ابداع
معنی
(ا ِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- نوآوردن، نو پیدا کردن، ایجاد، اختراع.
۲- شعر نو گفتن، به طرز نو شعر سرودن.
۳- کند شدن مرکب در رفتار، درماندن.
برابر فارسی
- ابداع
جست و جوی دقیق
ابداع
فرهنگ معین
(ا ِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- نوآوردن، نو پیدا کردن، ایجاد، اختراع.
۲- شعر نو گفتن، به طرز نو شعر سرودن.
۳- کند شدن مرکب در رفتار، درماندن.
۱- نوآوردن، نو پیدا کردن، ایجاد، اختراع.
۲- شعر نو گفتن، به طرز نو شعر سرودن.
۳- کند شدن مرکب در رفتار، درماندن.
ابداع
فرهنگ عمید
(اسم مصدر) [عربی]
[ebdā]
۱. پدید آوردن چیزی نو؛ نو آوردن؛ چیز تازه آوردن.
۲. کار تازهای کردن.
۳. خلقت؛ آفریدن.
۴. (ادبی) در بدیع، آوردن چند صنعت ادبی (مانند جناس، قلب، متضاد، و ردالصدرعلیالعجز) در یک بیت شعر یا عبارت، مانندِ این شعر: جهان گشاده ثنای تو را چو شیر دهان / زمانه بسته رضای تو را چو تیر کمر (امیرمعزی: ۶۸۷) که در آن تضاد «گشاده، بسته»، ایهام «شیر»، جناس«شیر و تیر»، و مراعاتالنظیر «دهان، کمر» به کار رفته است؛ سلامةالاختراع.
[ebdā]
۱. پدید آوردن چیزی نو؛ نو آوردن؛ چیز تازه آوردن.
۲. کار تازهای کردن.
۳. خلقت؛ آفریدن.
۴. (ادبی) در بدیع، آوردن چند صنعت ادبی (مانند جناس، قلب، متضاد، و ردالصدرعلیالعجز) در یک بیت شعر یا عبارت، مانندِ این شعر: جهان گشاده ثنای تو را چو شیر دهان / زمانه بسته رضای تو را چو تیر کمر (امیرمعزی: ۶۸۷) که در آن تضاد «گشاده، بسته»، ایهام «شیر»، جناس«شیر و تیر»، و مراعاتالنظیر «دهان، کمر» به کار رفته است؛ سلامةالاختراع.
ابداع
فرهنگ سره
نوآفرینی؛ آفریدن؛ نوآوری
ابداع
فرهنگ دهخدا
[اَ] (ع ص، اِ) جِ بِدع.
ابداع
فرهنگ دهخدا
[اِ] (ع مص) چیز نو آوردن. نو آوردن. نو نهادن. نو پدید آوردن. ایجاد. اختراع. خلقت. خلق. آفریدن. آفرینش. نوباوه پیدا کردن. نو بیرون آوردن نه بر مثالی. ابتداع. پیدا کردن چیزی که مسبوق بمادت و مدت نبود، مقابل تکوین که مسبوق بمادت و احداث که مسبوق بمدت است. (تعریفات جرجانی). ایجاد چیزی از نه چیز یعنی لاشی ء، مقابل خلق که ایجاد چیزیست از چیزی :
چون نشناسی که از نخست بابداع
فعل نخستین ز کاف رفت سوی نون.
ناصرخسرو.
مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری
بجز ابداع یک مبدع کلمح العین او ادنی.
ناصرخسرو.
و بدایع ابداع را در عالم کون و فساد پیدا کرد. (کلیله و دمنه).
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع.
حافظ.
گفتم که امر ایزد ابداع مبدع است
گفتا بزرگ اوست خرد عاجز از هجر [ کذا ].
؟
|| شعر نو گفتن. بطرز نوین شعر سرودن. || کند شدن مَرکب در رفتار. مانده شدن شتر در سواری. درماندن. کلال.
چون نشناسی که از نخست بابداع
فعل نخستین ز کاف رفت سوی نون.
ناصرخسرو.
مکن هرگز بدو فعلی اضافت گر خرد داری
بجز ابداع یک مبدع کلمح العین او ادنی.
ناصرخسرو.
و بدایع ابداع را در عالم کون و فساد پیدا کرد. (کلیله و دمنه).
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع.
حافظ.
گفتم که امر ایزد ابداع مبدع است
گفتا بزرگ اوست خرد عاجز از هجر [ کذا ].
؟
|| شعر نو گفتن. بطرز نوین شعر سرودن. || کند شدن مَرکب در رفتار. مانده شدن شتر در سواری. درماندن. کلال.
ابداع
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
ابداع[ع - مص - م] (ئیبداء - ibda,)ئەفراندن، داهێنان.
ابداع
واژهنامه عربی به فارسی
فکر بکر وناگهاني , اشفتگي فکري موقتي , قوه ابتکار , نبوغ , هوش (اختراعي) , امادگي براي اختراع , مهارت , استعداد , صفا
ابداع
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
عربی
آوایش:
/اِبداع/
اسم مصدر:
ابداع
1. ایجاد چیزی نو؛ (نوآوری). نو آوردن، نو پیدا کردن، ایجاد، اختراع.
2. آفرینش، خلقت.
3. (فلسفه قدیم): ایجاد اشیا از سوی خداوند که مسبوق به ماده و زمان نباشد. نیز (احداث).
4. (ادبی): در بدیع، آوردن چند صنعت بدیعی در یک (بیت) یا عبارت مانند این بیت: تا نسوزد برنیاید بوی عود/ پخته داند کاین سخن با خام نیست. «(سعدی)»
5. شعر نو گفتن، به طرز نو شعر سرودن.
6. کند شدن مرکب در رفتار، درماندن.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
عربی
آوایش:
/اِبداع/
اسم مصدر:
ابداع
1. ایجاد چیزی نو؛ (نوآوری). نو آوردن، نو پیدا کردن، ایجاد، اختراع.
2. آفرینش، خلقت.
3. (فلسفه قدیم): ایجاد اشیا از سوی خداوند که مسبوق به ماده و زمان نباشد. نیز (احداث).
4. (ادبی): در بدیع، آوردن چند صنعت بدیعی در یک (بیت) یا عبارت مانند این بیت: تا نسوزد برنیاید بوی عود/ پخته داند کاین سخن با خام نیست. «(سعدی)»
5. شعر نو گفتن، به طرز نو شعر سرودن.
6. کند شدن مرکب در رفتار، درماندن.
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین