ابلق
معنی
(اَ لَ) [ ع. ] (ص.)
۱- دو رنگ.
۲- پیس، پیسه، سیاه و سفید.
۳- مجازاً روزگار، زمانه. ابلک هم گویند.
برابر فارسی
- ابلق
هممعنا / پادمعنا
- دورنگ، دومایه، سفیدوسیاه
- روزگار، زمانه
- خلنگ
جست و جوی دقیق
ابلق
فرهنگ معین
(اَ لَ) [ ع. ] (ص.)
۱- دو رنگ.
۲- پیس، پیسه، سیاه و سفید.
۳- مجازاً روزگار، زمانه. ابلک هم گویند.
۱- دو رنگ.
۲- پیس، پیسه، سیاه و سفید.
۳- مجازاً روزگار، زمانه. ابلک هم گویند.
ابلق
فرهنگ عمید
(صفت) [معرب، مٲخوذ از فارسی: آبله] ‹ابلک›
[ablaq]
۱. ویژگی هرچیز دورنگ، بهویژه سیاه و سفید.
۲. (اسم) [قدیمی] پرهای سیاه و سفیدی که سپاهیان و رزمجویان به کلاه خود میزدند.
۳. (اسم) مطلق اسب.
〈 ابلق ایام: [قدیمی، مجاز] دنیا و روزگار و زمانه به اعتبار روز و شب؛ ابلق چرخ؛ ابلق فلک.
[ablaq]
۱. ویژگی هرچیز دورنگ، بهویژه سیاه و سفید.
۲. (اسم) [قدیمی] پرهای سیاه و سفیدی که سپاهیان و رزمجویان به کلاه خود میزدند.
۳. (اسم) مطلق اسب.
〈 ابلق ایام: [قدیمی، مجاز] دنیا و روزگار و زمانه به اعتبار روز و شب؛ ابلق چرخ؛ ابلق فلک.
ابلق
فرهنگ سره
ابلک؛ سیاه سفید؛ دورنگ
ابلق
فرهنگ دهخدا
[اَ لَ] (ع ص، اِ) بعض لغت نامه نویسان فارسی این کلمه را معرب ابلک فارسی گفته اند لکن لغویون عرب اشاره ای بدان نکرده اند. دورنگ :
خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته ست
آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته ست.
منوچهری.
|| رنگی سفید که با آن رنگ دیگر باشد. (زوزنی). || چپار. خلنگ. خلنج. پیس. پیسه. نر پیسه(1). (منتهی الارب). || سیاه و سفید. || از خیل بمنزلهء ابقع است از مرغان و سگان. اسب که دو رنگ دارد یکی سپید و دیگر هر رنگ که باشد. (تاج از مؤید). خنگ زیور. مؤنث: بَلْقاء. ج، بُلق :
نشست از بر ابلق مشک دم
جهنده سرافراز و روئینه سم.فردوسی.
بدو گفت کردوی کای شهریار
نگه کن بدان گرد ابلق سوار.فردوسی.
چنین گفت گستهم کای شهریار
برآنم که آن مرد ابلق سوار
برادرْم بندوی جنگ آور است
همان یارش از لشکری دیگر است.
فردوسی.
|| مجازاً، روزگار. زمانه. تصاریف دهر. صروف لیل و نهار. و گاه از آن به ابلق ایام و ابلق چرخ و ابلق فلک تعبیر کنند، بمناسبت سفیدی روز و سیاهی شب :
ای تاخته شصت سال زیرت
این مرکب بی قرار ابلق.ناصرخسرو.
یکی بی جان و بی تن ابلق اسبی کو نفرساید
بکوه و دشت و دریا بر همی تازد که ناساید.
ناصرخسرو.
دهر ابلق است و عرصهء خاکی مصافگاه
منشین بر او گرت نه سر زخم خوردن است.
مجیرالدین بیلقانی.
اگر ابلق دهر در زین کشی
وگر خنگ چرخت جنیبت کشد...
شرف الدین علی یزدی.
- ابلق، سنجاب ابلق؛ سنجاب دورنگ :
نمود پوشن و جوشن ز پشت شیر و پلنگ
شده بتوسن ابلق سوار هر صفدر.
نظام قاری.
در آن قتال دله صدر روی گردانید
بداد ابلق سنجاب پشت و کرد حذر.
نظام قاری.
امیران ارمک سلاطین اطلس
گزیده ز سنجاب ابلق مراکب.نظام قاری.
- طلب ابلق عقوق؛ طلب محال، چه عقوق به معنی باردار است و ابلق نر باشد :
ور زو نزاد بچهء راحت عجب مدار
کابلق اگر یکی ست وگر صد، سترون است.
مجیر بیلقانی.
|| در تداول فارسی، پر دورنگی که سرهنگان و سران غوغا و جوانان شنگ بر طرف کلاه زدندی زینت را.
- با زنگ و اَبلق؛ تعبیری است مثلی، بتعریض و سخریه، با لباس و سلاح و دیگر چیزها.
(1) - مراد این است که پیسهء ماده بَلْقاء باشد.
خاصه هنگام بهاران که جهان خوش گشته ست
آسمان ابلق و روی زمی ابرش گشته ست.
منوچهری.
|| رنگی سفید که با آن رنگ دیگر باشد. (زوزنی). || چپار. خلنگ. خلنج. پیس. پیسه. نر پیسه(1). (منتهی الارب). || سیاه و سفید. || از خیل بمنزلهء ابقع است از مرغان و سگان. اسب که دو رنگ دارد یکی سپید و دیگر هر رنگ که باشد. (تاج از مؤید). خنگ زیور. مؤنث: بَلْقاء. ج، بُلق :
نشست از بر ابلق مشک دم
جهنده سرافراز و روئینه سم.فردوسی.
بدو گفت کردوی کای شهریار
نگه کن بدان گرد ابلق سوار.فردوسی.
چنین گفت گستهم کای شهریار
برآنم که آن مرد ابلق سوار
برادرْم بندوی جنگ آور است
همان یارش از لشکری دیگر است.
فردوسی.
|| مجازاً، روزگار. زمانه. تصاریف دهر. صروف لیل و نهار. و گاه از آن به ابلق ایام و ابلق چرخ و ابلق فلک تعبیر کنند، بمناسبت سفیدی روز و سیاهی شب :
ای تاخته شصت سال زیرت
این مرکب بی قرار ابلق.ناصرخسرو.
یکی بی جان و بی تن ابلق اسبی کو نفرساید
بکوه و دشت و دریا بر همی تازد که ناساید.
ناصرخسرو.
دهر ابلق است و عرصهء خاکی مصافگاه
منشین بر او گرت نه سر زخم خوردن است.
مجیرالدین بیلقانی.
اگر ابلق دهر در زین کشی
وگر خنگ چرخت جنیبت کشد...
شرف الدین علی یزدی.
- ابلق، سنجاب ابلق؛ سنجاب دورنگ :
نمود پوشن و جوشن ز پشت شیر و پلنگ
شده بتوسن ابلق سوار هر صفدر.
نظام قاری.
در آن قتال دله صدر روی گردانید
بداد ابلق سنجاب پشت و کرد حذر.
نظام قاری.
امیران ارمک سلاطین اطلس
گزیده ز سنجاب ابلق مراکب.نظام قاری.
- طلب ابلق عقوق؛ طلب محال، چه عقوق به معنی باردار است و ابلق نر باشد :
ور زو نزاد بچهء راحت عجب مدار
کابلق اگر یکی ست وگر صد، سترون است.
مجیر بیلقانی.
|| در تداول فارسی، پر دورنگی که سرهنگان و سران غوغا و جوانان شنگ بر طرف کلاه زدندی زینت را.
- با زنگ و اَبلق؛ تعبیری است مثلی، بتعریض و سخریه، با لباس و سلاح و دیگر چیزها.
(1) - مراد این است که پیسهء ماده بَلْقاء باشد.
ابلق
فرهنگ دهخدا
[اَ لَ] (اِخ) نام قلعهء سموأل بن عادیای یهودی و آنرا ابلق فرد نیز خوانند. و مشرف باشد بر تیما، میان حجاز و شام و آثار ابنیه ای از خشت خام بدان جا برجایست و از آنرو آن قلعه را ابلق خوانند که از دور بسیاهی و سپیدی زند.
ابلق
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
ابلق[ع - ص] (ئەبلەغ - eblex)بەڵەک، هەر شتێ دوو رەنگ بێ، بە تایبەتی رەش و سپی، ئەبڵەقی عەرەبی لە بەڵەکەوە وەرگیراوە، بازگ.
ابلق
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
ابلق
(ع/ا)ئەبرەش، ئهبڵەق، ئەوڵەق، بازگ، بازو، بازە، بازەڵە، بەڵەک، پیسە، چیل، دووپڵ، دووڕەنگ، کاسەڵە، ماچیل، هەبڵەق،
(ع/ا)ئەبرەش، ئهبڵەق، ئەوڵەق، بازگ، بازو، بازە، بازەڵە، بەڵەک، پیسە، چیل، دووپڵ، دووڕەنگ، کاسەڵە، ماچیل، هەبڵەق،
ابلق
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئهبڵهق,ئهولهق,بهوز,چیل,رهشبهڵهک,ههبڵهق
ابلق
واژهنامه آذری به فارسی
دورنگ
ابلق
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
گونههای دیگر نوشتاری:
(ابلغ)
ریشه لغت:
فارسی
آوایش:
/اَبلَق/
صفت:
ابلق
1. دو رنگ بویژه سیاه و سفید. پیس، پیسه. مجازاً روزگار، زمانه. (ابلک) هم گویند.
2. (گیاهی): ویژگی گیاهی که بخشی از هر یک از برگهای آن سفید و بخش دیگر آن سبز است.
3. (قدیم): اسب، اعم از اینکه دو رنگ و سیاه و سفید باشد یا نباشد.
4. (قدیم): پَر سیاه و سفیدی که پهلوانان و عیّاران و جوانان به گوشه کلاه خود میزدند. واژههای مشتق شده: (ابلقی)، (ابلق ایام)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
(ابلغ)
ریشه لغت:
فارسی
آوایش:
/اَبلَق/
صفت:
ابلق
1. دو رنگ بویژه سیاه و سفید. پیس، پیسه. مجازاً روزگار، زمانه. (ابلک) هم گویند.
2. (گیاهی): ویژگی گیاهی که بخشی از هر یک از برگهای آن سفید و بخش دیگر آن سبز است.
3. (قدیم): اسب، اعم از اینکه دو رنگ و سیاه و سفید باشد یا نباشد.
4. (قدیم): پَر سیاه و سفیدی که پهلوانان و عیّاران و جوانان به گوشه کلاه خود میزدند. واژههای مشتق شده: (ابلقی)، (ابلق ایام)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
ابلق
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
اَبلَق (عربیشده واژهٔ پارسی ابلک) یا پیسه یا دورَنگ ، به جانوری میگویند که دارای دو رنگ سیاه و سفید باشد. از جمله جانورانی که دارای گونهٔ ابلق هستند، میتوان گاو، اسب، گربه و انواع پرندگان مانند کبوتر را نام برد.