گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در عصر خزان‌ها بهار کرده

مسعود سعد سلمان
ای ملک ملک چون نگار کرده در عصر خزان ها بهار کرده
شغل همه دولت قرار داده در مرکز دولت قرار کرده
از عدل بسی قاعده نهاده بر کلک تکاور سوار کرده
کلکی که بسی خورده قار و گیتی در چشم عدو همچو قار کرده
گوید همه ساله بلند گردون کو هست به ما بر مدار کرده
این ملک به حق طاهرعلی را هست از همه خلق اختیار کرده
تو صدر جهانی و صدر حشمت از حشمت تو افتخار کرده
اقبال تو مانند گل شکفته در دیدهٔ بدخواه خار کرده
ای هیبت تو چون هزبر حربی جان و دل دشمن شکار کرده
کام ملک کامگار عادل بر کام ترا کامگار کرده
مسعود که پیش سپهر والا بر تاج سعادت نثار کرده
ای شهرگشایی که مر ترا شه بر کل جهان شهریار کرده
پرورده به حق عدل را و تکیه بر یاری پروردگار کرده
ای از پدر خویش کار دیده بهتر ز پدر یادگار کرده
زیور زده ای دولت و به حشمت از جاه تو دولت شعار کرده
اقبال ترا روزگار شاهی تاج و شرف روزگار کرده
این روز بزرگیت را سعادت در دهر بسی انتظار کرده
ای حیدر مردی و مردی تو بر ملک ترا ذوالفقار کرده
ای حاتم رادی و رادی تو مر سایل را با یسار کرده
دریاب تنم را که دست محنت در حبس تنم را بشار کرده
هست این تن من در حصار اندوه جان را ز تنم در حصار کرده
من دی به بر تو عزیز بودم و امروز مرا حبس خوار کرده
بی رنگم و چون رنگ، روزگارم بر تارک این کوهسار کرده
این گیتی پر نور و نار زین سان نور دل من پاک نار کرده
با منش بسی کارزار بوده بر من ز بلا کار، زار کرده
این آهن در کوره مانده بوده بر پای منش چرخ مار کرده
چون دانهٔ نارم سرشک اندوه آکنده دلم را چو نار کرده
این دیدهٔ پرخون، زمین زندان در فصل خزان لاله زار کرده
بیماری و پیری و ناتوانی دربند مرا زرد و زار کرده
این چرخ نهال سعادتم را بر کنده و بی بیخ و بار کرده
نی نی که مزور شدم از رنجی کو بود تنم را نزار کرده
زین پیش به زندان نشسته بودم بیمار دلم را فگار کرده
از آتش دل محنت زمانه چون دود تنم پر شرار کرده
اندر غم و تیمار بی شمارم پیداست همان را شمار کرده
امروز منم با هزار نعمت صد آرزو اندر کنار کرده
زین دولت ناسازگار بوده با بخت مرا سازگار کرده
از بخشش تو شادمانه گشته اقبال توام بختیار کرده
باریده دو کفت چو ابر بر من ایام مرا بی غبار کرده
نعمت رسدم هر زمان دمادم بر پشت ستوران بار کرده
تو با فلک تند کارزاری از بهر مرا کارزار کرده
از رغم مخالفت پناه جانم اندر کنف زینهار کرده
من بندهٔ از صدر دور مانده بر مدح و دعا اختصار کرده
از دوری و نادیدن جمالت نهمار سرم را خمار کرده
تا چهرهٔ گردون بود به شب ها از اختر تابان نگار کرده
در ملک شهنشاه باد و یزدان اقبال ترا پایدار کرده
تو پیش شه تاجدار و گردون بدخواه ترا تاج دار کرده
در دولت سالی هزار مانده یک عز تو گردون هزار کرده
بر یاد تو خورده جهان و دایم از خلق ترا یادگار کرده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر نمونه‌ای از قصیده‌های ستایشی (مدحیه) است که با مهارتِ شاعر، به حبسیه (شکواییه در زندان) پیوند خورده است. فضای کلی شعر در آغاز، سرشار از شور و حماسه است و شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ درباری، ممدوح را به عنوانِ الگوی دادگری، قدرت و شکوهِ جاودانِ ملک ستایش می‌کند و او را نجات‌بخشِ جامعه می‌داند.

در نیمه دوم، لحنِ شعر دگرگون می‌شود و فضا به شدت اندوهگین و شخصی می‌گردد. شاعر با زبانی عاطفی، از احوالِ پریشان، پیری، تنهایی و رنجِ محبوس بودنِ خود سخن به میان می‌آورد. در نهایت، شعر با بازگشت به ستایش و امید به عنایتِ ممدوح برای رهایی از بند و مصائب، به فرجامی امیدوارانه می‌رسد و بر پایداریِ عزتِ ممدوح تأکید می‌کند.

معنای روان

ای ملک ملک چون نگار کرده در عصر خزان ها بهار کرده

ای پادشاهی که چون نقاشی زبردست، امور ملک را آراسته‌ای و در فصل خزانِ نومیدی، بهارِ امید و سرسبزی پدید آورده‌ای.

نکته ادبی: نگار در اینجا به معنای صورتگر و نقاش است.

شغل همه دولت قرار داده در مرکز دولت قرار کرده

تو تدبیرِ امورِ مملکت را چنان استوار کرده‌ای که در مرکز قدرت و پایداری جای گرفته است.

نکته ادبی: مرکز دولت کنایه از اقتدار و استحکامِ حکومت است.

از عدل بسی قاعده نهاده بر کلک تکاور سوار کرده

عدالت‌گستری را به قانونی همیشگی تبدیل کرده‌ای و بر قلمِ خود که همچون اسبی تیزرو به پیش می‌رود، مسلط هستی.

نکته ادبی: کلک تکاور استعاره از قلمی است که با سرعت و قدرت فرمان می‌راند.

کلکی که بسی خورده قار و گیتی در چشم عدو همچو قار کرده

قلمی که حوادثِ تلخ و ناگوارِ روزگار را دیده و در برابر دیدگانِ دشمن، همچون سیاهیِ قیر، تیره و وحشتناک جلوه می‌کند.

نکته ادبی: قار به معنای قیر و سیاهی است و کنایه از سختی و ترسناک بودن برای دشمن.

گوید همه ساله بلند گردون کو هست به ما بر مدار کرده

آسمانِ بلند هر سال به زبانِ حال می‌گوید که او (ممدوح) امورِ عالم را بر مدارِ عدل و تدبیرِ خویش قرار داده است.

نکته ادبی: گردون استعاره از تقدیر و روزگار است.

این ملک به حق طاهرعلی را هست از همه خلق اختیار کرده

خداوند، این حاکم یعنی طاهرعلی را به حق، از میانِ همه مردم برگزیده و برای رهبری انتخاب کرده است.

نکته ادبی: اشاره به نام ممدوح (طاهرعلی).

تو صدر جهانی و صدر حشمت از حشمت تو افتخار کرده

تو سرور و بزرگِ جهانیان و مایه شکوه و افتخارِ بزرگی هستی که به تو می‌بالند.

نکته ادبی: صدرِ حشمت کنایه از اوجِ جاه و جلال است.

اقبال تو مانند گل شکفته در دیدهٔ بدخواه خار کرده

اقبال و بختِ نیکِ تو همچون گلی شکوفا شده و در چشمِ بدخواهان و دشمنان، خاری آزاردهنده است.

نکته ادبی: تشبیه اقبال به گل و بدخواه به کسی که خار در چشم دارد.

ای هیبت تو چون هزبر حربی جان و دل دشمن شکار کرده

هیبت و وقارِ تو همچون شیرِ جنگی است که جان و دلِ دشمن را شکار کرده و به هراس افکنده است.

نکته ادبی: هزبر به معنای شیر است.

کام ملک کامگار عادل بر کام ترا کامگار کرده

آرزوی پادشاهی که خود عادل و کامیاب است، با آرزوی تو هم‌راستا شده و تو را به کام و مراد رسانده است.

نکته ادبی: کامگار بودن صفت مشترک پادشاه و ممدوح است.

مسعود که پیش سپهر والا بر تاج سعادت نثار کرده

مسعود که در برابرِ آسمانِ بلند، بر تاجِ سعادت و افتخار، نثار و بخشش کرده است.

نکته ادبی: احتمالاً اشاره به نام ممدوح یا صفتِ او (مسعود: خوشبخت).

ای شهرگشایی که مر ترا شه بر کل جهان شهریار کرده

ای شهرگشایی که پادشاه، تو را بر کلِ جهان شهریار و فرمانروا قرار داده است.

نکته ادبی: شهرگشایی کنایه از فتوحات و قدرت نظامی است.

پرورده به حق عدل را و تکیه بر یاری پروردگار کرده

تو عدل و داد را پرورش داده‌ای و تکیه‌گاهِ خود را یاریِ پروردگار قرار داده‌ای.

نکته ادبی: تکیه بر پروردگار نشان‌دهنده دین‌داری ممدوح است.

ای از پدر خویش کار دیده بهتر ز پدر یادگار کرده

ای کسی که از پدرِ خویش کارآزموده‌تر شده‌ای و یادگاری بهتر از پدر از خود بر جای گذاشته‌ای.

نکته ادبی: تأکید بر برتری ممدوح نسبت به پیشینیان.

زیور زده ای دولت و به حشمت از جاه تو دولت شعار کرده

تو دولت و حکومت را زینت بخشیده‌ای و از شکوهِ تو، دولت و حکومت، صاحبِ جاه و جلال شده است.

نکته ادبی: زیور زدن کنایه از آراستن و کامل کردن است.

اقبال ترا روزگار شاهی تاج و شرف روزگار کرده

روزگارِ سلطنت، بختِ نیکِ تو را تاج و شرفِ زمانه قرار داده است.

نکته ادبی: روزگار شاهی به معنای دورانِ حکومت است.

این روز بزرگیت را سعادت در دهر بسی انتظار کرده

سعادت و خوشبختی، برای این دورانِ بزرگِ تو، مدت‌ها در گذرِ روزگار انتظار کشیده است.

نکته ادبی: تشخیصِ سعادت به عنوان موجودی که انتظار می‌کشد.

ای حیدر مردی و مردی تو بر ملک ترا ذوالفقار کرده

ای که در مردانگی همچون حضرت علی (حیدر) هستی و مردانگیِ تو برای مملکت، همچون ذوالفقار (شمشیر علی) عمل کرده است.

نکته ادبی: تلمیح به حضرت علی (ع) و شمشیر او.

ای حاتم رادی و رادی تو مر سایل را با یسار کرده

ای که در بخشندگی همچون حاتم طایی هستی و سخاوتِ تو، حاجتمندان را بی‌نیاز و ثروتمند کرده است.

نکته ادبی: تلمیح به حاتم طایی به عنوان نماد بخشندگی.

دریاب تنم را که دست محنت در حبس تنم را بشار کرده

مرا دریاب و نجاتم ده، چرا که دستِ ستم و روزگار، مرا در زندانِ تن و حبس اسیر کرده است.

نکته ادبی: شروع بخشِ شکواییه و حبسیه.

هست این تن من در حصار اندوه جان را ز تنم در حصار کرده

این جسمِ من در حصارِ غم گرفتار است و جانم را از تنم در این زندان محبوس کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر تنگیِ فضای زندان.

من دی به بر تو عزیز بودم و امروز مرا حبس خوار کرده

من که دیروز در پیشگاهِ تو عزیز و گرامی بودم، امروز به خاطرِ زندان، خوار و ذلیل شده‌ام.

نکته ادبی: تضاد میانِ دیروز (عزت) و امروز (خواری).

بی رنگم و چون رنگ، روزگارم بر تارک این کوهسار کرده

بی‌رنگ و پژمرده شده‌ام و سرنوشتم همچون رنگی بی‌دوام، بر فرازِ این کوهسار (زندان) پراکنده شده است.

نکته ادبی: استعاره از تباهی و نابودی.

این گیتی پر نور و نار زین سان نور دل من پاک نار کرده

این دنیای پر از نور و آتش، نورِ دلِ مرا به تمامی سوزانده و خاموش کرده است.

نکته ادبی: تضادِ نور و نار برای نشان دادنِ سوختنِ دل.

با منش بسی کارزار بوده بر من ز بلا کار، زار کرده

با من نبردی سخت داشته و کارم را به دلیلِ بلا و مصیبت، به زاری و ناله کشانده است.

نکته ادبی: اشاره به کشمکشِ مداوم با سرنوشت.

این آهن در کوره مانده بوده بر پای منش چرخ مار کرده

این آهن (پای‌بند) در کوره بوده و سرنوشت، آن را به پای من بسته است.

نکته ادبی: اشاره به غل و زنجیر زندان.

چون دانهٔ نارم سرشک اندوه آکنده دلم را چو نار کرده

اشک‌های اندوهم چون دانه‌های انار است و دلم را از غم پر کرده است.

نکته ادبی: تشبیه اشک به دانه انار.

این دیدهٔ پرخون، زمین زندان در فصل خزان لاله زار کرده

این چشمانِ پرخونِ من، زمینِ زندان را در فصلِ خزان، همچون گلزار کرده است.

نکته ادبی: تشبیه خونِ چشم به لاله (گل) در میانِ سیاهیِ زندان.

بیماری و پیری و ناتوانی دربند مرا زرد و زار کرده

بیماری، پیری و ناتوانی، مرا در این بند اسیر کرده و زرد و نزار (لاغر) ساخته است.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ احوالِ جسمانیِ زندانی.

این چرخ نهال سعادتم را بر کنده و بی بیخ و بار کرده

این روزگار، نهالِ خوشبختیِ مرا از ریشه کنده و بدونِ میوه و بار کرده است.

نکته ادبی: استعاره از نابودیِ جوانی و آرزوها.

نی نی که مزور شدم از رنجی کو بود تنم را نزار کرده

نه، چنین نیست که رنجور شده‌ام، بلکه این رنجی است که جسمم را ضعیف و نزار کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر اثرِ مستقیمِ رنج بر جسم.

زین پیش به زندان نشسته بودم بیمار دلم را فگار کرده

پیش از این نیز در زندان بوده‌ام و دلم از بیماریِ دوری، مجروح و فگار گشته است.

نکته ادبی: فگار به معنای مجروح و آزرده است.

از آتش دل محنت زمانه چون دود تنم پر شرار کرده

از آتشِ دل و رنجِ زمانه، دودِ نفسم پر از شراره و سوزش شده است.

نکته ادبی: اشاره به آه و حسرتِ زندانی.

اندر غم و تیمار بی شمارم پیداست همان را شمار کرده

در غم و اندوهِ بی‌شمارم، و این اندوه به اندازه‌ای است که گویا قابلِ شمارش و محاسبه است.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

امروز منم با هزار نعمت صد آرزو اندر کنار کرده

امروز من با هزاران نعمت، صدها آرزو را در کنارِ خود دارم (شاید اشاره به امید به رهایی).

نکته ادبی: تغییرِ لحن به سوی امیدواری.

زین دولت ناسازگار بوده با بخت مرا سازگار کرده

این دولت و اقبالی که با من ناسازگار بود، اکنون با بختِ من سازگار شده است.

نکته ادبی: اشاره به بهبودِ شرایط پس از دریافتِ کمک.

از بخشش تو شادمانه گشته اقبال توام بختیار کرده

از بخششِ تو شادمان گشته‌ام و اقبالِ بلندِ تو، مرا دوباره بختیار و خوشبخت کرده است.

نکته ادبی: شکرگزاری از ممدوح.

باریده دو کفت چو ابر بر من ایام مرا بی غبار کرده

دستانِ بخشنده‌ات همچون ابر بر من باریده و روزگارم را از غبارِ غم پاک کرده است.

نکته ادبی: تشبیه دستِ بخشنده به ابرِ باران‌زا.

نعمت رسدم هر زمان دمادم بر پشت ستوران بار کرده

نعمت و بخششِ تو پی‌درپی به من می‌رسد، آن‌گونه که بر پشتِ چهارپایان بار شده است.

نکته ادبی: کنایه از فراوانیِ هدایای ممدوح.

تو با فلک تند کارزاری از بهر مرا کارزار کرده

تو با آسمانِ تندخو در نبرد بوده‌ای و به خاطرِ من، با تقدیر به جنگ پرداخته‌ای.

نکته ادبی: مبالغه در حمایتِ ممدوح از شاعر.

از رغم مخالفت پناه جانم اندر کنف زینهار کرده

به خاطرِ دشمنیِ مخالفان، پناهِ جانِ من در سایه حمایت و زنهارِ توست.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه است.

من بندهٔ از صدر دور مانده بر مدح و دعا اختصار کرده

من بنده دوری هستم که از درگاهِ تو دور مانده‌ام و تنها به مدح و دعا بسنده کرده‌ام.

نکته ادبی: تواضعِ بنده در برابرِ ممدوح.

از دوری و نادیدن جمالت نهمار سرم را خمار کرده

از دوری و ندیدنِ چهره‌ی زیبای تو، سرم از خمارِ هجران پر شده است.

نکته ادبی: خمار کنایه از دردِ دوری و بی‌قراری است.

تا چهرهٔ گردون بود به شب ها از اختر تابان نگار کرده

تا زمانی که آسمان در شب‌ها با اخترانِ تابان آراسته است (همیشه)،

نکته ادبی: دعای طولِ عمر و بقا برای ممدوح.

در ملک شهنشاه باد و یزدان اقبال ترا پایدار کرده

در حکومتِ شاهنشاه و به خواستِ یزدان، اقبال و بختِ تو پایدار باد.

نکته ادبی: دعای خیر برای پایداریِ بختِ ممدوح.

تو پیش شه تاجدار و گردون بدخواه ترا تاج دار کرده

تو نزدِ پادشاهِ تاجدار و آسمان، چنان محترمی که بدخواهانت را به بند کشیده و ذلیل کرده‌ای.

نکته ادبی: معکوس کردنِ وضعیتِ دشمنان.

در دولت سالی هزار مانده یک عز تو گردون هزار کرده

در دولتِ تو، هزار سال مانده است و آسمان، یک عزّتِ تو را به هزار برابر تبدیل کرده است.

نکته ادبی: آرزویِ بقایِ دولت و عظمتِ ممدوح.

بر یاد تو خورده جهان و دایم از خلق ترا یادگار کرده

جهان به یادِ تو شادمان است و همیشه از میانِ خلق، تو را به عنوانِ یادگاری بزرگ برگزیده است.

نکته ادبی: خاتمه‌ی شعر با ستایشِ نهایی.

آرایه‌های ادبی

استعاره خزان/بهار

اشاره به تبدیلِ نومیدی (خزان) به امید و شادکامی (بهار) به واسطه حضور ممدوح.

تلمیح ذوالفقار، حیدر، حاتم

ارجاع به اسطوره‌ها و شخصیت‌های تاریخی برای تأکید بر شجاعت و بخشندگی ممدوح.

تضاد (طباق) دیروز (عزیز) / امروز (خوار)

برجسته کردنِ وضعیتِ متغیرِ شاعر از اوجِ عزت به حضیضِ ذلت در زندان.

تشبیه دو کفت چو ابر

تشبیه دستانِ بخشنده ممدوح به ابرِ باران‌زا برای نشان دادنِ وسعتِ لطف و عنایت.

اغراق (مبالغه) یک عز تو گردون هزار کرده

بزرگ‌نماییِ قدرت و عزتِ ممدوح توسط آسمان و روزگار.