گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - شبی سیاه‌تر از روی ورای اهریمن

مسعود سعد سلمان
چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟ کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن
چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند چو یادم آید از دوستان و اهل وطن
سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم ز بهر آن که نشان تن است پیراهن
ز رنج و ضعف بدان جایگه رسید تنم که راست ناید اگر در خطاب گویم من
صبور گشتم و دل در بر آهنین کردم بخاست آتش از این دل چو آتش از آهن
بسان بیژن در مانده ام به بند بلا جهان به من بر تاریک چون چه بیژن
برم ز دستم چون سوزن آژده وشی تنم چو سوزن و دل همچو چشمهٔ سوزن
نبود یارم از شرم دوستان گریان نکرد یارم از بیم دشمنان شیون
ز درد انده و هجران گذشت بر من دوش شبی سیاه تر از روی ورای اهریمن
نمی گشاد گریبان صبح را گردون که شب دراز همی کرد بر هوا دامن
طلایه بر سپه روز کرد لشکر شب ز راست خرفه شعری ز چپ سهیل یمن
مرا ملال گرفته ز دیر ماندن شب تنی به رنج و عذاب و دلی به گرم و حزن
در آن تفکر مانده دلم که فردا را پگاه این شب تیره چه خواهدم زادن
از آن که هست شب آبستن و نداند کس که هاله چون سپری شد چه زاید آبستن
گذشت باد سحرگاه و ز نهیب فراق فرو نیارست آمد بر من از روزن
نخفته ام همه شب دوش و بوده ام نالان خیال دوست گواه من است و نجم پرن
نشسته بودم کامد خیال او ناگاه چو ماه، روی و چو گل، عارض و چو سیم، ذقن
مرا بیافت چو یک قطره خون جوشان دل مرا بیافت چو یک تار موی نالان تن
ز بس که کند دو زلف و ز بس که راندم اشک یکی چو در ثمین و یکی چو مشک ختن
مرا و او را از چشم و زلف گرد آمد ز مشک و لولو یک آستین و یک دامن
به ناز گفت که از دیده بیش اشک مریز به مهر گفتم کز زلف بیش مشک مکن
درین مناظره بودیم کز سپهر کبود زدوده طلعت بنمود چشمهٔ روشن
چو رای خسرو محمود سیف دولت و دین که پادشاه زمین است و شهریار زمن
جهان ستانی شاهی مظفری ملکی که رام گشت به عدلش زمانهٔ توسن
نموده اند به ایوانش سروران طاعت نهاده اند به فرمانش خسروان گردن
به نام و ذکرش پیراست منبر و خطبه به فر و جاهش آراست یاره و گرزن
هزار گردون باشد به وقت بادافراه هزار دریا باشد به روز پاداشن
خدایگانا هر بقعتی که جود تو یافت وبا نیارد گشتنش هیچ پیرامن
چو رنج را ز جهان دولت تو فانی کرد چه بد تواند کردن زمانهٔ ریمن؟
اگر زمین همه چون صبح پر ز تیغ شود شود به پیشش رایت چو قرص مهر مجن
دو چشم نصرت بی تیغ تو بود اعمی زبان دولت بی مدح تو بود الکن
ز تو بنازد اقبال چون بدن به روان به تو بماند تایید چون روان به بدن
به دشمنان بر روز سپید روشن را سیاه کردی چون شب، از آن بخفت فتن
چو روز رزم تو بر طاغیان خزان باشد ز خون چگونه کند ذوالفقار تو گلشن؟
به رنگ تیغ تو شد آب های دریا سبز ز بهر آن را دارند ماهیان جوشن
حرام باشد خون برنده خنجر تو حلال باشد در کارزار خون شمن
ز بیم تیغ تو دشمن نماند در گیتی ز جود کف تو گوهر نماند در معدن
چگونه باشد دستت به جود بی گوهر چگونه آید تیغت به رزم بی دشمن
سخن فرستم از اوصاف تو همی منثور به مجلس تو رسانم چو نظم کردم من
اگر ندادی اوصاف تو مرا یاری چگونه یافتمی در خور ثنات سخن
همیشه تا دمد از روی ماه تابش مهر همیشه تا دمد از کنج باغ بوی سمن
خجسته مجلس تو بوستان خندان باد درو کشیده صف دلبران چو سرو چمن
به خدمت تو همیشه فلک ببسته میان به مدحت تو همیشه جهان گشاده دهن
سپهر ساخته از بهر دوستانت تاج زمانه دوخته از بهر دشمنانت کفن
همیشه موکب تو سعد و فتح را ماوی همیشه درگه تو عدل و ملک را مامن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با فضایی غم‌آلود و سوگوارانه آغاز می‌شود که بازتاب‌دهنده‌ی اندوه عمیق و غربت شاعر است که در شبی بی‌پایان و تاریک، در هجران و فراق گرفتار آمده است. شاعر از ضعف و ناتوانیِ جسم و آشفتگیِ جان می‌گوید و شب را نمادی از ناپایداری و حوادثِ پیش‌بینی‌ناپذیر می‌داند.

در نیمه دوم، کلام با چرخشی آشکار به مدح سلطان محمود تغییر مسیر می‌دهد و او را مظهر عدالت، قدرت بی‌کران و تدبیر معرفی می‌کند که با حضورِ پرصلابت خود، نظم را به جهان بازگردانده و دشمنان را در هم شکسته است. در نهایت، شاعر با آرزوی بقای این شکوه و جلال، شعر خود را چون پیشکشی برای درگاه این پادشاه توصیف می‌کند.

معنای روان

چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟ کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن

چرا چشمانم اشک نبارد و چرا وجودم ناله نکند؟ زیرا شادی از چشم و آرامش و راحتی از تنم رخت بربسته است.

نکته ادبی: وسن در لغت به معنای خواب‌آلودگی و سستی است که در اینجا کنایه از نشاط و آرامش است.

چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند چو یادم آید از دوستان و اهل وطن

هنگامی که یاد دوستان و وطن به خاطرم می‌آید، چنان گریه می‌کنم که دشمنان نیز بر حالم رحم می‌آورند.

نکته ادبی: استفاده از اغراق برای بیان شدت اندوه.

سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم ز بهر آن که نشان تن است پیراهن

سحرگاه از شدت اندوه برمی‌خیزم و گریبان چاک می‌دهم، چرا که این پیراهن تنها نشانه و شاهدِ وجودِ جسمِ رنجور من است.

نکته ادبی: اشاره به آیین گریبان‌دری در سوگواری و رنج.

ز رنج و ضعف بدان جایگه رسید تنم که راست ناید اگر در خطاب گویم من

تنم بر اثر رنج و ضعف به چنان جایگاهی رسیده است که اگر بخواهم از خود سخن بگویم، دیگر حتی نمی‌توانم خودم را خطاب کنم.

نکته ادبی: استعاره از زوال جسمانی بر اثر سختی.

صبور گشتم و دل در بر آهنین کردم بخاست آتش از این دل چو آتش از آهن

صبر پیشه کردم و دلم را مانند آهن سخت و استوار ساختم، اما از این دلِ آهنین، آتشی برخاست که گویی از برخوردِ دو آهن شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ برخورد سنگ و آهن برای توصیف سوزِ درون.

بسان بیژن در مانده ام به بند بلا جهان به من بر تاریک چون چه بیژن

مانند بیژن در چاه بلا گرفتار شده‌ام و این جهان برای من همچون چاه بیژن، تاریک و سیاه است.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به داستان بیژن و چاه افراسیاب در شاهنامه.

برم ز دستم چون سوزن آژده وشی تنم چو سوزن و دل همچو چشمهٔ سوزن

تنم مانند سوزنِ باریک و تیز، لاغر و ناتوان شده و دلم همچون سوراخِ سوزن، تنگ و کوچک گشته است.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ برای بیان لاغری مفرط و تنگی دل.

نبود یارم از شرم دوستان گریان نکرد یارم از بیم دشمنان شیون

یارم از شرمِ دوستان گریه نکرد و از ترس دشمنان نیز فریاد و شیون سر نداد.

نکته ادبی: تقابلِ شرم و ترس در رفتارِ یار.

ز درد انده و هجران گذشت بر من دوش شبی سیاه تر از روی ورای اهریمن

دیشب به دلیل دردِ اندوه و دوری، شبی بر من گذشت که از روی و رایِ اهریمن نیز سیاه تر بود.

نکته ادبی: اهریمن در اساطیر نماد تاریکی و شر مطلق است.

نمی گشاد گریبان صبح را گردون که شب دراز همی کرد بر هوا دامن

آسمان گریبانِ صبح را باز نمی‌کرد، چرا که شب دامنش را بر سرتاسر آسمان گسترانده بود.

نکته ادبی: تشخیص و استعاره برای طولانی شدنِ شب.

طلایه بر سپه روز کرد لشکر شب ز راست خرفه شعری ز چپ سهیل یمن

لشکرِ شب بر سپاهِ روز حمله کرد و ستاره‌های خرفه و سهیل مانند سربازان در دو سمتِ میدان قرار گرفتند.

نکته ادبی: توصیفِ نجومی با آرایه تشخیص برای نبردِ شب و روز.

مرا ملال گرفته ز دیر ماندن شب تنی به رنج و عذاب و دلی به گرم و حزن

از ماندگاریِ طولانیِ شب ملول و خسته شده‌ام، در حالی که تنم در عذاب است و دلم در تب و تاب و حزن.

نکته ادبی: تضاد میانِ سختیِ تن و آشفتگیِ دل.

در آن تفکر مانده دلم که فردا را پگاه این شب تیره چه خواهدم زادن

دلم در این اندیشه فرومانده که صبحِ این شبِ تیره، چه سرنوشتی برای من رقم خواهد زد.

نکته ادبی: تعبیر استعاری از زایشِ حوادث توسطِ زمان.

از آن که هست شب آبستن و نداند کس که هاله چون سپری شد چه زاید آبستن

به این دلیل که شب آبستنِ حوادث است و هیچ‌کس نمی‌داند که وقتی هاله ماه مانند سپری جلوه‌گر شد، این شب چه چیزی خواهد زاد.

نکته ادبی: تشبیه شب به زن باردار برای پیش‌گویی حوادث پنهان.

گذشت باد سحرگاه و ز نهیب فراق فرو نیارست آمد بر من از روزن

بادِ سحرگاه گذشت، اما از ترسِ جداییِ تو، حتی نتوانست از پنجره به سوی من بیاید.

نکته ادبی: استعاره از شدتِ دوری و هجران.

نخفته ام همه شب دوش و بوده ام نالان خیال دوست گواه من است و نجم پرن

تمام شبِ گذشته را بیدار ماندم و نالیدم، و خیالِ تو و ستاره پروین گواهانِ حالِ زارِ من هستند.

نکته ادبی: پروین (ثریا) در ادبیات کلاسیک هم‌نشینِ شب‌زنده‌داران است.

نشسته بودم کامد خیال او ناگاه چو ماه، روی و چو گل، عارض و چو سیم، ذقن

نشسته بودم که ناگهان خیالِ تو آمد؛ با چهره‌ای همچون ماه، گونه‌ای چون گل و چانه‌ای چون سیم و نقره.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌شناختی با تشبیهاتِ سنتیِ طبیعت‌گرا.

مرا بیافت چو یک قطره خون جوشان دل مرا بیافت چو یک تار موی نالان تن

مرا یافت در حالی که دلم همچون قطره‌ای خون در جوشش و تنم همچون تارِ مویی در ناله بود.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ ضعف و درد.

ز بس که کند دو زلف و ز بس که راندم اشک یکی چو در ثمین و یکی چو مشک ختن

از بس که زلفانِ تو را کندم و از بس که اشک ریختم، یک سو مرواریدهای ارزشمند بود و سوی دیگر مشکِ ختن.

نکته ادبی: تشبیه اشک به در و زلف به مشک که از ارکان توصیف زیبایی در شعر کلاسیک است.

مرا و او را از چشم و زلف گرد آمد ز مشک و لولو یک آستین و یک دامن

از چشم و زلفِ ما، مشک و مرواریدِ فراوانی جمع شد که آستین و دامنم را پر کرد.

نکته ادبی: کنایه از فراوانی اشک و تراکمِ موهایِ یار.

به ناز گفت که از دیده بیش اشک مریز به مهر گفتم کز زلف بیش مشک مکن

او با ناز گفت اشک از چشمانت نریز، من با مهر گفتم تو نیز با زلفانت مشک‌افشانی مکن.

نکته ادبی: مناظره‌ای کوتاه میانِ عاشق و معشوق.

درین مناظره بودیم کز سپهر کبود زدوده طلعت بنمود چشمهٔ روشن

در میان این گفت‌وگو بودیم که از آسمانِ کبود، خورشیدِ تابان و درخشان نمایان شد.

نکته ادبی: استعاره از پایانِ شب و طلوع خورشید.

چو رای خسرو محمود سیف دولت و دین که پادشاه زمین است و شهریار زمن

خورشید طلوع کرد، همانندِ تدبیرِ شاه محمود، شمشیرِ دولت و دین که پادشاهِ زمین و شهریارِ زمانه است.

نکته ادبی: آغازِ مدح با تشبیه پادشاه به خورشید.

جهان ستانی شاهی مظفری ملکی که رام گشت به عدلش زمانهٔ توسن

شاهی جهان‌ستان و مظفر که به برکتِ عدالتش، زمانه‌ی سرکش و ناآرام، رام و مطیع شد.

نکته ادبی: توسن به معنای اسب سرکش است که استعاره از روزگارِ آشوب‌زده است.

نموده اند به ایوانش سروران طاعت نهاده اند به فرمانش خسروان گردن

بزرگان در ایوانش سر به اطاعت فرود آورده‌اند و پادشاهان در برابر فرمانش گردن نهاده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از سلطه و اقتدار سیاسی پادشاه.

به نام و ذکرش پیراست منبر و خطبه به فر و جاهش آراست یاره و گرزن

با نام و یادِ او منبرها و خطبه‌ها زینت یافته و با شکوه و جاهِ او دستبندها و گرزها آراسته گشته است.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ خطبه خواندن به نام پادشاه در منابر.

هزار گردون باشد به وقت بادافراه هزار دریا باشد به روز پاداشن

به هنگام خشمش هزار آسمان وجود دارد و به روزِ بخشش، هزار دریا می‌بخشد.

نکته ادبی: اغراق برای نمایش قدرتِ تنبیه و سخاوتِ پادشاه.

خدایگانا هر بقعتی که جود تو یافت وبا نیارد گشتنش هیچ پیرامن

ای پادشاه، هر سرزمینی که از جود و بخشش تو بهره‌مند شد، هیچ بیماری و وبایی پیرامونش نمی‌گردد.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیرِ عدالت بر امنیتِ زیستی.

چو رنج را ز جهان دولت تو فانی کرد چه بد تواند کردن زمانهٔ ریمن؟

از آنجا که دولتِ تو رنج را از جهان نابود کرد، زمانه‌ی پست و پلید چه کارِ بدی می‌تواند بکند؟

نکته ادبی: ریمن صفتی به معنای آلوده و پلید برای زمانه.

اگر زمین همه چون صبح پر ز تیغ شود شود به پیشش رایت چو قرص مهر مجن

اگر تمام زمین همچون صبح پر از تیغ و شمشیر شود، در برابرِ پرچمِ تو همچون قرصِ خورشید ناچیز است.

نکته ادبی: تضاد میانِ درخششِ سلاح و عظمتِ پادشاه.

دو چشم نصرت بی تیغ تو بود اعمی زبان دولت بی مدح تو بود الکن

چشمانِ پیروزی بدون شمشیرِ تو کور است و زبانِ دولت بدون مدحِ تو لال است.

نکته ادبی: تشبیه مفاهیمِ انتزاعی به اجزای بدن برای نشان دادنِ ضرورتِ وجود پادشاه.

ز تو بنازد اقبال چون بدن به روان به تو بماند تایید چون روان به بدن

اقبال به تو می‌نازد همچون بدن به روان، و تاییدِ الهی به تو وابسته است همچون وابستگیِ روان به بدن.

نکته ادبی: تشبیه دوطرفه برای نشان دادنِ همبستگیِ پادشاه و پیروزی.

به دشمنان بر روز سپید روشن را سیاه کردی چون شب، از آن بخفت فتن

برای دشمنانت روزِ روشن را مانند شبِ تاریک کردی، و از این رو فتنه‌ها خاموش شدند.

نکته ادبی: کنایه از سرکوبِ کامل دشمن.

چو روز رزم تو بر طاغیان خزان باشد ز خون چگونه کند ذوالفقار تو گلشن؟

وقتی روزِ نبردِ تو برای دشمنان همچون فصلِ خزان است، شمشیرت چگونه از خونِ آنان گلستان می‌سازد؟

نکته ادبی: تناقضِ هنری میانِ خزان (مرگ) و گلستان (آرایش) در توصیف میدان جنگ.

به رنگ تیغ تو شد آب های دریا سبز ز بهر آن را دارند ماهیان جوشن

از انعکاسِ رنگِ تیغِ تو آب‌های دریا سبز گشته و به همین دلیل ماهیان برای در امان ماندن زره می‌پوشند.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در قدرتِ سلاح پادشاه.

حرام باشد خون برنده خنجر تو حلال باشد در کارزار خون شمن

ریختنِ خونِ شمشیرِ تو حرام است، اما در میدانِ جنگ ریختنِ خونِ دشمن (شمن) حلال است.

نکته ادبی: بازیِ زبانی با مفهومِ حرام و حلال.

ز بیم تیغ تو دشمن نماند در گیتی ز جود کف تو گوهر نماند در معدن

از ترسِ تیغِ تو دشمنی در جهان باقی نمانده و از جودِ دستانت گوهری در معدن باقی نمانده است.

نکته ادبی: مبالغه برای بیانِ تسلط بر دشمنان و بخشندگیِ افراطی.

چگونه باشد دستت به جود بی گوهر چگونه آید تیغت به رزم بی دشمن

چگونه دستِ تو در بخشش بدون گوهر باشد؟ و چگونه تیغِ تو در میدانِ جنگ بدون دشمن باشد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تاکید بر دائمی بودنِ جود و اقتدار پادشاه.

سخن فرستم از اوصاف تو همی منثور به مجلس تو رسانم چو نظم کردم من

سخنانی در وصف تو به نثر می‌فرستم و چون آن‌ها را به نظم درآوردم، به مجلس تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به دو شیوه نوشتاری نثر و نظم در دیوان‌سالاری.

اگر ندادی اوصاف تو مرا یاری چگونه یافتمی در خور ثنات سخن

اگر اوصافِ تو به من یاری نمی‌داد، چگونه می‌توانستم در خورِ ستایشِ تو سخن بگویم؟

نکته ادبی: تواضعِ شاعرانه که منبعِ الهام را بزرگیِ ممدوح می‌داند.

همیشه تا دمد از روی ماه تابش مهر همیشه تا دمد از کنج باغ بوی سمن

همیشه تا زمانی که خورشید از چهره‌ی ماه می‌تابد و تا زمانی که بوی گلِ سمن از باغ می‌آید، [پاینده باش].

نکته ادبی: دعایِ بقا با استفاده از عناصرِ پایدارِ طبیعت.

خجسته مجلس تو بوستان خندان باد درو کشیده صف دلبران چو سرو چمن

مجلسِ خجسته تو همچون بوستانی خندان باد که صفِ زیبارویان در آن همچون سروهای باغ چیده شده‌اند.

نکته ادبی: توصیفِ فضایِ بزم و خوشی در دربار.

به خدمت تو همیشه فلک ببسته میان به مدحت تو همیشه جهان گشاده دهن

فلک همیشه برای خدمت به تو کمر بسته است و جهان همیشه برای ستایشِ تو دهان گشوده است.

نکته ادبی: تشخیصِ آسمان و جهان به عنوان خادمانِ پادشاه.

سپهر ساخته از بهر دوستانت تاج زمانه دوخته از بهر دشمنانت کفن

آسمان برای دوستانت تاج تهیه کرده و زمانه برای دشمنانت کفن دوخته است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ سرنوشتِ دوستان و دشمنان.

همیشه موکب تو سعد و فتح را ماوی همیشه درگه تو عدل و ملک را مامن

همیشه لشکرگاهِ تو جایگاهِ سعادت و پیروزی، و درگاهِ تو مأمن و پناهگاهِ عدل و دولت باشد.

نکته ادبی: دعایِ نهایی برای دوامِ شوکت و امنیت.

آرایه‌های ادبی

تلمیح بیژن در چاه

اشاره به داستان بیژن و منیژه و چاه افراسیاب در شاهنامه فردوسی برای توصیف سختی.

تشبیه شبی سیاه تر از روی ورای اهریمن

تشبیه شب به زشتی و تاریکیِ اهریمن برای نشان دادنِ عمقِ ناامیدی و تیرگیِ شب.

مبالغه ز جود کف تو گوهر نماند در معدن

اغراق در بخشندگی پادشاه به طوری که تمامِ گوهرهای زمین را بخشیده است.

تشخیص نمی گشاد گریبان صبح را گردون

جان‌بخشی به آسمان و نسبت دادنِ کارِ انسان (گشودن گریبان) به آن.

استعاره شب آبستن است

شب به زن باردار تشبیه شده که حوادثِ آینده را در خود پنهان دارد.