گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - من در مرنجم و سخن من به قیروان

مسعود سعد سلمان
مقصور شد مصالح کار جهانیان بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان
در حبس و بند نیز ندارندم استوار تا گرد من نگردد ده تن نگاهبان
هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من بایکدگر دمادم گویند هر زمان:
خیزید و بنگرید نباید به جادویی او از شکاف روزن پرد بر آسمان!
هین برجهید زود که حیلت گریست او کز آفتاب پل کند از باد نردبان!
البته هیچکس بنیندیشد این سخن کاین شاعر مخنث خود کیست در جهان
چون برپرد ز روزن و چون بگذرد ز سمج؟ نه مرغ و موش گشته ست این خام قلتبان
با این دل شکسته و با دیدهٔ ضعیف سمجی چنین نهفته و بندی چنین گران،
از من همی هراسند آنان که سال ها ز ایشان همی هراسد در کار، جنگوان
گیرم که ساخته شوم از بهر کارزار بیرون جهم ز گوشهٔ این سمج ناگهان،
با چند کس برآیم در قلعه؟ گرچه من شیری شوم دژ آگه و پیلی شوم دمان
پس بی سلاح جنگ چگونه کنم مگر مر سینه را سپر کنم و پشت را کمان؟
زیرا که سخت گشته ست از رنج انده این چونان که چفته گشته ست از بار محنت آن
دانم که کس نگردد از بیم گرد من زین گونه شیرمردی من چون شود عیان؟!
جانم ز رنج و محنتشان در شکنجه است یارب ز رنج و محنت بازم رهان به جان
در حال خوب گردد حال من ار شود بر حال من دل ثقةالملک مهربان
خورشید سرکشان جهان طاهرعلی آن چرخ با جلالت و آن بحر بیکران
ای آن جوان که چون تو ندیده است چرخ پیر یار است رای پیر ترا دولت جوان
هر کو فسون مهر تو بر خویشتن دمد ز آهنش ضمیران دمد از خار ارغوان
باجوش حشمت تو چه صحرا چه کوهسار با زخم هیبت تو چه سندان چه پرنیان
دارد سپهر خواندهٔ مهر ترا به ناز ندهد زمانه راندهٔ کین ترا امان
بالای رتبت تو گذشته ز هر فلک پهنای بسطت تو رسیده به هر مکان
یک پایه دولت تو نگشته است هیچ چرخ یکروزه بخشش تو ندیده است هیچ کان
گرید همی نیاز جهان از عطای تو خندد همی عطای تو بر گنج شایگان
نه چرخ را خلاف تو کاری همی رود نه ملک را ز رای تو رازی بود نهان
پیوسته تیره و خجل است ابر و آفتاب زان لفظ درفشان تو و دست زرفشان
جاه ترا سعادت چون روز را ضیا عزم ترا کفایت چون تیغ را فسان
گر نه ز بهر نعمت بودی، بدان درست از فصل های سال نبودی ترا خزان
از بهر دیده و دل بدخواه تو فلک سازد همی حسام و طرازد همی سنان
بیمت چو تیغ سر بزند دشمن ترا گر چون قلم نبندد پیشت میان به جان
از تو قرین نصرت و اقبال دولت است ملک علاء دولت و دین صاحب قران
والله که چشم چرخ جهاندیده هیچ وقت چون من ندیده بنده و چون تو خدایگان
ای بر هوات خلق همه سود کرده، من بر مایهٔ هوات چرا کرده ام زیان؟
اندر ولوع خدمت خویش اعتقاد من دانی همی و داند یزدان غیبدان
چون بلبلان نوای ثناهای تو زدم تا کرد روزگار مرا اندر آشیان
آن روی و قد بوده چو گلنار و ناروان با رنگ زعفران شد و با ضعف خیزران
اندر تنم ز سرما بفسرد خون تن بگداخت بازم آتش دل مغز استخوان
آکنده دل چو نار ز تیمار و هر دو رخ گشته چو نار کفته ز اشک چو ناردان
تا مر مرا دو حلقهٔ بنده است بر دو پای هست این دو دیده گویی از خون دو ناودان
بندم همی چه باید کامروز مرمرا بسته شود دو پای به یک تار ریسمان
چون تار پرنیان تنم از لاغری و من مانم همی به صورت بی جان پرنیان
چندان دروغ گفت نشاید، که شکر هست از روی مهربانی نز روی سوزیان
در هیچ وقت بی شفقت نیست کوتوال هر شب کند زیادت بر من دو پاسبان
گوید نگاهبانم: گر بر شوی به بام در چشم کاهت افتد از راه کهکشان!
در سمج من دکانی چون یک بدست نیست نگذاردم که هیچ نشینم بر آن دکان
این حق بگو چگونه توانم گزاردن کاین خدمتم کنند همیدون به رایگان!
دردا و اندها که مرا چرخ دزدوار بی آلت و سلاح بزد راه کاروان
چون دولتی نمود مرا محنتی فزود بی گردن ای شگفت نبوده است گرد ران
من راست خود بگویم، چون راست هیچ نیست خود راستی نهفتن هرگز کجا توان
بودم چنان که سخت به اندام کارها راندم همی به دولت سلطان کامران
بر کوه رزم کردم و در بیشه صف درید در حمله بر نتافتم از هیچ کس عنان
هر هفت روز کردم جنگی، به هفت روز در قصه ها نخواندم جز جنگ هفتخوان
اقبال شاه بود و جوانی و بخت نیک امروز هرچه بود همه شد خلاف آن
در روزگار جستم تا پیش من بجست در روزگار جستن کاری است کالامان
گردون هزار کان ستد از من به جور وقهر هرچه آن ز وی بیافته بودم یکان یکان
اکنون در این مرنجم در سمج بسته در بر بند خود نشسته چو بر بیضه ماکیان
رفتن مرا ز بند به زانوست یا به دست خفتن چو حلقه هاش نگون است یا ستان
در یک درم ز زندان با آهنی سه من هر شام و چاشت باشم در یوبهٔ دونان
سکباجم آرزو کند و نیست آتشی جز چهره ای به زردی مانند زعفران
نی نی نه راست گفتم کز ابر جود تو در سبز مرغزارم و در تازه بوستان
خواهم همی که دانم با تو، به هیچ وقت گویی همی دریغ که باطل شود فلان؟
آری به دل که همچو دگر بندگان نیک مسعود سعد خدمت من کرد سالیان؟
این گنبد کیان که بدین گونه بی گناه برکند و بر کشفت مرا بیخ و خانمان
معذور دارمش که شکایت مرا ز تست نه بود و هست بندهٔ تو گنبد کیان؟
ور روزگار کرد نه او هم غلام تست؟ از بهر من بگوی مر او را که هان و هان!
مسعود سعد بندهٔ سی ساله من است تو نیز بندهٔ منی این قدر را بدان
کان کس که بندگی کندم کی رضا دهم کو را به عمر محنتی افتد به هیچ سان
ای داده جاه تو به همه دولتی نوید ای کرده جود تو به همه نعمتی ضمان
در پارسی و تازی،در نظم و نثر کس چون من نشان نیارد گویا و ترجمان
بر گنج و بر خزینهٔ دانش ندیده اند چون طبع و خاطر من گنجور و قهرمان
آنم که بانگ من چو به گوش سخن رسد اندر تن فصاحت گردد روان روان
من در شب سیاهم و نام من آفتاب من در مرنجم و سخن من به قیروان
جز من که گفت خواهد در خورد تو ثنا جز تو که را رسد به بزرگی من گمان
آرایشی بود به ستایشگری چو من در بزم و مجلس تو به نوروز و مهرگان
ای آفتاب روشن تابان روزگار کرده است روزگار فراوانم امتحان
گرچه ز هیچ حبس ندیدم من این عنا نه هیچ وقت خوانده ام از هیچ داستان
معزول نیست طبع من از نظم اگرچه هست معزول از نوشتن این گفته ها بنان
چون نیست بر قلمدان دست مرا سبیل باری مرا اجازت باشد به دوکدان!
تا دولت است و بخت که دل ها از آن و این همواره تازه باشد و پیوسته شادمان
هر ساعتی ز دولت شمعی دگر فروز هر لحظه ای ز بخت نهالی دگر نشان
تا فرخی بپاید در فرخی بپای تا خرمی بماند در خرمی بمان
از هرچه خواستند بدادی تو داد خلق اکنون تو داد خویش ز دولت همی ستان
بنیوش قصهٔ من و آن گه کریم وار بخشایش آر بر من بدبخت گم نشان
تا شکر گویمت ز دماغی همه خرد تا مدح خوانمت به زبانی همه بیان
چون شکر من تو نشنوی از هیچ شکر گو چون مدح من تو نشنوی از هیچ مدح خوان
تا در دهان زبان بودم در زبان مرا آرم زبان به شکر و ثنای تو در دهان
و آن گه که بی ثنای تو باشد زبان من اندر جهان چه فایده دارد مرا زبان؟
ای باد نوبهاری ای مشکبوی باد این مدح من بگیر و به آن آستان رسان
بوالفتح راوی آن که چو او نیست این مدیح یا در سراش خواند یا نه به وقت خوان
دانم که چون بخواند احسنت ها کنند قاضی خوش حکایت و لولوی ساربان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در زمره «حبسیات» قرار می‌گیرد که در آن شاعر با زبانی آکنده از شکوه و گلایه، تصویرگر رنج‌های خود در بند و فضای خفقان‌آور زندان است. شاعر با بهره‌گیری از اغراق‌های شاعرانه، شرایط اسارت خود را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که گویی تمام توان جهان برای محبوس نگاه داشتن او بسیج شده است.

در نیمه دوم اثر، لحن شعر از شکوه و گلایه به سمت مدح تغییر می‌یابد. شاعر با ستایشِ «ثقةالملک طاهرعلی»، با بهره‌گیری از آرایه‌های ادبی و تعابیر اغراق‌آمیز، سعی در جلب نظر این صاحب‌منصب دارد تا شاید با حمایت و شفاعت او، زنجیرهای اسارت از پایش گشوده شود و به رهایی دست یابد.

معنای روان

مقصور شد مصالح کار جهانیان بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان

تمام مشغله و کار دنیا به زندانی کردن و در بند کشیدن این جسم نحیف و رنجور من محدود شده است.

نکته ادبی: مقصور: محدود و منحصر. تن رنجور: استعاره از ضعف جسمانی ناشی از محنت حبس.

در حبس و بند نیز ندارندم استوار تا گرد من نگردد ده تن نگاهبان

در همین شرایط زندان هم به من اعتماد ندارند و ده نفر مراقب و نگهبان گماشته‌اند تا لحظه‌ای از من غافل نشوند.

نکته ادبی: استوار نداشتن: اعتماد نداشتن. ده تن: اغراق در کثرت مراقبین.

هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من بایکدگر دمادم گویند هر زمان:

هر ده نفرِ آن‌ها پشت در و بالای سقف سلول تنگ من نشسته‌اند و پیوسته به یکدیگر می‌گویند:

نکته ادبی: سمج: در لغت به معنای نقب یا سوراخ تنگ است که در اینجا به سلول زندان اشاره دارد.

خیزید و بنگرید نباید به جادویی او از شکاف روزن پرد بر آسمان!

برخیزید و مراقب باشید که مبادا او با ترفند و جادویی از سوراخ پنجره به آسمان پرواز کند!

نکته ادبی: جادویی: ترفند و نیرنگ. روزن: سوراخ یا دریچه کوچک.

هین برجهید زود که حیلت گریست او کز آفتاب پل کند از باد نردبان!

زود باشید و دست به کار شوید که او حیله‌گر است؛ ممکن است از نور آفتاب پل بسازد و از باد برای خود نردبان تهیه کند!

نکته ادبی: هین: شبه‌جمله برای تحریض و تشویق. پل کندن از آفتاب: اغراق در توانایی خیالی شاعر در نظر نگهبانان.

البته هیچکس بنیندیشد این سخن کاین شاعر مخنث خود کیست در جهان

البته هیچ‌کدام از آن‌ها به این فکر نمی‌کنند که این شاعرِ به‌ظاهر ضعیف، واقعاً کیست و چه جایگاهی دارد؟

نکته ادبی: مخنث: در اینجا به معنای تحقیرآمیز و به مفهوم فردی ناتوان و فاقد صلابت که از سوی دشمنان به کار رفته است.

چون برپرد ز روزن و چون بگذرد ز سمج؟ نه مرغ و موش گشته ست این خام قلتبان

او چگونه می‌تواند از پنجره پرواز کند یا از سوراخ دیوار بگذرد؟ مگر این آدمِ ساده‌لوح و نادان، پرنده یا موش شده است؟

نکته ادبی: قلتبان: واژه‌ای در مقام تحقیر و دشنام به معنای نادان یا فرد بدسیرت.

با این دل شکسته و با دیدهٔ ضعیف سمجی چنین نهفته و بندی چنین گران،

با این دلِ شکسته و چشمانِ کم‌سو و با وجودِ این زندانِ تنگ و زنجیرهای سنگین،

نکته ادبی: بندی چنین گران: کنایه از سختی و استواری زنجیرهای زندان.

از من همی هراسند آنان که سال ها ز ایشان همی هراسد در کار، جنگوان

آن کسانی از من هراس دارند که سال‌ها جنگجویان بزرگ از دست آن‌ها می‌ترسیدند.

نکته ادبی: جنگوان: جنگجویان و پهلوانان.

گیرم که ساخته شوم از بهر کارزار بیرون جهم ز گوشهٔ این سمج ناگهان،

فرض کنیم که برای نبرد آماده شوم، ناگهان از این سلول تنگ بیرون بپرم و فرار کنم،

نکته ادبی: سمج: بازگشت به معنای مکان تنگ و زندان.

با چند کس برآیم در قلعه؟ گرچه من شیری شوم دژ آگه و پیلی شوم دمان

در چنین وضعیتی با چند نفر می‌توانم در قلعه بجنگم؟ حتی اگر من تبدیل به شیرِ خشمگین یا فیلِ پرخاشگر شوم،

نکته ادبی: دژآگه: خشمگین و ترسناک. دمان: پرخاشگر و هولناک.

پس بی سلاح جنگ چگونه کنم مگر مر سینه را سپر کنم و پشت را کمان؟

با دست خالی و بدون سلاح چگونه می‌توانم بجنگم؟ مگر اینکه سینه را سپر تیرها کنم و پشتِ خمیده را کمان قرار دهم؟

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی در دفاع با استفاده از اعضای بدن.

زیرا که سخت گشته ست از رنج انده این چونان که چفته گشته ست از بار محنت آن

چرا که از شدت غم و رنج، بدنم چنان ضعیف و خمیده شده که گویی از بارِ اندوه، پشتِ من مانند کمان خم شده است.

نکته ادبی: چفته: خمیده و منحنی.

دانم که کس نگردد از بیم گرد من زین گونه شیرمردی من چون شود عیان؟!

می‌دانم که هیچ‌کس از ترسِ من دور و برم نمی‌آید، پس چگونه این دلاوری و شیرمردی من آشکار شود؟!

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن پوچی ترسِ نگهبانان.

جانم ز رنج و محنتشان در شکنجه است یارب ز رنج و محنت بازم رهان به جان

جانم از دست این رنج و شکنجه‌ها به لب رسیده است. خدایا، مرا از این سختی‌ها رهایی ده.

نکته ادبی: یارب: ندای پروردگار برای استغاثه.

در حال خوب گردد حال من ار شود بر حال من دل ثقةالملک مهربان

حال و روز من زمانی رو به بهبود خواهد رفت که «ثقةالملک» با نگاهی مهربانانه به وضعیت من بنگرد.

نکته ادبی: ثقةالملک: لقبِ ممدوح که به معنای مورد اعتماد پادشاه است.

خورشید سرکشان جهان طاهرعلی آن چرخ با جلالت و آن بحر بیکران

او خورشیدِ سرکشانِ جهان است؛ طاهرعلی که چون آسمان پرجلال و چون دریایی بی‌کران است.

نکته ادبی: چرخ با جلالت: استعاره از عظمت و شکوه.

ای آن جوان که چون تو ندیده است چرخ پیر یار است رای پیر ترا دولت جوان

ای جوانی که روزگارِ پیر و کهنه‌کار، هرگز جوانی چون تو ندیده است؛ دولتِ جوان و بختِ بیدار، یار و مددکارِ اندیشه پخته توست.

نکته ادبی: چرخ پیر: کنایه از روزگار و گذشت زمان.

هر کو فسون مهر تو بر خویشتن دمد ز آهنش ضمیران دمد از خار ارغوان

هر کس افسونِ مهر و محبت تو را بر خود بخواند (از تو بهره‌مند شود)، از آهنِ وجودش، گلِ ارغوان می‌روید (نرم و لطیف می‌شود).

نکته ادبی: تضاد بین آهن و ارغوان برای نشان دادن قدرتِ ممدوح.

باجوش حشمت تو چه صحرا چه کوهسار با زخم هیبت تو چه سندان چه پرنیان

در برابرِ گرمایِ شکوه و حشمت تو، فرقی میان دشت و کوه نیست؛ و در برابرِ ضربه هیبت تو، سندان و پارچه ابریشم تفاوتی ندارند.

نکته ادبی: سندان و پرنیان: نماد سختی و نرمی که در برابر قدرت ممدوح یکسان‌اند.

دارد سپهر خواندهٔ مهر ترا به ناز ندهد زمانه راندهٔ کین ترا امان

آسمان، نامِ نیک تو را با عزت بر زبان می‌آورد و روزگار به کسانی که تو با خشم و کینه رانده باشی، هیچ امانی نمی‌دهد.

نکته ادبی: کنایه از اقتدار و محبوبیت ممدوح نزد روزگار.

بالای رتبت تو گذشته ز هر فلک پهنای بسطت تو رسیده به هر مکان

مرتبه و جایگاه تو از هر آسمانی بالاتر است و گستره‌ی نفوذ و قدرت تو به همه جا رسیده است.

نکته ادبی: مبالغه در بلندپایگی و وسعت نفوذ ممدوح.

یک پایه دولت تو نگشته است هیچ چرخ یکروزه بخشش تو ندیده است هیچ کان

هیچ آسمانی به پایه‌ی قدرت و دولت تو نرسیده است و هیچ معدنی، بخشش‌های بی‌کرانِ یک روز تو را ندیده است.

نکته ادبی: کان: معدن، استعاره از منابع ثروت.

گرید همی نیاز جهان از عطای تو خندد همی عطای تو بر گنج شایگان

نیاز و فقرِ جهان با عطا و بخشش تو برطرف می‌شود و بخشش‌های تو به گنج‌های افسانه‌ای می‌خندد (آن‌ها را ناچیز می‌کند).

نکته ادبی: گنج شایگان: اشاره به گنج‌های افسانه‌ای خسرو پرویز.

نه چرخ را خلاف تو کاری همی رود نه ملک را ز رای تو رازی بود نهان

نه آسمان بدون موافقت تو کاری انجام می‌دهد و نه رازی در ملک و مملکت از دیدِ رای و اندیشه تو پنهان می‌ماند.

نکته ادبی: مبالغه در تدبیر و دانایی ممدوح.

پیوسته تیره و خجل است ابر و آفتاب زان لفظ درفشان تو و دست زرفشان

ابر (از بابت باران) و آفتاب (از بابت نور) همواره در برابر فصاحتِ کلام تو و سخاوتِ دستان تو، تیره و شرمگین‌اند.

نکته ادبی: صنعت اغراق و تشخیص برای بیانِ برتری ممدوح بر طبیعت.

جاه ترا سعادت چون روز را ضیا عزم ترا کفایت چون تیغ را فسان

سعادت برای مقام و جایگاه تو، مانند نور برای روز است و کفایت و کاردانی تو برای عزمت، مانند سنگِ سوهان برای شمشیر است.

نکته ادبی: فسان: سنگِ سوهان یا تیزکننده شمشیر.

گر نه ز بهر نعمت بودی، بدان درست از فصل های سال نبودی ترا خزان

اگر قرار نبود نعمتی به جهان برسد، مطمئن باش که در فصل‌های سال، پاییز (که فصل ریزش و تغییر است) برای تو وجود نداشت.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ممدوح همیشه در اوج است.

از بهر دیده و دل بدخواه تو فلک سازد همی حسام و طرازد همی سنان

آسمان برای چشم و دلِ دشمنانِ تو، مدام در حال ساختنِ شمشیر و نیزه است (تا آن‌ها را نابود کند).

نکته ادبی: حسام و سنان: شمشیر و نیزه.

بیمت چو تیغ سر بزند دشمن ترا گر چون قلم نبندد پیشت میان به جان

ترس از تو، دشمنت را مانند شمشیر از پا در می‌آورد، مگر اینکه او مانند قلم در برابر تو کمرِ بندگی ببندد.

نکته ادبی: بستن میان: کنایه از اطاعت و بندگی.

از تو قرین نصرت و اقبال دولت است ملک علاء دولت و دین صاحب قران

پیروزی و اقبالِ دولت با تو همراه است، ای ملکِ علاءالدوله که صاحب‌قران هستی.

نکته ادبی: صاحب‌قران: لقبِ پادشاهان مقتدر.

والله که چشم چرخ جهاندیده هیچ وقت چون من ندیده بنده و چون تو خدایگان

خدا را سوگند که چرخِ روزگارِ جهاندیده، هرگز بنده‌ای چون من و سروری چون تو ندیده است.

نکته ادبی: اغراق در کمالِ بنده و سرور.

ای بر هوات خلق همه سود کرده، من بر مایهٔ هوات چرا کرده ام زیان؟

ای کسی که همه مردم از هواداری تو سود برده‌اند، من چرا با این همه ارادت به تو، ضرر کرده‌ام (و در بند افتاده‌ام)؟

نکته ادبی: گلایه از سرِ درد و نیاز.

اندر ولوع خدمت خویش اعتقاد من دانی همی و داند یزدان غیبدان

خداوندِ دانای غیب می‌داند که اعتقاد و ارادتِ من در خدمت به تو چقدر صادقانه و خالصانه بوده است.

نکته ادبی: سوگند به آگاهی خداوند برای اثباتِ دوستی.

چون بلبلان نوای ثناهای تو زدم تا کرد روزگار مرا اندر آشیان

من مانند بلبلان همواره نغمه‌سرایی و ستایش تو را می‌کردم، تا اینکه روزگار مرا به این آشیانه (زندان) افکند.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به بلبل و توصیفِ وضعیت ناگوار.

آن روی و قد بوده چو گلنار و ناروان با رنگ زعفران شد و با ضعف خیزران

آن چهره گل‌گون و قدِ رعنای من، اکنون از غم مانند زعفران زرد شده و از ضعف مانند چوبِ نی، باریک شده است.

نکته ادبی: تغییر رنگ و قد به دلیلِ رنج زندان.

اندر تنم ز سرما بفسرد خون تن بگداخت بازم آتش دل مغز استخوان

در تنم از سرمای زندان خون یخ می‌زند و آتشِ غمِ درونم، مغزِ استخوانم را آب کرده است.

نکته ادبی: تضاد سرما و آتش برای نشان دادن فشارِ درونی و بیرونی.

آکنده دل چو نار ز تیمار و هر دو رخ گشته چو نار کفته ز اشک چو ناردان

دلم از اندوه مانند انار پر از دانه (پر از غم) شده و رخسارم از اشکِ خونین، مانند انارِ ترک‌خورده است.

نکته ادبی: تشبیه دل و صورت به انار برای بیان غم و رنج.

تا مر مرا دو حلقهٔ بنده است بر دو پای هست این دو دیده گویی از خون دو ناودان

از وقتی که زنجیرهای بندگی بر پاهایم بسته شده، چشمانم گویی دو ناودانِ خون‌فشان شده‌اند.

نکته ادبی: اغراق در گریستن و تشبیه چشم به ناودان.

بندم همی چه باید کامروز مرمرا بسته شود دو پای به یک تار ریسمان

دیگر چه نیازی به زندان و بند است؟ همین که دو پایم را با یک ریسمانِ باریک ببندند، برای زمین‌گیر کردن من کافی است.

نکته ادبی: اشاره به ضعف مفرط جسمانی.

چون تار پرنیان تنم از لاغری و من مانم همی به صورت بی جان پرنیان

از شدتِ لاغری، بدنم مانند تارهای ابریشم نازک شده و خودم به پیکری بی‌جان از ابریشم می‌مانم.

نکته ادبی: تشبیه به پرنیان برای بیانِ لاغری و ناتوانی.

چندان دروغ گفت نشاید، که شکر هست از روی مهربانی نز روی سوزیان

نمی‌توان زیاد دروغ گفت، چون شکرِ نعمتِ تو لازم است؛ آن هم از روی محبت، نه از روی دشمنی و سوزِ دل.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه شکایت از روی خشم نیست، بلکه از رویِ ناچاری است.

در هیچ وقت بی شفقت نیست کوتوال هر شب کند زیادت بر من دو پاسبان

زندانبان لحظه‌ای از سرِ دلسوزی با من رفتار نمی‌کند و هر شب دو نگهبان بر تعداد مراقبینِ من می‌افزاید.

نکته ادبی: کوتوال: زندانبان.

گوید نگاهبانم: گر بر شوی به بام در چشم کاهت افتد از راه کهکشان!

نگهبانم می‌گوید: اگر به پشت‌بام بروی، ممکن است با نگاه کردن به راهِ کهکشان، گرد و غبار در چشمانت برود!

نکته ادبی: طنز و استهزایِ بهانه‌هایِ واهیِ نگهبانان برای زندانی کردن شاعر.

در سمج من دکانی چون یک بدست نیست نگذاردم که هیچ نشینم بر آن دکان

در سلولِ تنگِ من حتی یک سکوی کوچک هم برای نشستن نیست، با این حال نمی‌گذارد لحظه‌ای روی همان اندک فضا بنشینم.

نکته ادبی: تصویرسازی از تنگنایِ سلول.

این حق بگو چگونه توانم گزاردن کاین خدمتم کنند همیدون به رایگان!

بگو ببینم چگونه می‌توانم حقِ این همه خدمتِ رایگان را که زندانبانان به من می‌کنند (با مراقبتِ شدید)، ادا کنم!

نکته ادبی: استفاده از طنز و کنایه برای بیانِ ظلمِ نگهبانان.

دردا و اندها که مرا چرخ دزدوار بی آلت و سلاح بزد راه کاروان

درد و اندوه من اینجاست که روزگار مانند دزد، قافله‌ی زندگی مرا بدون داشتنِ سلاح و وسیله‌ای، غارت کرد.

نکته ادبی: تشبیه روزگار به دزدِ راهزن.

چون دولتی نمود مرا محنتی فزود بی گردن ای شگفت نبوده است گرد ران

از وقتی که دولت و بخت به من روی نشان داد، رنج و محنتم نیز بیشتر شد؛ شگفت‌آور است که این تضادِ گردن و ران (استعاره از ناهنجاری‌ها) همواره وجود داشته است.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای بیانِ عجیب بودنِ تغییرِ ناگهانیِ سرنوشت.

من راست خود بگویم، چون راست هیچ نیست خود راستی نهفتن هرگز کجا توان

من حقیقتِ ماجرا را راست می‌گویم، چون راست‌تر از حقیقت چیزی نیست و مگر می‌توان حقیقت را پنهان کرد؟

نکته ادبی: تأکید بر صداقتِ کلامِ شاعر.

بودم چنان که سخت به اندام کارها راندم همی به دولت سلطان کامران

من قبلاً چنان بودم که در انجامِ کارها توانمند بودم و با دولت و اقتدارِ سلطانِ پیروز، روزگار را به کام می‌گذراندم.

نکته ادبی: توصیفِ ایامِ گذشته و تضاد آن با وضعیتِ کنونی.

بر کوه رزم کردم و در بیشه صف درید در حمله بر نتافتم از هیچ کس عنان

در میدان‌های کارزارِ سخت، دلاوری‌ها کردم و صفوفِ دشمن را درهم شکستم و در هیچ حمله‌ای، از ترس یا تردید، افسار اسب را به عقب نکشیدم.

نکته ادبی: «عنان برنتافتن» کنایه از شجاعت و عدمِ عقب‌نشینی در میدان رزم است.

هر هفت روز کردم جنگی، به هفت روز در قصه ها نخواندم جز جنگ هفتخوان

من هر هفت روز درگیر نبردی بودم، به گونه‌ای که در تمام داستان‌های حماسی، هیچ جنگی را فراتر از نبردِ هفت‌خوان رستم نیافتم.

نکته ادبی: اشاره به هفت‌خوان رستم که نمادِ سخت‌ترین آزمایش‌های پهلوانی است.

اقبال شاه بود و جوانی و بخت نیک امروز هرچه بود همه شد خلاف آن

آن روزها از اقبال بلند، جوانی و بخت مساعد برخوردار بودم، اما امروز تمام آن خوشبختی‌ها به عکسِ خود بدل شده است.

نکته ادبی: «اقبال» در اینجا به معنای بخت و طالعِ سعد است.

در روزگار جستم تا پیش من بجست در روزگار جستن کاری است کالامان

در پیِ روزگار گشتم تا سرانجام به من رسید؛ جست‌وجوی روزگار (یا سرنوشت) کار بسیار دشوار و طاقت‌فرسایی است.

نکته ادبی: «کالامان» به معنای دشوار و طاقت‌فرسا است.

گردون هزار کان ستد از من به جور وقهر هرچه آن ز وی بیافته بودم یکان یکان

روزگار (گردون) با ستم و قهر، هزاران دارایی و موهبت را که یک‌به‌یک به دست آورده بودم، از من بازستاند.

نکته ادبی: «کان ستد» به معنای دارایی و گنجینه را بازپس گرفتن است.

اکنون در این مرنجم در سمج بسته در بر بند خود نشسته چو بر بیضه ماکیان

اکنون در این زندان تنگ و تاریک، همچون مرغی که بر روی تخم‌های خود نشسته و بی‌حرکت مانده، در حبس هستم.

نکته ادبی: «سمج» به معنای سوراخ یا زندان زیرزمینی و تنگ است.

رفتن مرا ز بند به زانوست یا به دست خفتن چو حلقه هاش نگون است یا ستان

وضعیتِ حبسِ من چنان است که نه راهِ رفتن دارم و نه نشستن؛ گویی در حلقه‌های زنجیرِ بندِ اسارت گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: «نگون» و «ستان» اشاره به وضعیت‌های مختلفِ بدن در عذابِ حبس دارد.

در یک درم ز زندان با آهنی سه من هر شام و چاشت باشم در یوبهٔ دونان

در این زندان، با زنجیری سه من وزن، هر صبح و شام در میانِ گروهی از فرومایگان روزگار می‌گذرانم.

نکته ادبی: «یوبه» به معنای گروه یا جماعتِ دون‌صفت است.

سکباجم آرزو کند و نیست آتشی جز چهره ای به زردی مانند زعفران

هوسِ غذایی لذیذ (سکباج) کرده‌ام، اما آتش و وسیله‌ای برای پخت‌وپز نیست؛ جز چهره‌ای که از گرسنگی و رنج، همچون زعفران زرد گشته است.

نکته ادبی: «سکباج» نوعی غذای لذیذ و مقویِ قدیمی است.

نی نی نه راست گفتم کز ابر جود تو در سبز مرغزارم و در تازه بوستان

البته سخنم را پس می‌گیرم، چرا که به لطفِ بخشش‌های تو، گویی در میانِ چمنزاری سرسبز و باغی خرم هستم.

نکته ادبی: «ابر جود» استعاره از سخاوتِ بیکرانِ ممدوح است.

خواهم همی که دانم با تو، به هیچ وقت گویی همی دریغ که باطل شود فلان؟

همواره در این اندیشه‌ام که آیا تو دریغ نمی‌خوری که این استعداد و هنرِ من به هدر می‌رود؟

نکته ادبی: «باطل شدن» در اینجا به معنای ضایع شدنِ استعدادِ شاعری است.

آری به دل که همچو دگر بندگان نیک مسعود سعد خدمت من کرد سالیان؟

آیا به راستی در دلت گواهی می‌دهی که مسعود سعد همچون دیگر بندگانِ وفادار، سالیان دراز برایت خدمت کرده است؟

نکته ادبی: «دیگر بندگان» اشاره به ترازِ وفاداری شاعر دارد.

این گنبد کیان که بدین گونه بی گناه برکند و بر کشفت مرا بیخ و خانمان

این آسمانِ بخت و اقبال که این‌چنین بی‌گناه، ریشه و خانمانِ مرا برانداخت و ویران کرد.

نکته ادبی: «گنبد کیان» کنایه از فلک یا همان سرنوشتِ مقدر است.

معذور دارمش که شکایت مرا ز تست نه بود و هست بندهٔ تو گنبد کیان؟

او را می‌بخشم چون شکایتِ من از توست؛ مگر نه اینکه کلِ این عالم و گنبدِ گردون، بنده و فرمان‌بردارِ تو هستند؟

نکته ادبی: استدلالِ شاعر مبنی بر اینکه قدرتِ شاه فراتر از فلک است.

ور روزگار کرد نه او هم غلام تست؟ از بهر من بگوی مر او را که هان و هان!

اگر هم این‌طور نیست، آیا آن آسمان نیز غلامِ تو نیست؟ پس برای رضای من، به او بگو که دست از این ستم بردارد.

نکته ادبی: «هان و هان» تعبیری برای هشدار و زنهار دادن است.

مسعود سعد بندهٔ سی ساله من است تو نیز بندهٔ منی این قدر را بدان

مسعود سعد سی سال است که بنده توست و تو نیز بدان که این گنبدِ آسمان نیز بنده‌ی توست.

نکته ادبی: تکرارِ جایگاهِ بندگی برای ایجادِ پیوندِ عاطفی.

کان کس که بندگی کندم کی رضا دهم کو را به عمر محنتی افتد به هیچ سان

چگونه ممکن است رضا بدهی کسی که صادقانه بندگیِ تو را کرده، به چنین رنجِ جانکاهی دچار شود؟

نکته ادبی: «محنت» به معنای رنج و سختیِ جانکاه است.

ای داده جاه تو به همه دولتی نوید ای کرده جود تو به همه نعمتی ضمان

ای که بخشش‌هایت به تمامِ دولت‌ها مژده داده و سخاوتت ضامنِ هر نعمتی در جهان بوده است.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیزِ قدرت و کرمِ ممدوح.

در پارسی و تازی،در نظم و نثر کس چون من نشان نیارد گویا و ترجمان

در زبان فارسی و عربی، و در قالبِ نظم و نثر، کسی را سراغ ندارم که بتواند همچون من به خوبی سخن بگوید و ترجمانی کند.

نکته ادبی: «گویا» به معنای سخنور و فصیح است.

بر گنج و بر خزینهٔ دانش ندیده اند چون طبع و خاطر من گنجور و قهرمان

بر گنجینه دانش، کسی را همچون ذهن و طبعِ من ندیده‌اند که گنجور و قهرمانِ آن باشد.

نکته ادبی: «گنجور» به معنای خزانه‌دار است.

آنم که بانگ من چو به گوش سخن رسد اندر تن فصاحت گردد روان روان

من چنانم که وقتی سخنِ من به گوشِ دانش می‌رسد، فصاحت و بلاغت در کالبدش جان می‌گیرد.

نکته ادبی: تشخیصِ فصاحت به عنوان موجودی زنده که با سخنِ شاعر جان می‌گیرد.

من در شب سیاهم و نام من آفتاب من در مرنجم و سخن من به قیروان

من در تاریکیِ شبِ زندانم اما نامم «آفتاب» است؛ من در حبس و سختی‌ام، اما سخنم در سراسرِ جهان (قیروان) پیچیده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ موقعیتِ فیزیکی و اعتبارِ معنوی.

جز من که گفت خواهد در خورد تو ثنا جز تو که را رسد به بزرگی من گمان

چه کسی جز من شایسته‌ی ستایشِ توست و چه کسی جز تو در بزرگی، به اندازه‌ی گمانِ من است؟

نکته ادبی: اوجِ مدح و تثبیتِ جایگاهِ یگانه‌ی ممدوح.

آرایشی بود به ستایشگری چو من در بزم و مجلس تو به نوروز و مهرگان

مجلسی که ستایشگری چون من در آن حضور داشته باشد، در جشن‌های نوروز و مهرگان، زینتی دوچندان دارد.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ شاعر در دربار.

ای آفتاب روشن تابان روزگار کرده است روزگار فراوانم امتحان

ای خورشیدِ تابانِ روزگار، بدان که سرنوشت، مرا به سخت‌ترین آزمایش‌ها کشیده است.

نکته ادبی: «آفتاب روشن» استعاره از مقامِ شامخِ ممدوح.

گرچه ز هیچ حبس ندیدم من این عنا نه هیچ وقت خوانده ام از هیچ داستان

اگرچه تا به حال در هیچ حبسی، چنین رنج و عذابی ندیده بودم و در هیچ داستانی نیز چنین ماجرایی نخوانده بودم.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌نظیر بودنِ شدتِ رنج‌های شاعر.

معزول نیست طبع من از نظم اگرچه هست معزول از نوشتن این گفته ها بنان

طبع و ذوقِ شاعری من معزول نشده است، اگرچه دستانِ من از نوشتنِ این اشعار ناتوان گشته‌اند.

نکته ادبی: «بنان» به معنای انگشتان است که ابزارِ نوشتن هستند.

چون نیست بر قلمدان دست مرا سبیل باری مرا اجازت باشد به دوکدان!

از آنجا که دستم دیگر به قلمدان نمی‌رسد، بگذار لااقل اجازه‌ام دهی که با دوکدان نخ‌ریسی کنم (اگر کار دیگری نیست).

نکته ادبی: «سبیل» به معنای راه و توانایی است.

تا دولت است و بخت که دل ها از آن و این همواره تازه باشد و پیوسته شادمان

تا وقتی دولت و بختی هست که دل‌ها بدان وابسته است، امیدوارم همواره تازه و شادمان بمانید.

نکته ادبی: دعای خیر برای ممدوح.

هر ساعتی ز دولت شمعی دگر فروز هر لحظه ای ز بخت نهالی دگر نشان

هر لحظه از دولتِ تو شمعی تازه روشن شود و هر دم نهالی از بختِ بلندت نمایان گردد.

نکته ادبی: «شمع فروز» استعاره از درخششِ قدرت.

تا فرخی بپاید در فرخی بپای تا خرمی بماند در خرمی بمان

تا زمانی که فرخی و خرمی در جهان پایدار است، تو نیز در اوجِ خرمی و سعادت باقی بمان.

نکته ادبی: تکرارِ نامِ ممدوح (یا تخلصِ فرخی) برای تبرک.

از هرچه خواستند بدادی تو داد خلق اکنون تو داد خویش ز دولت همی ستان

تو که حقِ همه را ادا کردی، اکنون عدالتِ خویش را از دولتِ خود بازستان (و حقِ این بنده‌ی وفادار را بده).

نکته ادبی: استفاده از واژه «داد» به معنای عدالت و حق.

بنیوش قصهٔ من و آن گه کریم وار بخشایش آر بر من بدبخت گم نشان

قصه مرا بشنو و کریمانه، بر من که بدبخت و بی‌نشان در حبس مانده‌ام، رحم کن.

نکته ادبی: «گم‌نشان» اشاره به فراموش‌شدگی در زندان.

تا شکر گویمت ز دماغی همه خرد تا مدح خوانمت به زبانی همه بیان

تا بتوانم با ذهنی سرشار از خرد، شکرگزارت باشم و با زبانی گویا، تو را ستایش کنم.

نکته ادبی: پیوندِ خرد و زبان در خدمتِ مدح.

چون شکر من تو نشنوی از هیچ شکر گو چون مدح من تو نشنوی از هیچ مدح خوان

چون تو شکرِ مرا از هیچ‌کس دیگر نخواهی شنید و ستایشِ مرا از هیچ مدح‌خوانِ دیگری نخواهی دید.

نکته ادبی: تأکید بر یکتا بودنِ سبکِ شاعریِ خود.

تا در دهان زبان بودم در زبان مرا آرم زبان به شکر و ثنای تو در دهان

تا زمانی که در دهانم زبان دارم، آن را تنها برای شکر و ستایشِ تو به کار خواهم بست.

نکته ادبی: تعهدِ زبانی شاعر به ممدوح.

و آن گه که بی ثنای تو باشد زبان من اندر جهان چه فایده دارد مرا زبان؟

و آن‌گاه که زبانِ من از ستایشِ تو تهی باشد، دیگر وجودِ این زبان در جهان برایم چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: بنیادِ هستیِ شاعر در ستایشِ ممدوح خلاصه شده است.

ای باد نوبهاری ای مشکبوی باد این مدح من بگیر و به آن آستان رسان

ای بادِ نوبهاری که بوی مشک می‌دهی، این مدح و ستایشِ مرا بگیر و به دربارِ آن ممدوح برسان.

نکته ادبی: «باد نوبهاری» پیام‌رسانِ سنتی در شعرِ فارسی.

بوالفتح راوی آن که چو او نیست این مدیح یا در سراش خواند یا نه به وقت خوان

این ستایش را به «بوالفتح» بسپار تا آن را در خانه بخواند، یا در زمانی که مناسب می‌داند، آن را بازگو کند.

نکته ادبی: ارجاع به واسطه‌ای برای رساندنِ پیامِ شاعر.

دانم که چون بخواند احسنت ها کنند قاضی خوش حکایت و لولوی ساربان

می‌دانم که وقتی آن را بخواند، همگان به تحسین و آفرین لب خواهند گشود، چرا که این اشعار مانند مرواریدِ ساربان ارزشمند است.

نکته ادبی: «لولوی ساربان» اشاره به مرواریدِ گرانبها دارد.