گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - تواند چنین زیست جاناوری؟

مسعود سعد سلمان
جداگانه سوزم ز هر اختری مگر هست هر اختری، اخگری
یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ ز چشم من آبی ز دل آذری
همه کار بازیچه گشته است از آنک سپهر است مانند بازیگری
گهی عارضی سازد از سوسنی گهی دیده ای سازد از عبهری
گهی زیر سیمین ستامی شود گهی باز در آبگون چادری
ز زاغی گهی دیده بانی کند گه از بلبلی باز خنیاگری
گه از باد پویان کند مانی یی گه از ابر گریان کند آزری
به هر خار چندان همی گل دهد کجا یک شکوفه است بر عرعری
من از جور این کوژپشت کبود همی بشکنم هر زمان دفتری
چو تاریخ تیمار خواهد نوشت جهان از دل من کند مسطری
همانا که جنس غمم کاندرو به تشدید محنت شدم مضمری
ز من صرف گردد همه رنج ها منم رنج ها را مگر مصدری
دلم گر ز اندوه بحری شده است چرا ماندم از اشک در فرغری؟
بلای مرا دختر روزگار بزاید همی هر زمان مادری
نخورده یکی ساغر از غم تمام دمادم فراز آردم ساغری
حوادث ز من نگسلد ز آن که هست یکی را سر اندر دم دیگری
مرا چرخ صد شربت تلخ داد که ننهادم اندر دهان شکری
ز خارم اگر بالشی می نهد بسا شب که کردم ز گل بستری
تن ار شد سپر پیش تیر بلا پس او را زبانی است چون خنجری
زمانه ندارد به از من پسر نهانم چه دارد چو بد دختری؟
از آن می بترسم که موی سپید کنون بر سر من کند معجری
ز خون جگر وز طپانچه مراست چو لاله رخی چون بنفشه بری
نه رنج مرا در طبیعت بنی است نه کار مرا در جبلت سری
نه نیکی ز افعال من نه بدی نه شاخی درخت مرا نه بری
تنم را نه رنگی و نه جنبشی بود در وجود این چنین پیکری؟
اگر بی عرض جوهری کس ندید مرا گو ببین بی عرض جوهری
به حرص سرویی که سود آیدم زیان کرده ام گوش همچون خری
در آن تنگ زندانم ای دوستان که هستم شب و روز چون چنبری
که را باشد اندر جهان خانه ای ز سنگیش بامی ز خشتی دری
درو روزنی هست چندان کز او یکی نیمه بینم ز هر اختری
وز این تنگ منفذ همی بنگرم به روی فلک راست چون اعوری
شگفت آن که با این همه مانده ام تواند چنین زیست جاناوری؟
ز حال من ای سرکشان آگهید بسازید بر پاکیم محضری
چرا می گذارد برین کوهسار چنان پادشاهی چنین گوهری؟
ملک بوالمظفر که زیر فلک چنو شهریاری ندید افسری
سرافراز شاهی که اقبال او دگرگونه زد ملک را زیوری
زمانه مثالی فلک همتی زمین کدخدایی جهان داوری
سپهری که با همت او سپهر نماید چنان کز ثریا ثری
جهانی که در ذات او از هنر بجوشد ز هر گوشه ای لشکری
در اطراف شاهیش عادی نخاست که نه هیبتش زد بر او صرصری
سر گرز او چون برآورد سر نیارد سر از خط کشیدن سری
یکی غنچهٔ گل بود پیش او گر از سنگ خارا بود مغفری
همی گوید اندر کفش ذوالفقار جهان را ز سر تازه شد حیدری
در آفاق با زور و تدبیر او کجا ماند از حصن ها خیبری
از آن تا نماند ز دشمنش نسل نبینیش دشمن مگر ابتری
ثواب و عقابش چو شد بامداد کند صحن میدان او محشری
چو فرخنده بزمش بهشتی شود شود در سخا دست او کوثری
ز خوبان چو ایوان بهاری کند ز خلعت شود بزم او ششتری
چو عنبر دهد بوی خوش خلق او که بفروزدش خشم چون مجمری
مکن بس شگفتی ز خلقش از آنک تهی نیست دریایی از عنبری
نخوانم همی آفتابش از آنک جهان نیستش نقطهٔ خاوری
نه از هند رایی است هر بنده ای؟ نه از ترک خانی است هر چاکری؟
شها شهریارا کیا خسروا که برتر نباشد ز تو برتری
درین بند با بنده آن می کنند که هرگز نکردند با کافری
تو خورشید رایی و از دور من به امید مانده چو نیلوفری
بپرور به حق بنده را کز ملوک به گیتی چو تو نیست حق پروری
چو اسبان تازی شکالم منه به تلبیس و تزویر هر استری
نه چون بنده یک شاه را مادحی نه چون سامری در جهان زرگری
شه نامجویی و از نام تو مبیناد خالی جهان منبری
بود هفت کشور به فرمان تو غلامیت سالار هر کشوری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این چکامه‌ی دردمندانه، سرشار از شکوه از چرخ و تقدیر است که شاعر را در تنگنایِ هستی محبوس ساخته. آسمان، در نظرِ سراینده، پیرمردی گوژپشت و بدسگال است که بی‌وقفه بر رنج‌های او می‌افزاید و او را در کنجِ تنهایی و بندِ محنت گرفتار کرده است.

در بخش دوم، شعر با گریز (تخلص) به ستایش پادشاهی دادگر و مقتدر به نام «ابوالمظفر» می‌رسد. شاعر با ترسیم شکوه و عدالتِ این پادشاه، تضادی بنیادین میان تیرگیِ بختِ خود و روشناییِ حمایتِ آن ممدوح ایجاد می‌کند تا بدین‌وسیله، امید به رهایی از بندِ بلا را در پناهِ قدرتِ او بجوید.

معنای روان

جداگانه سوزم ز هر اختری مگر هست هر اختری، اخگری

از دیدنِ هر ستاره‌ای در آسمان دلم می‌سوزد، گویی هر ستاره برای من حکم یک آتش‌پاره (اخگر) را دارد که موجب عذابم می‌شود.

نکته ادبی: اختری/اخگری: جناس ناقص افزایشی که بر موسیقایی‌شدن بیت کمک کرده است.

یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ ز چشم من آبی ز دل آذری

من همچون سنگِ سختی هستم که روزگار (چرخ) مرا به سختی کوبیده و از چشمانم اشک و از دلم آتشِ حسرت بیرون ریخته است.

نکته ادبی: آذری در اینجا به معنی آتش است (منسوب به آذر).

همه کار بازیچه گشته است از آنک سپهر است مانند بازیگری

همه امور دنیا برایم همچون بازیچه شده است، چرا که سپهر (آسمان) خود همچون بازیگری است که مدام در حال تغییر و بازی است.

نکته ادبی: سپهر در شعر کلاسیک نماد تغییر و بی‌وفایی است.

گهی عارضی سازد از سوسنی گهی دیده ای سازد از عبهری

گاهی آسمان از گل سوسن، چهره‌ای زیبا می‌سازد و گاهی از گل عبهری (نوعی گل نرگس)، چشمانی فریبنده خلق می‌کند.

نکته ادبی: سوسن و عبهری نماد زیبایی و طراوت در ادبیات کلاسیک هستند.

گهی زیر سیمین ستامی شود گهی باز در آبگون چادری

گاهی آسمان در لباسی از نقره (مهتاب) جلوه می‌کند و گاهی در چادری به رنگِ آب (آسمانِ نیلگون) پنهان می‌شود.

نکته ادبی: آبگون استعاره از رنگ آسمان است.

ز زاغی گهی دیده بانی کند گه از بلبلی باز خنیاگری

گاهی آسمان مانند پرنده زاغ، دیده‌بانی (نظارت) می‌کند و گاه مانند بلبل، نغمه‌سرایی و خنیاگری پیشه می‌سازد.

نکته ادبی: تضاد میان زاغ (شوم) و بلبل (خوش‌نوا).

گه از باد پویان کند مانی یی گه از ابر گریان کند آزری

گاهی آسمان از وزش بادهای پوینده، نقش‌پردازی (مانی‌گری) می‌کند و گاه از بارشِ ابرهای گریان، صحنه‌ی ماتم (آزری) می‌آفریند.

نکته ادبی: مانی نقاش افسانه‌ای و آذر (در اینجا به معنایِ سوگ و آتش) است.

به هر خار چندان همی گل دهد کجا یک شکوفه است بر عرعری

آسمان به هر خار، چنان گلی می‌دهد که گویی برای آن شکوفه، ارزش و عظمتی بیش از درخت عرعر قائل است.

نکته ادبی: عرعر استعاره از درختِ بلندقامت است.

من از جور این کوژپشت کبود همی بشکنم هر زمان دفتری

من از ظلم و ستم این آسمانِ کبودِ خمیده، مدام در حال نوشتنِ کتابِ غم و اندوه خود هستم.

نکته ادبی: کوژپشت کبود کنایه از سپهر و کنایه از پیری و کجی روزگار است.

چو تاریخ تیمار خواهد نوشت جهان از دل من کند مسطری

هرگاه تاریخ قرار باشد اندوه‌های مرا بنویسد، جهان از دلِ پرخونِ من به عنوان قلم (مسطر) استفاده خواهد کرد.

نکته ادبی: مسطر ابزاری برای خط‌کشی و نوشتن بوده است.

همانا که جنس غمم کاندرو به تشدید محنت شدم مضمری

به راستی که جنس غم من چنان است که در آن، به دلیل تشدیدِ رنج‌ها، پنهان و مستتر شده‌ام.

نکته ادبی: مضمری به معنای پنهان‌شده و درونی است.

ز من صرف گردد همه رنج ها منم رنج ها را مگر مصدری

تمام رنج‌های عالم به سوی من سرازیر می‌شود، گویی من منبع و سرچشمه (مصدر) اصلیِ تمام رنج‌ها هستم.

نکته ادبی: مصدر در اینجا به معنای جایگاه صدور و منشأ است.

دلم گر ز اندوه بحری شده است چرا ماندم از اشک در فرغری؟

اگر دلم از اندوه به دریایی تبدیل شده است، پس چرا از اشک‌هایم هنوز تشنه و بی‌آب هستم؟

نکته ادبی: فرغری استعاره از تشنگی شدید یا خشک‌سالی است.

بلای مرا دختر روزگار بزاید همی هر زمان مادری

بلا و مصیبت‌های من چنان است که دخترِ روزگار (تقدیر) هر لحظه مادری برای زادنِ رنجی تازه پیدا می‌کند.

نکته ادبی: دختر روزگار کنایه از تقدیر است.

نخورده یکی ساغر از غم تمام دمادم فراز آردم ساغری

هنوز یک جامِ شرابِ غم را تا انتها نخورده‌ام که پی‌در‌پی، جامی دیگر برایم می‌آورند.

نکته ادبی: ساغر استعاره از بهره‌ای از غم است.

حوادث ز من نگسلد ز آن که هست یکی را سر اندر دم دیگری

حوادثِ ناگوار از من جدا نمی‌شوند، زیرا که رنج‌های من مانند زنجیر، سرِ یکی به انتهایِ دیگری متصل است.

نکته ادبی: تلمیح به توالی بی‌انتهایِ رنج‌ها.

مرا چرخ صد شربت تلخ داد که ننهادم اندر دهان شکری

چرخ روزگار صد شربتِ تلخِ رنج به من خوراند و هرگز ذره‌ای شیرینی (شکر) در دهانم نگذاشت.

نکته ادبی: تقابل شربت تلخ و شکر برای تأکید بر ناگواریِ بخت.

ز خارم اگر بالشی می نهد بسا شب که کردم ز گل بستری

اگر روزگار برایم بالشی از خار فراهم می‌کند، من شب‌ها را بر بستری از گل (رنج‌هایِ ظاهراً زیبا) به صبح می‌رسانم.

نکته ادبی: تضاد خار و گل برای نشان دادنِ سختیِ غیرمنتظره.

تن ار شد سپر پیش تیر بلا پس او را زبانی است چون خنجری

اگر تنِ من سپرِ تیرهای بلا شده است، در عوض زبانِ من (شعر من) همچون خنجری برنده از گله و شکایت است.

نکته ادبی: تشبیه زبان به خنجر برای نمایشِ قدرتِ بیانِ شاعر.

زمانه ندارد به از من پسر نهانم چه دارد چو بد دختری؟

زمانه فرزندی بهتر از من ندارد؛ پس چرا وقتی چنین دختری (پسر/فرزندی) دارم، مرا پنهان و گرفتار می‌کند؟

نکته ادبی: ایهام در جنسیت فرزند برای نشان دادنِ مظلومیت.

از آن می بترسم که موی سپید کنون بر سر من کند معجری

از آن می‌ترسم که موهای سپیدم، در این سن و سال همچون معجری بر سرِ من قرار گیرد (نشانه پیری و ضعف).

نکته ادبی: معجر به معنای روسری و پوشش سر است.

ز خون جگر وز طپانچه مراست چو لاله رخی چون بنفشه بری

از شدت خونِ دل و سیلی‌های روزگار، چهره‌ای به رنگ لاله و بدنی به رنگ بنفشه (کبود) پیدا کرده‌ام.

نکته ادبی: کنایه از رنج کشیدن و بیماری.

نه رنج مرا در طبیعت بنی است نه کار مرا در جبلت سری

نه رنج‌های من در سرشت و نهادِ من ریشه دارد و نه تقدیرِ من بر اساسِ خواستِ درونی‌ام شکل گرفته است.

نکته ادبی: جبلت به معنی سرشت و طینت است.

نه نیکی ز افعال من نه بدی نه شاخی درخت مرا نه بری

نه خیر و نیکی از اعمال من برآمده و نه شر و بدی؛ من همچون درختی هستم که نه شاخه‌ای دارد و نه میوه‌ای.

نکته ادبی: توصیف وضعیتِ خنثی و ناتوانی شاعر.

تنم را نه رنگی و نه جنبشی بود در وجود این چنین پیکری؟

آیا در عالم وجود، پیکری مانندِ من هست که نه رنگی داشته باشد و نه جنبشی؟

نکته ادبی: اشاره به پوچی و بی‌حاصلیِ زندگیِ شاعر.

اگر بی عرض جوهری کس ندید مرا گو ببین بی عرض جوهری

اگر کسی در جهان جوهری (ذات و ماهیت) بدونِ عرض (صفت) ندیده است، بیاید و مرا ببیند که بی‌عرضه، جوهری هستم.

نکته ادبی: اصطلاحِ منطقی و فلسفیِ جوهر و عرض.

به حرص سرویی که سود آیدم زیان کرده ام گوش همچون خری

به طمعِ سودی که به دست آورم، زیان کرده‌ام؛ گویی همچون الاغی احمق گوش‌هایم را از دست داده‌ام.

نکته ادبی: تمثیلِ زیان‌دیدن از روی طمع.

در آن تنگ زندانم ای دوستان که هستم شب و روز چون چنبری

ای دوستان، من در آن زندانِ تنگ چنان گرفتار هستم که شب و روز همچون چنبر (حلقه) شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه وضعیتِ جسمانی به چنبر (خمیده بودن).

که را باشد اندر جهان خانه ای ز سنگیش بامی ز خشتی دری

چه کسی در این جهان خانه‌ای دارد که بامش از سنگ و درش از خشت باشد؟ (کنایه از مقبره یا زندان تنگ).

نکته ادبی: توصیف فضایِ خفقان‌آورِ زندان.

درو روزنی هست چندان کز او یکی نیمه بینم ز هر اختری

در آنجا روزنی کوچک هست که از آن، تنها می‌توانم نیمه‌ای از هر ستاره را ببینم.

نکته ادبی: توصیفِ محدودیتِ شدیدِ دید.

وز این تنگ منفذ همی بنگرم به روی فلک راست چون اعوری

از این منفذِ تنگ به آسمان می‌نگرم، درست مانند فردی یک‌چشم که منظره‌ای محدود می‌بیند.

نکته ادبی: اعور به معنای یک‌چشم است.

شگفت آن که با این همه مانده ام تواند چنین زیست جاناوری؟

شگفت آن است که با وجود این همه رنج و سختی، من هنوز زنده مانده‌ام؛ آیا جانوری می‌تواند این‌گونه زندگی کند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

ز حال من ای سرکشان آگهید بسازید بر پاکیم محضری

ای بزرگان، شما که از حال من آگاهید، بیایید و بر پاکی و بی‌گناهیِ من شهادت‌نامه‌ای بنویسید.

نکته ادبی: محضر به معنی گواهی‌نامه رسمی.

چرا می گذارد برین کوهسار چنان پادشاهی چنین گوهری؟

چرا روزگار اجازه می‌دهد که چنین پادشاهی، چنین گوهرِ گران‌بهایی (اشاره به خود یا ممدوح) را بر این کوهسارِ رنج ببیند؟

نکته ادبی: انتقالِ مفهوم از گلایه به مدح.

ملک بوالمظفر که زیر فلک چنو شهریاری ندید افسری

پادشاه بزرگ ابوالمظفر که در زیر این آسمان، تاکنون کسی مثل او را با چنین شکوه و تاج‌داری ندیده است.

نکته ادبی: شروع بخش مدح و ستایش.

سرافراز شاهی که اقبال او دگرگونه زد ملک را زیوری

پادشاهی سربلند که اقبال و بختِ او، به ملک و مملکت زیوری تازه و باشکوه بخشیده است.

نکته ادبی: توصیفِ جلال و شکوه پادشاه.

زمانه مثالی فلک همتی زمین کدخدایی جهان داوری

او همتا و مثالی برای روزگار، دارای همتی بلند و کدخدایِ زمین و داورِ جهانیان است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف قدرت پادشاه.

سپهری که با همت او سپهر نماید چنان کز ثریا ثری

او آسمانی است که با همتِ بلندش، آسمانِ حقیقی در برابرِ او همچون زمین (ثریا در برابر ثری) ناچیز می‌نماید.

نکته ادبی: تضاد ثریا (ستاره بلند) و ثری (خاک).

جهانی که در ذات او از هنر بجوشد ز هر گوشه ای لشکری

در ذاتِ او چنان هنر و فضیلتی است که از هر گوشه‌ی وجودش، لشکری از هنر می‌جوشد.

نکته ادبی: استعاره از کثرتِ فضایل.

در اطراف شاهیش عادی نخاست که نه هیبتش زد بر او صرصری

در اطرافِ قلمروِ پادشاهی‌اش، هیچ یاغیِ عاد‌گونه‌ای (قوم عاد) سر بر نیاورد، مگر آنکه هیبتِ او چون بادی صرصر بر او وزید.

نکته ادبی: تلمیح به قوم عاد که با بادِ صرصر نابود شدند.

سر گرز او چون برآورد سر نیارد سر از خط کشیدن سری

وقتی سرِ گرزِ او نمایان می‌شود، هیچ‌کس جرئت ندارد سر از فرمانِ او تخطی کند.

نکته ادبی: نمایش قدرت نظامی.

یکی غنچهٔ گل بود پیش او گر از سنگ خارا بود مغفری

در برابرِ ضربتِ او، حتی اگر دشمن کلاه‌خودی از سنگِ سخت داشته باشد، همچون غنچه‌ی گلی درهم می‌شکند.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت تخریبی سلاح پادشاه.

همی گوید اندر کفش ذوالفقار جهان را ز سر تازه شد حیدری

گویی در کفِ دستانِ او ذوالفقارِ علی است که حیدری‌بودن و شجاعتِ دین را دوباره زنده کرده است.

نکته ادبی: تلمیح به شجاعت امام علی (ع).

در آفاق با زور و تدبیر او کجا ماند از حصن ها خیبری

در جهان، با زور و تدبیرِ او، دیگر چه حصار و قلعه‌ای باقی مانده است که مانند خیبر فتح نشده باشد؟

نکته ادبی: تلمیح به فتح خیبر.

از آن تا نماند ز دشمنش نسل نبینیش دشمن مگر ابتری

او چنان با دشمن می‌جنگد که نسلی از آنان باقی نمی‌ماند و دشمنِ او همواره در ناتوانی و ابتر بودن است.

نکته ادبی: اشاره به شکست قطعی دشمن.

ثواب و عقابش چو شد بامداد کند صحن میدان او محشری

وقتی پاداش و تنبیه او در بامداد آشکار می‌شود، میدانِ جنگِ او همچون روزِ محشر صحنه‌ای هولناک می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه میدانِ نبرد به صحنه قیامت.

چو فرخنده بزمش بهشتی شود شود در سخا دست او کوثری

چون بزمِ فرخنده‌ی او بهشتی می‌شود، دستِ بخشنده‌ی او در سخاوت مانندِ رودِ کوثر می‌جوشد.

نکته ادبی: تلمیح به کوثر و وصف بخشندگی.

ز خوبان چو ایوان بهاری کند ز خلعت شود بزم او ششتری

وقتی مجلسِ او از زیبارویان مانندِ ایوانِ بهار می‌شود، خلعت‌های او بزمش را چون پارچه‌های شوشتر (نفیس) می‌آراید.

نکته ادبی: ششتری اشاره به پارچه‌های گران‌بهای شوشتر دارد.

چو عنبر دهد بوی خوش خلق او که بفروزدش خشم چون مجمری

وقتی خلق و خویِ خوشِ او بوی عنبر می‌پراکند، خشمِ او نیز همچون منقلی است که این بویِ خوش را شعله‌ور می‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ تعادل میانِ خشم و عطوفت.

مکن بس شگفتی ز خلقش از آنک تهی نیست دریایی از عنبری

از اخلاقِ نیکویِ او تعجب نکن، زیرا دریایی که پر از عنبر است، هرگز از آن تهی نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای تداومِ فضایلِ پادشاه.

نخوانم همی آفتابش از آنک جهان نیستش نقطهٔ خاوری

من تو را به خورشید تشبیه نمی‌کنم؛ چرا که خورشید محدود به نقطه طلوع در مشرق است، اما عظمت تو فراتر از این قید و بندهاست.

نکته ادبی: واژه «خاوری» به معنای منسوب به خاور یا مشرق است و در اینجا برای تأکید بر محدودیتِ طلوعِ خورشید به کار رفته است.

نه از هند رایی است هر بنده ای؟ نه از ترک خانی است هر چاکری؟

آیا چنین نیست که در خدمت تو، حتی بندگانِ هندی همچون پادشاهان دارای عزت‌اند و خدمتگزارانِ ترک‌تبار همچون حاکمان دارای قدرت و اعتبار هستند؟

نکته ادبی: «رای» لقب پادشاهان هند در متون کهن فارسی و «خان» عنوان حاکمان ترک است که شاعر برای نشان دادنِ جلالِ درگاهِ ممدوح به کار برده است.

شها شهریارا کیا خسروا که برتر نباشد ز تو برتری

ای شاه، ای شهریار، ای حاکم و ای خسرو (پادشاه بزرگ)؛ حقیقتاً در این جهان کسی از تو برتر و بالاتر وجود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از القاب مترادف (شاه، شهریار، کیا، خسرو) برای تعظیم و بزرگداشتِ مخاطب است.

درین بند با بنده آن می کنند که هرگز نکردند با کافری

در این بند و زندان، با منِ بنده چنان رفتار می‌کنند که گویی من بدترین کافران هستم؛ در حالی که چنین رفتاری حتی با کافران نیز جایز نیست.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ سختی و ظلمی که در زندان بر شاعر روا داشته‌اند.

تو خورشید رایی و از دور من به امید مانده چو نیلوفری

تو همچون خورشیدی تابان هستی و من از دور، همچون گلِ نیلوفر که چشم‌انتظارِ تابشِ خورشید است، به امیدِ توجه و رحمتِ تو نشسته‌ام.

نکته ادبی: نیلوفر در ادبیات نمادِ گلی است که با طلوع خورشید باز می‌شود و با غروب آن بسته می‌شود؛ کنایه از وابستگیِ مطلق شاعر به حاکم.

بپرور به حق بنده را کز ملوک به گیتی چو تو نیست حق پروری

بنده را به حقِ بندگی‌اش پرورش ده و از بند رهایی بخش، چرا که در میان تمام پادشاهانِ جهان، کسی به اندازه تو اهلِ حق‌شناسی و حمایت از بندگان نیست.

نکته ادبی: «پرور» در اینجا به معنای حمایت کردن و نوازش کردن است.

چو اسبان تازی شکالم منه به تلبیس و تزویر هر استری

مرا همچون اسبِ تازیِ اصیل که رها شده باشد، به حال خود مگذار و فریبِ حیله و تزویرِ فرومایگان را در حقِ من مخور.

نکته ادبی: «استر» نمادِ حیوانی دون‌پایه و کنایه از افرادِ حیله‌گر و بی‌ارزش در برابرِ اسب تازی است.

نه چون بنده یک شاه را مادحی نه چون سامری در جهان زرگری

من مانندِ سایرِ مدیحه‌سرایان نیستم که فقط به فکر ستایشِ یک شاه باشم و نه مانندِ سامری هستم که با زرگری و خدعه در جهان فتنه کند.

نکته ادبی: اشاره به داستان سامری در قرآن که با ساختن گوساله طلا، بنی‌اسرائیل را به گمراهی کشاند.

شه نامجویی و از نام تو مبیناد خالی جهان منبری

ای شاه که نام و آوازه جویی، امیدوارم که به برکتِ نامِ تو، هیچ منبری در جهان از وعظ و ذکرِ خیرِ تو خالی نماند.

نکته ادبی: اشاره به رواجِ نام و یادِ پادشاه در مجامع عمومی و خطبه‌های مذهبی.

بود هفت کشور به فرمان تو غلامیت سالار هر کشوری

تمامِ هفت اقلیمِ جهان تحتِ فرمانِ توست و حتی بندگیِ تو، خود به تنهایی سالار و برتر از هر کشوری است.

نکته ادبی: «هفت کشور» در کیهان‌شناسی قدیم به معنای تمامِ جهانِ مسکون است.