از بزرگترین پیش آمدهای تاریخ باستانی است. ایرانیان با برچیدن دستگاه پادشاهی آشور خود را به جهانیان شناسانیدند و این در گیتی نخستین بار است که نام و نشانی از آریائیها بگوش رسید. هووخشتر، کسی که زمینهء کشورگشائی را از برای هخامنشیان آماده کرده بود در سال 584 ق. م. درگذشت. جای نشین وی ایشتوویگو (Ishtuvigu) [ ایشتوویگو (Ishtovygu)چهارم پادشاه خاندان ماد در کتیبه های بابلی یاد شده، ناگزیر این اسم در نوشتهء بابلی درست تر یاد گردیده تا به استیاگس (Astyages)(استیاج) نزد یونانیان؛ بنابراین هیئت اصلی این نام به هیچ روی مناسبتی با هیئت نام اژی دهاک (= ضحاک) ندارد و نمیتوان اژی دهاک داستانی را به یک پادشاه تاریخی پیوست. ] که یونانیان Astyagesخوانده اند بدست کورش سرسلسلهء پادشاهان هخامنشی شکست یافته و دورهء پادشاهی مادها بپایان رسید. با برچیده شدن دستگاه خاندان ماد تغییری به ایران روی نداد چه فقط پادشاهی از ایرانیان مغربی با ایرانیان جنوبی رسید. هفتاد و سه سال پس از افتادن نینوا بدست ایرانیان یعنی در 12 اکتوبر 539 بابل بدست کورش افتاد:
[Die Keilinschriften der Achameniden
von F. H. Weissbach, Leipzig 1911 S.
[IX.
آخرین پادشاه بابل نبونئید (Nabunaid)(در فرس هخامنشی نبونئیت Nabunaita) شکست یافته دورهء فرمانروائی سامیان پایان پذیرفت پس از یادآوری پیش آمدهای تاریخی که گویا پیوستگی دیرین ایران با سرزمینهای بابل و آشور است، باید بگوئیم که خط، خواه به اشکال میخی و خواه حروف الفبائی از بزرگترین اختراع بشر است، از پرتو خط است که امروزه میتوانیم بدانیم در شش هزار سال پیش از خودمان چه گذشت و به چگونگی زندگی و طرز افکار اقوام قدیم پی بریم و با نقوش و علامات گوناگون که از آنان روی سنگ و خشت و سفال و پاپیروس (Papyrus)و پوست و فلز کنده گری و نگاشته شده، سرچشمهء خطوط کنونی روی زمین را پیدا کنیم بویژه حروف الفبائی یکی از شگفت ترین زاده های فکر آدمی است، اما بسبب انسی که با این حروف داریم آنچنان که باید ببزرگی این اختراع برنمیخوریم که چگونه با بیست و شش حرف یا اندکی کمتر و بیشتر با تفاوتی که در اصوات زبانهای مختلف موجود است میتوانیم آنچه را که میاندیشیم بر روی صفحه نقش بندیم، آنچه دیگران نوشتند بخوانیم و از افکار آنان آگاه گردیم؛ آسانترین افسانه و دشوارترین مطلب علمی و فلسفی با همین چند حرف محدود نوشته میشود، زمان و مکان تأثیری در آن ندارد، نوشته ای از هر هنگام و از هر جا که باشد گویای اندیشهء نویسندهء آن میباشد. اهمیت اختراع الفباء هنگامی آشکار میشود که وسیلهء نوشتن برخی از اقوام را به یاد آوریم مانند چینیان که از بالا بپائین مینویسند و نزدیک به پنجاه هزار علامت دارند، هر یک از نشانها نمودار یک چیز دیدنی و یا مفهوم بچشم نیامدنی است هرچند بخش بزرگی از این علامات کهنه شده و مورد استعمال ندارد یعنی لغت خاص آن متروک گردیده اما باز دانشمندان آن سرزمین از برای تألیف خود نزدیک به نه هزار از این نشانها نیازمندند تألیف هرچند ساده باشد باز در آن چندین هزار علامت بکار میرود و همهء آنها را بیاد داشتن و بجای خود به روی اوراق نقش بستن بی اندازه دشوار بلکه محال است. آنچنانکه یک دانشمند چینی باید همیشه قاموسی زیر دست داشته باشد:
[Der Alte Orent Band 36, Heft 1/2 Der Ursprung des Alphabets von Hans [Bauer, Leipzig 1937 s.
همچنین خط قدیم مصری معروف به هیروگلیف (1832 - 1790 م.) بوده که شامپولیون به راز خواندن آن کامیاب گردید. هرچند این خط مانند خط چینی نیست، ولی باز دارای چندین صد علامت است. نویسندگان این خط میبایستی نقاشی دانسته باشند تا بتوانند از برای هر چیز و هر اندیشه و معنی شکل و تصویری بکشند. مث تصویر چشم بمعنی دیدن است. نقش دو بازو یکی با سپر و دیگری با تبرزین مفهوم جنگیدن را می رساند دادگری با تصویر پر شترمرغ ترسیم میشود برای اینکه پر این مرغ از دو سوی یکسان روییده است. سال با نشان یک شاخه نخل معین میگردد زیرا می پنداشتند در هنگام یکسال دوازده شاخه بشمار ماههای سال از نخل سر بر میزند، تصویر مرغ کرکس نمودار مادر بود، چه میپنداشتند این پرنده فقط ماده است، بجای پادشاه شکل یک زنبور عسل میکشیدند برای اینکه در کندوی عسل پادشاهی برقرار است و جز اینها. الفباءهائی که امروز در سراسر روی زمین بکار میرود (غیر از خط چینی) و به اشکال مختلف دیده میشود در اصل یکی بوده و از یک قوم معین و یک جای معین برخاسته است. برخلاف خطوط چینی و مصری قدیم الفبای رایج کنونی چه نزد ما و چه تقریباً نزد همهء اقوام متمدن روی زمین هر یک از حروف آن بجای صوتی است که از دهان بیرون می آید یعنی از برای هر صوت که ممکن است با عمل و تصرف گلو و کام و سر زبان و دندان و لب تولید صدای مخصوصی گشته از دهان بیرون آید و بگوش رسیده و تشخیص داده شود؛ یک حرف یا یک علامت و نشانهء مخصوص وضع کردند. چون این صوتها خود بالطبیعه محدود است، ناگزیر علاماتی که نمودار آنها است نیز محدود گردید و با 26 حرف یا اندکی کمتر و بیشتر همهء لهجات مختلف را از هر مرز و بومی که باشد می توانیم بنویسیم و آنچه دیگران مینویسند بخوانیم و دریابیم. در آغاز گفتیم واژهء دبیر بمعنی خط از لغات عاریه است. میتوان گفت از روزی که خط میخی از سرزمین بابل به ایران رسیده واژهء دبیری نیز در زبان، همان زمان درآمد، چه به این کلمه از شش سده پیش از میلاد مسیح در فرس هخامنشی برمیخوریم و در سنگ نبشتهای هخامنشیان چندین بار بهیئت دیپی (Dipi) دیده میشود: داریوش (486 - 522 ق. م.) در سنگ نبشتهء بهستان (کتیبهء بیستون) گوید: «تو که زین پس این دیپی بخوانی کردهء من ترا باور شود، آن را دروغ مپندار» باز گوید: «با خواست اهورامزدا مرا کرده های دیگری است که در این دیپی نوشته نشده، از اینرو نوشته نشده که آنکه این دیپی پس از این بخواند او را کردهء من گزاف ننماید این باورش نیاید و دروغ پندارد» باز گوید: «تو که زین پس این دیپی را که من نوشته ام و این پیکرها را ببینی آنها را تباه مکن تا بتوانی آنها را نگاهدار» باز گوید: «اگر این دیپی را و این پیکرها را تباهشان نکنی و تا توان داری نگاهداریشان کنی اهورامزدا ترا دوست باد و ترا تخمه (نسل) بسیار باد و دیر زی و آنچه کنی اهورامزدا بزرگ کناد» و باز گوید: «اگر این دیپی و این پیکرها را بینی و تباهشان کنی تا توان داری نگهداری نکنی اهوارمزدات بزناد و تخمه ات مباد و آنچه کنی اهورامزدا براندازد» این است جملاتی که در آنها داریوش در طی یاد کردن پیش آمدهای سالهای چهارم و پنجم پادشاهی خود واژهء دیپی (خط و نوشته) را بکار برده است همچنین پسر و جانشین وی خشایارشا (465 - 486) در سنگ نبشتهء وان (Van)در ارمنستان گوید: «او (داریوش) فرمان داد این سنگ خارا بتراشند، برآن دیپی نوشته نشده بود. فرمان دادم که بر آن دیپی نویسند. نگاه کنید به:
.
[Die Keilinschriften der Achameniden
[von Weissbach s. 63 - 69.
و به:
Relief und Inschriften des koenigs
Dareios I - Am Felsch von Bagistan
von F.W. Konig. Leiden. 1938, S 54-
[56.
همین واژهء دیپی از فرس در کارنامهء اردشیر بابکان
[Artaehshir i Papakan von Th. [Noldeke. Gottingen s. 38.
ناگزیر دیپیر (Dipir)مخفف دیپیور (Dipivar)پهلوی است چنانک در شده است. [ نگاه کنید به:
Zeitschrift der Deutschen Morgenlandische Geselischaft Band 44. S. 670lbidem. Band 46 S. 683.
و به:
Viener Zeitschrift Fur die Kunde deMorgenlands, Wien. 6. 218 Note.
و بایستی فرس هخامنشی آن دیپی بر Dipi-baraباشد
[Grundriss der] Neupers. Etymolo.Vnn
[Horn .No. 540
در زبان ارمنی دپیر (Dpir)از پهلوی به عاریت گرفته شده است در سانسکریت هم کلمهء دیپی (Dipi)یا لیپی بمعنی خط از لغات عاریتی است.
[Die Altpers. Keilnschriften von .
[Spiegets. 226.شک نیست که در زبان پهلوی دپیری بجای خط بکار رفته است. از دین دپیریه که خط مخصوص اوستائی باشد و از دیویری (Diviri) که هیئت پازند آن است سخن خواهیم داشت بهترین هیئت این واژه که بخوبی یادآور دیپی فرس است، در کلمهء مرکب دبستان بجای مانده است دبستان که در شاهنامه نیز بکار رفته درست بمعنی مکتب عربی است، آنجائی که هنر کتابت و خط آموزند و در این معنی با کلمهء مرکب دبیرستان فرقی ندارد:
دبیرستان کنم در هیکل روم
کنم آیین مطران را مطرا. خاقانی.
در فرهنگ رشیدی که در سال 1064ه . ق. در هند نوشته چنین آمده: «دبیرستان و دبستان مکتب و دبستان مخفف ادبستان است یعنی جای آموختن علم و ادب، همین اشتباه رشیدی مایهء اشتباه «دارمستتر» شده دبستان را مرکب از لغت عربی و فارسی پنداشته است:
[etudes Iraniennes, par Darmesteter. Tome prem. p.295.
و نگاه کنید بمقالهء واژهء فرهنگستان در همین نامه ] . واژهء دبیر با این همه قدمتی که در زبان فارسی دارد و بیش از دو هزار و چهارصد و شصت سال است در سنگ نبشتهای هخامنشیان، بهیئت دیپی بکار رفته، یادگاری است از قوم سومر (sumer)که از چهار هزار سال پیش از میلاد در جنوب عراق کنونی میزیستند و در آنجا تمدن درخشانی بوجود آوردند از سومر و از اکدّ Akkad قوم دیگری که پیش از آشوریها در شمال عراق میزیستند بزودی سخن خواهیم داشت. دوب (Dub) در زبان سومری بمعنی لوحه و خط است. از این زبان بزبان اکدّ، قومی که در حدود سه هزار سال پیش از مسیح از تمدن سومر بهره ور گردید، رسیده دوپو (Duppu)و توپو (Tuppu)گفتند از این زبانها داخل زبان آرامی، که از آن سخن خواهیم داشت، شده دوپ گردید، و نیز بمعنی لوحه و صفحه گرفته شده و بعدها در زبان عربی درآمده دف شد و بمعنی لوحه نیز بکار رفته است. [ نگاه کنید به:
Akkadische Fremdworter Von Zimmer. Leipzig s. 19.].بنابرآنچه گذشت لغتهای دبیر و دبیرستان و دبستان و دیبا یادیباه و دیبه و دیباچه و دیوان که از ایران بزبان فرانسه رسیده و Douaneگردیده بمعنی گمرک همه ازیک ریشه و پبن هستند. [Grundriss der Irani[Philolo. IB. I Abt. s.171. ]
کلمهء دیباج معرب دیپاک (Depak)پهلوی است. دبیر یگانه کلمه ای نیست که از زبان سومر در فارسی بجای مانده باشد، بسیاری از لغات سومری واکدّی دیرزمانی است که به ایران راه یافته است از آنهاست لغت سومری بوریا و لغت اکدّی تنور که در اوستا یکبار بکار رفته است چون دیده شده که برخی «دفتر» و «دبیر» را از یک بنیاد پنداشته اند لازم است در اینجا گفته آید که واژهء دفتر از یونانی بفارسی رسیده است دیفتر (Diphthera) در یونانی بمعنی پوست است. بمناسبت اینکه در قدیم روی پوست کتابت میشد، کتاب را دفتر نامیده اند: هردوت میگوید: «کتاب را یونها به رسم قدیم دیفتر (Diphthera)(پوست) خوانند زیرا در قدیم کاغذ (پاپیروس) کمیاب بوده روی پوست بُز و میش مینوشتند و امروزه نیز بسیاری از بیگانگان (Barbaros)روی چنین پوستهائی می نویسند
[ Herodotos V. 58یونان: نواحی خلیج ازمیر سرزمینی بوده که در زمان کورش جزء قلمرو ایران گردید و در کتیبهء داریوش یون (Yonie=)Yannaخوانده شده است نام همین یونهاست که بهمهء ساکنین همنژادشان که آنطرف دریای اژه میزیستند داده شده و نزد ایرانیان یونان شده و همین کلمه را بخاکشان که هلاس Hellasباشد نیز اطلاق کردند. نگاه کنید بجلد دوم یشتها گزارش نگارنده ص 216. ] از همین بنیاد است نام ناخوشی معروف دیفتری (Diphtherie) که خناق باشد و زمخشری در مقدمه الادب، فارسی آنرا «تسبائیدن» یاد کرده است. چنانکه خواهیم دید در ایران باستان هم روی پوستها مینوشتند. دفتر نیز یگانه لغتی نیست که از یونانی در زبان ما درآمده باشد، دیرزمانی است که کلمات یونانی درهم و دینار و کالبد و دیهیم و جز اینها جزء زبان ماست چنانکه چند واژهء ایرانی بزبان قدیم یونانی درآمده و بجای خود از آنها یاد خواهم کرد. رجوع به فرهنگ ایران باستان تألیف پورداود ص102 ببعد شود - انتهی. و ظاهراً ادب عربی مأخوذ از ریشهء دب مذکور است.
ادب
فرهنگ دهخدا
[اَ دَب ب] (ع ص) مرد بسیارموی. || مردی که موی اولین و کوچک بر تن وی برآمده باشد. (منتهی الارب). || شتر بسیارموی. مؤنث: دَبّاء.
ادب
فرهنگ دهخدا
[اَ دَب ب] (ع ن تف) نعت تفضیلی از دبّ و دبیب. نرم رونده تر.
- امثال: ادبّ من ضَیْوَنٍ؛ الضیون السنّور الذکر و کان القیاس ان یقال ضین و هذا من التصحیح الشاذ و تصغیره ضیین و بعضهم یقول ضییون. قال الشاعر:
ادبّ باللیل الی جاره.
من ضیون دبّ الی فرنب.
ادبّ من قرنبی؛ هی دویبه شبه الخنفساء. قال الشاعر :
الا یا عبادالله قلبی متیم
باحسن من یمشی و اقبحهم بعلا
یدبّ علی احشائها کلّ لیله
دبیب القرنبی بات یعلو نقا سهلا.
(مجمع الامثال میدانی).
- امثال: ادبّ من ضَیْوَنٍ؛ الضیون السنّور الذکر و کان القیاس ان یقال ضین و هذا من التصحیح الشاذ و تصغیره ضیین و بعضهم یقول ضییون. قال الشاعر:
ادبّ باللیل الی جاره.
من ضیون دبّ الی فرنب.
ادبّ من قرنبی؛ هی دویبه شبه الخنفساء. قال الشاعر :
الا یا عبادالله قلبی متیم
باحسن من یمشی و اقبحهم بعلا
یدبّ علی احشائها کلّ لیله
دبیب القرنبی بات یعلو نقا سهلا.
(مجمع الامثال میدانی).
ادب
فرهنگ نامها
[پسر] دانش ، فضل ، معرفت ، هنر ، حسن معاشرت ، آزرم ، حرمت ، پاس
ادب
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
ادب[ع - ا] (ئەدەب - edeb)ڕەوشتی پەسەند، خووی باش، ئەدەبیات.
ادب
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
ادب
(ع/ا)
ئابڕوو، ئزمەت، ئوود، ئوودا، ئەرەم و تەرەم، ئیحتیڕام، بایی، بندەسی، پاس، پاگا، پاگە، پایە، پایهبەرزی، پلە، پلەوپایە، پەرای، پەرە، پەرەسە، پەری، پەیسک، پێ، پێلپەلک، ترنگ، جاك، جایەگا، جەلال، جەلالوشکۆ، چهپ(چهپێکی دهبەر ئەودا نیه)، حورمهت، خارنج، خێوهت، دەرهجە، ڕاژە، ڕوتبە، ڕوو(پیاویکی بەڕوووە لەدیوەخاندا)، ڕوومهت، ڕێز، زی، سەنگ، سەنگوڕەنگ، شان، شانوشەوکهت، شکۆ، شەوکهت، شیدوبید، عێزهت، فەڕ، قەدر، قەدروحورمهت، قەدرومەرتهبە، گڤاند، گەورەیی، مەرتهبا، مەرتهبە، مەزناهی، مەقام، نرخ، وهج، وەرج، هرمهت، هسمەت، هند، هورمهت، هێژایی، هێندایەز، یەز،
تنبیه: ئازار، ئەدهب، تەمبێ، تەمێ، تەنبێ، سزا، عازاب، عازاو، عەزیهت، گەهراندن،
حسن معاشرت: ئاکارباشی، ئاکارچاکی، ئەخلاقیباش، ئەخماز، ئەڵسوبنیشیباش، بەئاکاری، پاکخوویی، پاکڕەوشتی، جوانیی هەڵسوکەوت، خۆشخوڵقی، خۆشخوویی، خۆشڕاوێژوڕوویی، خۆشڕەفتاری، خۆشڕەفتی، خۆشمەشرﻩبی، خۆشمەشرەفی، خووباشی، خووپاکی، ڕاستڕۆیی، ڕاستڕەوی، ڕووبەڕوو بوونەوەی باش، ڕەفتاریباش، ڕەفتاریجوان لهپەیوەندی گرتندا، ڕەوشتباشی، ڕەوشتپاکی، ڕەوشتجوانی، شێوازیباشیپەیوەندی، شێوەی باشی پەیوەندی، شێوەی باشی قسەکردن و ڕووبەڕوو بوونەوەدەگەڵ خەڵک، کرداریباش، کردەوەی باش، نەرمونیانی، هەستانودانیشتنی باش، هەڵسوکەوتیباش،
ئەدهب، بێژە، بێژەوانی، تۆرە، توورە، وێژە، زانستبێژە، وێژەوانی،
فرهنگ: ئەدهب، چاند، خویندەواری، ڕۆشنبیری، زانست، سیوات، فەرهەنگ،
هنر: حونەر، جوانکاری، نهر، هنەر، هونەر، هەنەر،
ئەدهب، ئەیەو، ئیەو، حەیا، حەدهب، ڕست، شکۆ، شەرم، شێواز، عەدهب، عەیا، فەدی، فهێت، کاروکردەوەیشیاوو گونجاو، مخت، وێڵ، هەیا،
(ع/ا)
ئابڕوو، ئزمەت، ئوود، ئوودا، ئەرەم و تەرەم، ئیحتیڕام، بایی، بندەسی، پاس، پاگا، پاگە، پایە، پایهبەرزی، پلە، پلەوپایە، پەرای، پەرە، پەرەسە، پەری، پەیسک، پێ، پێلپەلک، ترنگ، جاك، جایەگا، جەلال، جەلالوشکۆ، چهپ(چهپێکی دهبەر ئەودا نیه)، حورمهت، خارنج، خێوهت، دەرهجە، ڕاژە، ڕوتبە، ڕوو(پیاویکی بەڕوووە لەدیوەخاندا)، ڕوومهت، ڕێز، زی، سەنگ، سەنگوڕەنگ، شان، شانوشەوکهت، شکۆ، شەوکهت، شیدوبید، عێزهت، فەڕ، قەدر، قەدروحورمهت، قەدرومەرتهبە، گڤاند، گەورەیی، مەرتهبا، مەرتهبە، مەزناهی، مەقام، نرخ، وهج، وەرج، هرمهت، هسمەت، هند، هورمهت، هێژایی، هێندایەز، یەز،
تنبیه: ئازار، ئەدهب، تەمبێ، تەمێ، تەنبێ، سزا، عازاب، عازاو، عەزیهت، گەهراندن،
حسن معاشرت: ئاکارباشی، ئاکارچاکی، ئەخلاقیباش، ئەخماز، ئەڵسوبنیشیباش، بەئاکاری، پاکخوویی، پاکڕەوشتی، جوانیی هەڵسوکەوت، خۆشخوڵقی، خۆشخوویی، خۆشڕاوێژوڕوویی، خۆشڕەفتاری، خۆشڕەفتی، خۆشمەشرﻩبی، خۆشمەشرەفی، خووباشی، خووپاکی، ڕاستڕۆیی، ڕاستڕەوی، ڕووبەڕوو بوونەوەی باش، ڕەفتاریباش، ڕەفتاریجوان لهپەیوەندی گرتندا، ڕەوشتباشی، ڕەوشتپاکی، ڕەوشتجوانی، شێوازیباشیپەیوەندی، شێوەی باشی پەیوەندی، شێوەی باشی قسەکردن و ڕووبەڕوو بوونەوەدەگەڵ خەڵک، کرداریباش، کردەوەی باش، نەرمونیانی، هەستانودانیشتنی باش، هەڵسوکەوتیباش،
ئەدهب، بێژە، بێژەوانی، تۆرە، توورە، وێژە، زانستبێژە، وێژەوانی،
فرهنگ: ئەدهب، چاند، خویندەواری، ڕۆشنبیری، زانست، سیوات، فەرهەنگ،
هنر: حونەر، جوانکاری، نهر، هنەر، هونەر، هەنەر،
ئەدهب، ئەیەو، ئیەو، حەیا، حەدهب، ڕست، شکۆ، شەرم، شێواز، عەدهب، عەیا، فەدی، فهێت، کاروکردەوەیشیاوو گونجاو، مخت، وێڵ، هەیا،
ادب
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئهدهب,عهدهب
ادب
واژهنامه عربی به فارسی
ادبيات , ادب وهنر , مطبوعات , نوشتجات
ادب
گویش بلوچی
اَدب
اَدب: (اَ دَ - بْ ) شِھم ، اِزّت ، بوھیری ، "بے ادب"ادب ءِ چَپّ - ندکاری ، زبان ءِ جْوان تریں لچّہ کاری ءُ رمکاری (LITERATURE)
اَدب: (اَ دَ - بْ ) شِھم ، اِزّت ، بوھیری ، "بے ادب"ادب ءِ چَپّ - ندکاری ، زبان ءِ جْوان تریں لچّہ کاری ءُ رمکاری (LITERATURE)
ادب
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
(اَ دَ)
ریشهشناسی:
اوستایی و پهلوی
ریشه و تطور واژهی «ادب» و مشتقات آن را با دقت و استناد علمی به منابع معتبر اوستایی، پهلوی و سانسکریت بررسی کرد. در ادامه نسخهای مستند و منظم ارائه میکنم: ۱. واژهی «ادب» در فارسی میانه (پهلوی) در فارسی میانه (پهلوی)، واژه adēbik / اَدبیک وجود داشته که به معنای «خوب نوشتن»، «رفتار نیک» یا «تربیت اخلاقی» بوده است. این واژه در متون پهلوی، به ویژه متون دینی و ادبی مانند کتابهای زرتشتی و رسالات اخلاقی، برای اشاره به آموزش اخلاق و شایستگی رفتاری استفاده میشده است. منابع: MacKenzie, D. N., A Concise Pahlavi Dictionary, 1961 Pahlavi Texts and Dictionaries, e.g., Pāshang Dictionary West, E. W., Pahlavi Texts ۲. ریشه اوستایی در اوستایی، ریشههایی مانند a-da-ba- یا a-da-ba-ya یافت میشوند که معنای «نیکویی کردن» یا «رفتار نیک» دارند. این نشان میدهد که مفهوم «ادب = نیکرفتاری، آموزش اخلاقی، نوشتن صحیح» از اوستایی به فارسی میانه (پهلوی) منتقل شده است. منابع: Hoffmann, Karl, Avestan Dictionary Bartholomae, C., Altiranisches Wörterbuch, 1904 Darmesteter, J., Zend Avesta: The Religious Books of the Parsees ۳. ارتباط با سانسکریت در سانسکریت، واژههایی مانند adbhí و ترکیبات مشابه وجود دارند که معنای نزدیک به «نیکویی، شایستگی، ادب» دارند. هرچند شباهت واجی دقیق محدود است، اما شباهت مفهومی نشاندهندهی ارتباط خانوادگی زبانهای ایرانی است و تأییدی بر ریشهی مشترک واژهها در این خانوادهی زبانی. منابع: Monier-Williams, A., Sanskrit-English Dictionary, 1899 Whitney, W. D., Sanskrit Grammar and Lexicon, 1889 Buck, C. D., A Dictionary of Selected Synonyms in the Principal Indo-European Languages, 1949 ۴. مشتقات: «ادبی» و «ادبیات» ادبی / adabī: در فارسی نوین به معنای «مرتبط با ادب و نوشتار نیک» است. ادبیات: جمع مفهومی از «ادب»، به مجموعهی نوشتهها و آثار فرهنگی و اخلاقی گفته میشود. این واژهها غالباً از فارسی میانه وارد عربی شده و سپس دوباره به فارسی معاصر بازگشتهاند، به ویژه در دوره متون کلاسیک فارسی. منابع: Steingass, F., A Comprehensive Persian-English Dictionary, 1892 Windfuhr, G., Persian Grammar and Lexicon: Historical Overview, 2009 Yarshater, E., Encyclopaedia Iranica, s.v. “Adab” ۵. منابع تکمیلی معتبر 1. Boyce, M., Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices, 1979 2. Gray, L., The Old Persian Inscriptions, 1901 3. Humbach, H., The Gathas of Zarathushtra and the Other Old Avestan Texts, 1991 4. Kellens, J., Avestische Texte, 1993 5. Kuiper, F. B. J., A Handbook of Old Iranian, 1969
ترجمه:
1. سخن بازی
اسم:
فرهنگ، دانش.
2. هنر.
3. معاشرت، روش پسندیده.
4. شرم، حرمت.
فرهنگ لغت معین
5. در پیرامون ادبیات نوشته احمد کسروی
اسم:
ریشهشناسی:
اوستایی و پهلوی
ریشه و تطور واژهی «ادب» و مشتقات آن را با دقت و استناد علمی به منابع معتبر اوستایی، پهلوی و سانسکریت بررسی کرد. در ادامه نسخهای مستند و منظم ارائه میکنم: ۱. واژهی «ادب» در فارسی میانه (پهلوی) در فارسی میانه (پهلوی)، واژه adēbik / اَدبیک وجود داشته که به معنای «خوب نوشتن»، «رفتار نیک» یا «تربیت اخلاقی» بوده است. این واژه در متون پهلوی، به ویژه متون دینی و ادبی مانند کتابهای زرتشتی و رسالات اخلاقی، برای اشاره به آموزش اخلاق و شایستگی رفتاری استفاده میشده است. منابع: MacKenzie, D. N., A Concise Pahlavi Dictionary, 1961 Pahlavi Texts and Dictionaries, e.g., Pāshang Dictionary West, E. W., Pahlavi Texts ۲. ریشه اوستایی در اوستایی، ریشههایی مانند a-da-ba- یا a-da-ba-ya یافت میشوند که معنای «نیکویی کردن» یا «رفتار نیک» دارند. این نشان میدهد که مفهوم «ادب = نیکرفتاری، آموزش اخلاقی، نوشتن صحیح» از اوستایی به فارسی میانه (پهلوی) منتقل شده است. منابع: Hoffmann, Karl, Avestan Dictionary Bartholomae, C., Altiranisches Wörterbuch, 1904 Darmesteter, J., Zend Avesta: The Religious Books of the Parsees ۳. ارتباط با سانسکریت در سانسکریت، واژههایی مانند adbhí و ترکیبات مشابه وجود دارند که معنای نزدیک به «نیکویی، شایستگی، ادب» دارند. هرچند شباهت واجی دقیق محدود است، اما شباهت مفهومی نشاندهندهی ارتباط خانوادگی زبانهای ایرانی است و تأییدی بر ریشهی مشترک واژهها در این خانوادهی زبانی. منابع: Monier-Williams, A., Sanskrit-English Dictionary, 1899 Whitney, W. D., Sanskrit Grammar and Lexicon, 1889 Buck, C. D., A Dictionary of Selected Synonyms in the Principal Indo-European Languages, 1949 ۴. مشتقات: «ادبی» و «ادبیات» ادبی / adabī: در فارسی نوین به معنای «مرتبط با ادب و نوشتار نیک» است. ادبیات: جمع مفهومی از «ادب»، به مجموعهی نوشتهها و آثار فرهنگی و اخلاقی گفته میشود. این واژهها غالباً از فارسی میانه وارد عربی شده و سپس دوباره به فارسی معاصر بازگشتهاند، به ویژه در دوره متون کلاسیک فارسی. منابع: Steingass, F., A Comprehensive Persian-English Dictionary, 1892 Windfuhr, G., Persian Grammar and Lexicon: Historical Overview, 2009 Yarshater, E., Encyclopaedia Iranica, s.v. “Adab” ۵. منابع تکمیلی معتبر 1. Boyce, M., Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices, 1979 2. Gray, L., The Old Persian Inscriptions, 1901 3. Humbach, H., The Gathas of Zarathushtra and the Other Old Avestan Texts, 1991 4. Kellens, J., Avestische Texte, 1993 5. Kuiper, F. B. J., A Handbook of Old Iranian, 1969
ترجمه:
1. سخن بازی
اسم:
فرهنگ، دانش.
2. هنر.
3. معاشرت، روش پسندیده.
4. شرم، حرمت.
فرهنگ لغت معین
5. در پیرامون ادبیات نوشته احمد کسروی
اسم:
ادب
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
ادب به اخلاق و رفتار پسندیده در هر جامعه که باهم کمی متفاوت است و مطابق با هنجار گفته میشود. ادب همچنین به مجموعه دانستنیهایی گفته میشود که انسان را از خطا و لغزش بازمیدارند. ادب جمعی از علومی است که با استفاده از عقل و تفکر انسان را در برخوردها مصون از ناهنجاریها نگاه میدارد و موجب عزت او میشود. رابطۀ عقل و ادب تنگاتنگ و مستقیم است و می توان گفت ادب به یک معنا ثمره و نتیجۀ عقل است.