گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - تا مرگ مگر که وقف زندانم

مسعود سعد سلمان
از کردهٔ خویشتن پشیمانم جز توبه ره دگر نمی دانم
کارم همه بخت بد بپیچاند در کام، زبان همی چه پیچانم
این چرخ به کام من نمی گردد بر خیره سخن همی چه گردانم
در دانش تیزهوش برجیسم در جنبش کند سیر کیوانم
گه خستهٔ آفت لهاوورم گه بستهٔ تهمت خراسانم
تا زاده ام ای شگفت محبوسم تا مرگ مگر که وقف زندانم
یک چند کشیده داشت بخت من در محنت و در بلای الوانم
چون پیرهن عمل بپوشیدم بگرفت قضای بد گریبانم
بر مغز من ای سپهر هر ساعت چندین چه زنی تو؟ من نه سندانم
در خون چه کشی تنم؟ نه زوبینم در تف چه بری دلم؟ نه پیکانم
حمله چه کنی که کند شمشیرم پویه چه دهی که تنگ میدانم
رو رو! که بایستاد شبدیزم بس بس! که فرو گسست خفتانم
سبحان الله همی نگوید کس تا من چه سزای بند سلطانم
در جمله من گدا کیم آخر نه رستم زال زر نه دستانم
نه چرخ کشم نه نیزه پردازم نه قتلغ بر تنم نه پیشانم
نه در صدد عیون اعمالم نه از عدد وجوه اعیانم
من اهل مزاح و ضحکه و زیچم مرد سفر و عصا و انبانم
از کوزهٔ این و آن بود آبم در سفرهٔ این و آن بود نانم
پیوسته اسیر نعمت اینم همواره رهین منت آنم
عیبم همه این که شاعری فحلم دشوار سخن شده ست آسانم
در سینه کشیده عقل گفتارم بر دیده نهاده فضل دیوانم
شاهین هنرم نه فاخته مهرم طوطی سخنم نه بلبل الحانم
مر لولو عقل و در دانش را جاری نظام و نیک وزانم
نقصان نکنم که در هنر بحرم خالی نشوم که در ادب کانم
از گوهر دامنی فرو ریزد گر آستیی ز طبع بفشانم
در غیبت و در حضور یکرویم در انده و در سرور یکسانم
در ظلمت عزل روشن اطرافم در زحمت شغل ثابت ارکانم
با عالم پیر قمر می بازم داو دو سر و سه سر همی خوانم
وانگه بکشم همه دغای او بنگر چه حریف آبدندانم
بسیار بگویم و برآسایم زان پس که زبان همی برنجانم
کس بر من هیچ سر نجنباند پس ریش چو ابلهان چه جنبانم؟!
ایزد داند که هست همچون هم در نیک و بد آشکار و پنهانم
والله که چو گرگ یوسفم والله بر خیره همی نهند بهتانم
گر هرگز ذره ای کژی باشد در من نه ز پشت سعد سلمانم
بر بیهده باز مبتلا گشتم آورد قضا به سمج ویرانم
بکشفت سپهر باز بنیادم بشکست زمانه باز پیمانم
در بند نه شخص، روح می کاهم از دیده نه اشک، مغز می رانم
بیهش نیم و چو بیهشان باشم صرعی نیم و به صرعیان مانم
غم طبع شد و قبول غم ها را چون تافته ریگ زیر بارانم
چون سایه شدم ز ضعف وز محنت از سایهٔ خویشتن هراسانم
با حنجره زخم یافته گویم با کوژی خم گرفته چوگانم
اندر زندان چو خویشتن بینم تنها گویی که در بیابانم
در زاویهٔ فرخج و تاریکم با پیرهن سطبر و خلقانم
گوری است سیاه رنگ دهلیزم خوکی است کریه روی دزبانم
گه انده جان به باس بگسارم گه آتش دل به اشک بنشانم
تن سخت ضعیف و دل قوی بینم امید به لطف و صنع یزدانم
باطل نکند زمانه ام ایرا من بندی روزگار بهمانم
هرگه که به نظم وصف او یازم والله که چو عاجزان فرومانم
حری که من از عنایت رایش با حاصل و دستگاه و امکانم
رادی که من از تواتر برش در نور عطا و ظل احسانم
ای آنکه همیشه هر کجا هستم بر خوان سخاوت تو مهمانم
بی جرم نگر که چون درافتادم دانی که کنون چگونه حیرانم
بر دل غم و انده پراکنده جمع است ز خاطر پریشانم
زی درگه تو همی رود بختم در سایهٔ تو همی خزد جانم
مظلومم و خیزد از تو انصافم بیمارم و باشد از تو درمانم
آخر وقتی به قوت جاهت من داد ز چرخ سفله بستانم
از محنت باز خر مرا یک ره گر چند به دست غم گروگانم
چون بخریدی مرا گران مشمر دانی که به هر بهایی ارزانم
از قصهٔ خویش اندکی گفتم گرچه سخن است بس فراوانم
پیوسته چو ابر و شمع می گریم وین بیت چو حرز و ورد می خوانم:
فریاد رسیدم ای مسلمانان از بهر خدای اگر مسلمانم
گر بیش به گرد شغل کس گردم هم پیشهٔ هدهد سلیمانم!

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر ارزشمند در زمره «حبسیات» (شعر در بند) قرار دارد و سروده‌ای است از مسعود سعد سلمان که در دورانِ طولانیِ اسارتش در قلعه‌های دهلیز و نای سروده شده است. فضایِ حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از درد، رنجِ جسمانی، شکایت از بختِ بد و در عین حال، تفاخر به توانمندی‌های فکری و ادبیِ شاعر است.

شاعر در این منظومه، افزون بر برشمردنِ مشقت‌های زندان و بیزاری از جفایِ روزگار، به دفاع از شخصیت و بی‌گناهیِ خود می‌پردازد. او با نگاهی به گذشته و توانمندی‌هایِ ذهنی‌اش، میانِ وضعیتِ حقیرِ کنونی و جایگاهِ رفیعِ پیشینِ خود تضادی عمیق ترسیم می‌کند و در نهایت، همه‌ی این وقایع را به مشیتِ الهی ارجاع می‌دهد.

معنای روان

از کردهٔ خویشتن پشیمانم جز توبه ره دگر نمی دانم

از کارهایی که در گذشته انجام داده‌ام پشیمانم و راهی جز بازگشت به سوی خدا و توبه کردن نمی‌شناسم.

نکته ادبی: کرده در اینجا به معنای اعمال و رفتار گذشته است.

کارم همه بخت بد بپیچاند در کام، زبان همی چه پیچانم

بختِ بدِ من همه‌ی کارهایم را به آشفتگی می‌کشاند؛ نمی‌دانم چرا زبانم در کامم می‌چرخد و کلمات را به درستی ادا نمی‌کند (شاید ناشی از اضطراب یا بند آمدن زبان باشد).

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی در بیان و شکست در امور به دلیل بدشانسی.

این چرخ به کام من نمی گردد بر خیره سخن همی چه گردانم

این چرخِ روزگار طبقِ میلِ من نمی‌چرخد؛ پس چرا بیهوده تلاش می‌کنم و خود را به زحمت می‌اندازم؟

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی و ناامیدی از تغییر اوضاع توسطِ چرخِ گردون.

در دانش تیزهوش برجیسم در جنبش کند سیر کیوانم

در دانش و هوش همچون سیاره تیر (عطارد) سریع و تیزهوشم، اما در عمل و حرکت، مانند کیوان (زحل) که کندترین سیاره است، گرفتار و سستم.

نکته ادبی: تضاد میان ذهنِ تیز و جسمِ دربند. کیوان در نجوم قدیم به کندی مشهور بود.

گه خستهٔ آفت لهاوورم گه بستهٔ تهمت خراسانم

گاهی از رنجِ حبس در قلعه‌های دوردست (مثل لهاوور) خسته‌ام و گاهی در بندِ تهمت‌هایی هستم که در خراسان به من زده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای رنج و تبعید شاعر.

تا زاده ام ای شگفت محبوسم تا مرگ مگر که وقف زندانم

از لحظه‌ای که متولد شده‌ام، گویی در زندان بوده‌ام و تا زمان مرگ نیز در این اسارت باقی خواهم ماند.

نکته ادبی: مبالغه در طولانی بودن رنج و حبس.

یک چند کشیده داشت بخت من در محنت و در بلای الوانم

بختِ من مدتی طولانی مرا درگیرِ رنج‌ها و بلاهای گوناگون و رنگارنگ کرده است.

نکته ادبی: الوان به معنای رنگارنگ و کنایه از سختی‌های متنوع.

چون پیرهن عمل بپوشیدم بگرفت قضای بد گریبانم

به محض اینکه لباسِ کار و فعالیت به تن کردم و خواستم به شغلی بپردازم، تقدیرِ بد یقه مرا گرفت و مانع شد.

نکته ادبی: استعاره از ناکامی در لحظه‌ی شروع کار.

بر مغز من ای سپهر هر ساعت چندین چه زنی تو؟ من نه سندانم

ای آسمان، چرا هر لحظه بر مغز و جانِ من می‌کوبی؟ من که سندان نیستم که این‌گونه زیر ضربات تو باشم.

نکته ادبی: تشبیه خود به سندان (که ضربات چکش را تحمل می‌کند) برای نشان دادن شدتِ رنج.

در خون چه کشی تنم؟ نه زوبینم در تف چه بری دلم؟ نه پیکانم

چرا مرا به خون می‌کشانی؟ من که زوبین (نیزه کوتاه) نیستم. چرا دلم را در آتش می‌بری؟ من که پیکانِ تیز نیستم که از آهن ساخته شده باشم.

نکته ادبی: تأکید بر لطافتِ جان و عدم تاب‌آوری در برابرِ ناملایمات.

حمله چه کنی که کند شمشیرم پویه چه دهی که تنگ میدانم

چرا به من حمله می‌کنی؟ شمشیر من کند شده است (قدرت دفاع ندارم)؛ چرا مرا به دویدن وامی‌داری؟ میدان برای من بسیار تنگ است.

نکته ادبی: استعاره از عجز و ناتوانی در مقابله با سختی‌ها.

رو رو! که بایستاد شبدیزم بس بس! که فرو گسست خفتانم

بس است! دیگر از حرکت باز ایستاده‌ام؛ ای روزگار دست از سرم بردار، که زره و پوششِ دفاعی‌ام (خفتان) از هم گسسته است.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب افسانه‌ای خسروپرویز است که اینجا استعاره از توان حرکت و جوانی است.

سبحان الله همی نگوید کس تا من چه سزای بند سلطانم

هیچ‌کس از سرِ شگفتی نمی‌گوید که من چه گناهی کرده‌ام که سزاوارِ این بند و زندانِ پادشاه شده‌ام.

نکته ادبی: سبحان‌الله کلمه‌ای برای ابراز شگفتی و گلایه از بی‌عدالتی است.

در جمله من گدا کیم آخر نه رستم زال زر نه دستانم

در مجموع، من کی هستم که این‌گونه گرفتار شده‌ام؟ من نه رستمِ دستان هستم و نه قدرتی اسطوره‌ای دارم.

نکته ادبی: تلمیح به رستم و زال زر؛ کوچک‌شمردنِ خود در برابرِ قدرتِ حکومت.

نه چرخ کشم نه نیزه پردازم نه قتلغ بر تنم نه پیشانم

من نه بارِ چرخِ گردون را به دوش می‌کشم و نه اهلِ نیزه‌زنی و جنگ هستم؛ نه مقامِ «قتلغ» (فرماندهی) دارم و نه سردارِ پیشانی‌سپاه هستم.

نکته ادبی: انکارِ هرگونه قدرتِ سیاسی یا نظامی.

نه در صدد عیون اعمالم نه از عدد وجوه اعیانم

نه در پیِ اسرارِ اعمالِ حکومتی هستم و نه از شمارِ بزرگان و ثروتمندانِ مشهورم.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌خطر بودنِ خود برای حکومت.

من اهل مزاح و ضحکه و زیچم مرد سفر و عصا و انبانم

من اهلِ شوخی و خنده و بازی هستم؛ انسانی ساده که اهل سفر و با عصا و انبان (کیسه‌ی مسافرتی) حرکت می‌کند.

نکته ادبی: ترسیم سیمای یک انسانِ عادی و بی‌ادعا.

از کوزهٔ این و آن بود آبم در سفرهٔ این و آن بود نانم

آبِ نوشیدنی‌ام از کوزه‌ی این و آن است و نانِ سفره‌ام از خوانِ دیگران تأمین می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از فقر و وابستگی معیشتی.

پیوسته اسیر نعمت اینم همواره رهین منت آنم

همیشه اسیرِ نعمتِ این شخص و همواره مدیونِ منتِ آن فرد هستم.

نکته ادبی: نمایشِ وضعیتِ معیشتیِ وابسته.

عیبم همه این که شاعری فحلم دشوار سخن شده ست آسانم

تنها عیبِ من این است که شاعرِ توانمندی هستم و سخت‌ترین سخن‌ها برایم آسان می‌شود.

نکته ادبی: فحل در اینجا به معنای استاد و سرآمد در شاعری است.

در سینه کشیده عقل گفتارم بر دیده نهاده فضل دیوانم

خرد را در سینه برای سخن گفتن به کار گرفته‌ام و فضل و دانشِ خود را همچون دیوانی بر دیدگان نهاده‌ام (همه وجودم غرق در هنر است).

نکته ادبی: توصیفِ غلبه‌ی عقل و دانش بر وجود شاعر.

شاهین هنرم نه فاخته مهرم طوطی سخنم نه بلبل الحانم

من شاهینِ هنرم، نه فاخته‌ی نادان؛ طوطیِ خوش‌سخنِ دانش هستم، نه بلبلِ بی‌محتوا.

نکته ادبی: تشبیهاتِ متضاد برای نشان دادنِ برتریِ هنر و دانشِ خود.

مر لولو عقل و در دانش را جاری نظام و نیک وزانم

من برایِ مرواریدِ عقل و دُرِّ دانش، نظامی منظم و وزنی نیکو هستم.

نکته ادبی: تشبیه خود به نظامی که علم را مرتب می‌کند.

نقصان نکنم که در هنر بحرم خالی نشوم که در ادب کانم

هرگز دچارِ نقصان نمی‌شوم، زیرا در هنر، دریایی بی‌کرانم و هیچ‌گاه خالی نمی‌شوم، چرا که در ادب، معدنی گران‌بها هستم.

نکته ادبی: تفاخر به گستردگی دانش.

از گوهر دامنی فرو ریزد گر آستیی ز طبع بفشانم

اگر گوشه‌ای از طبعِ شعری‌ام را تکان دهم، مرواریدهای گران‌بها از دامنم فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: استعاره از فراوانی و نفاستِ اشعار.

در غیبت و در حضور یکرویم در انده و در سرور یکسانم

در غیبت و حضور یک‌رنگم؛ در غم و شادی، ثباتِ شخصیتی دارم و تغییر نمی‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر صداقت و ثبات قدم.

در ظلمت عزل روشن اطرافم در زحمت شغل ثابت ارکانم

در تاریکیِ تنهایی (عزل)، اطرافم روشن است (از دانش) و در سختیِ کار و شغل، پایدار و استوارم.

نکته ادبی: تقابلِ تاریکیِ بیرونی و روشناییِ درونی.

با عالم پیر قمر می بازم داو دو سر و سه سر همی خوانم

با روزگارِ پیر و کهنه‌کار بازی می‌کنم و دایماً در حالِ شرط‌بندی و بازیِ سخت هستم.

نکته ادبی: قمار و بازی نمادِ سختی‌های زندگی است.

وانگه بکشم همه دغای او بنگر چه حریف آبدندانم

و آنگاه تمامِ حیله‌های او را خنثی می‌کنم؛ ببین که چه حریفِ سرسختی هستم.

نکته ادبی: آبدندان کنایه از حریفِ سرسخت و نترس.

بسیار بگویم و برآسایم زان پس که زبان همی برنجانم

پس از آنکه زبانم را با شعر گفتن به زحمت انداختم، بسیار سخن می‌گویم و سپس آرام می‌گیرم.

نکته ادبی: توصیفِ فرایندِ دشوارِ سرودن.

کس بر من هیچ سر نجنباند پس ریش چو ابلهان چه جنبانم؟!

هیچ‌کس در برابر من سرِ مویی تکان نمی‌دهد (اهمیتی نمی‌دهد)؛ پس چرا من مثلِ نادان‌ها ریشِ خود را بجنبانم و به بیهودگی سخن بگویم؟

نکته ادبی: کنایه از بی‌فایده بودنِ حرف زدن در محیطی که شنونده‌ای ندارد.

ایزد داند که هست همچون هم در نیک و بد آشکار و پنهانم

خداوند می‌داند که من در آشکار و پنهان، یکسان و صادق هستم.

نکته ادبی: استمداد از آگاهیِ الهی برای اثباتِ بی‌گناهی.

والله که چو گرگ یوسفم والله بر خیره همی نهند بهتانم

به خدا سوگند که من مثلِ یوسف (که بی‌گناه به زندان افتاد) هستم و بی‌جهت به من تهمت می‌زنند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و برادران.

گر هرگز ذره ای کژی باشد در من نه ز پشت سعد سلمانم

اگر ذره‌ای کژی و نادرستی در من باشد، من از خاندانِ سعد سلمان (پدرم) نیستم.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ خانوادگی برای اثباتِ پاکی.

بر بیهده باز مبتلا گشتم آورد قضا به سمج ویرانم

به خاطرِ کارهای بیهوده گرفتار شدم و تقدیر مرا به این زندانِ ویران کشاند.

نکته ادبی: سمج به معنای گودال یا زندانِ زیرزمینی.

بکشفت سپهر باز بنیادم بشکست زمانه باز پیمانم

آسمان پایه‌های زندگی‌ام را واژگون کرد و روزگار پیمانِ مرا با زندگی شکست.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به آسمان و روزگار.

در بند نه شخص، روح می کاهم از دیده نه اشک، مغز می رانم

در زندان نه فقط جسمم، بلکه روحم در حالِ تحلیل رفتن است و از چشمانم نه اشک، بلکه مغز و جانم بیرون می‌ریزد.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ رنج و غم.

بیهش نیم و چو بیهشان باشم صرعی نیم و به صرعیان مانم

دیوانه نیستم اما مثلِ دیوانه‌ها شده‌ام؛ صرع ندارم اما به صرع‌زدگان شبیهم.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ روحیِ بحرانی و آشفته.

غم طبع شد و قبول غم ها را چون تافته ریگ زیر بارانم

غم برایم طبیعتِ ثانویه شده است؛ در برابرِ مصائب، همچون ریگِ تافته (داغ) در زیرِ باران هستم.

نکته ادبی: استعاره از رنجِ مدام؛ ریگ داغ زیر باران مدام در حالِ واکنش و تنش است.

چون سایه شدم ز ضعف وز محنت از سایهٔ خویشتن هراسانم

از شدتِ ضعف و رنج، مثل سایه لاغر شده‌ام و حتی از سایه‌ی خودم می‌ترسم.

نکته ادبی: کنایه از اوجِ ضعفِ جسمانی و ترس.

با حنجره زخم یافته گویم با کوژی خم گرفته چوگانم

با گلویم که زخم خورده است سخن می‌گویم و از بس خمیده‌ام، مثلِ چوگان شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه بدن به چوگان به خاطرِ انحنا و خستگی.

اندر زندان چو خویشتن بینم تنها گویی که در بیابانم

وقتی در زندان به خود نگاه می‌کنم، حس می‌کنم چنان تنهایم که گویی در بیابانی بی‌آب و علف هستم.

نکته ادبی: احساسِ غربت و تنهاییِ مطلق.

در زاویهٔ فرخج و تاریکم با پیرهن سطبر و خلقانم

در گوشه‌ای تاریک و بدیمن، با لباسی ضخیم و کهنه و پاره‌پوره‌ام.

نکته ادبی: خلقان به معنای جامه‌ی کهنه است.

گوری است سیاه رنگ دهلیزم خوکی است کریه روی دزبانم

دهلیزِ زندانِ من مثل گوری سیاه است و زندان‌بانم مثلِ خوکی زشت‌رو و بدخو است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیهاتِ تحقیرآمیز برای زندان و زندانبان.

گه انده جان به باس بگسارم گه آتش دل به اشک بنشانم

گاهی اندوهِ جانم را با اشک می‌شویم و گاهی آتشِ دلم را با ریختنِ اشک خاموش می‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ آتش (غم) و اشک.

تن سخت ضعیف و دل قوی بینم امید به لطف و صنع یزدانم

با اینکه تنم بسیار ضعیف است، دلم را قوی می‌بینم، چرا که به لطف و رحمتِ خداوند امید دارم.

نکته ادبی: نمایشِ امیدِ درونی علیرغمِ ضعفِ بیرونی.

باطل نکند زمانه ام ایرا من بندی روزگار بهمانم

روزگار نمی‌تواند مرا باطل و نابود کند، زیرا من زندانیِ تقدیرِ ازلی‌ام.

نکته ادبی: تکیه بر جبرِ الهی برای تحملِ سختی.

هرگه که به نظم وصف او یازم والله که چو عاجزان فرومانم

هرگاه بخواهم در شعر، وصفِ عظمتِ تو (مخاطب یا خدا) را بگویم، به خدا قسم که ناتوان می‌مانم.

نکته ادبی: اظهارِ عجز در برابرِ بزرگیِ موضوع.

حری که من از عنایت رایش با حاصل و دستگاه و امکانم

آن بزرگ‌مردی که از لطف و تدبیرش، من دارایِ زندگی و دستگاه و امکانات هستم.

نکته ادبی: اشاره به حامی یا خداوند به عنوان منشأ روزی.

رادی که من از تواتر برش در نور عطا و ظل احسانم

بزرگمردی که از پیِ بخشش‌های متوالی‌اش، من در نورِ بخشش و سایه‌ی احسانش زندگی می‌کنم.

نکته ادبی: رادی به معنای بخشنده و جوانمرد است.

ای آنکه همیشه هر کجا هستم بر خوان سخاوت تو مهمانم

ای کسی که در هر زمان و هر مکانی که حضور دارم، همواره میهمان سفره‌ی بخشندگی و بزرگواری تو هستم.

نکته ادبی: «خوان سخاوت» اضافه‌ی استعاری است که بخشندگی را به سفره‌ای پر نعمت تشبیه کرده است.

بی جرم نگر که چون درافتادم دانی که کنون چگونه حیرانم

بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشم، بنگر که چگونه در این گرفتاری افتاده‌ام؛ تو خود بهتر می‌دانی که اکنون تا چه اندازه سرگشته و حیرانم.

نکته ادبی: «بی‌جرم» در اینجا به معنای بی‌گناهی و مظلومیتِ شاعر در برابرِ روزگار است.

بر دل غم و انده پراکنده جمع است ز خاطر پریشانم

در حالی که دلم از غم و اندوه پراکنده شده، خاطرم نیز از آشفتگی و پریشانی جمع و متمرکز است.

نکته ادبی: ایهامِ زیبایی میان «پراکنده» و «جمع» وجود دارد که تضادِ درونی شاعر را نشان می‌دهد.

زی درگه تو همی رود بختم در سایهٔ تو همی خزد جانم

بخت و اقبال من به سوی درگاه تو روان است و جانِ من در پناه سایه‌ی تو آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: «خزیدن» در اینجا استعاره از پناه جستن و طلبِ آرامش در جوارِ کسی است.

مظلومم و خیزد از تو انصافم بیمارم و باشد از تو درمانم

من مظلوم هستم و تنها از تو انتظار دادخواهی دارم؛ بیمارم و شفای دردهایم تنها نزد توست.

نکته ادبی: تضاد میان «مظلوم» و «انصاف» و «بیمار» و «درمان» ساختارِ دوبیتی را متوازن کرده است.

آخر وقتی به قوت جاهت من داد ز چرخ سفله بستانم

سرانجام روزی به پشتوانه‌ی قدرت و جایگاه والای تو، حقِ خود را از این روزگارِ پست و فرومایه خواهم ستاند.

نکته ادبی: «چرخ سفله» کنایه از گردشِ روزگارِ بی‌مروت و بی‌وفا است.

از محنت باز خر مرا یک ره گر چند به دست غم گروگانم

مرا یک‌بار از این رنج و سختی رهایی ببخش، اگرچه در حال حاضر اسیرِ دستِ غم شده‌ام.

نکته ادبی: «باز خریدن» استعاره از آزاد کردنِ بنده‌ای است که گروگانِ غم شده است.

چون بخریدی مرا گران مشمر دانی که به هر بهایی ارزانم

حال که مرا از بند غم آزاد کردی و خریدی، این خرید را گران و سنگین ندان؛ چرا که تو بهتر می‌دانی من در برابر بهای واقعی، بسیار ارزان و کم‌ارزش هستم.

نکته ادبی: اشاره به تواضع و فروتنیِ شاعر که خود را در برابرِ عظمتِ محبوب، ناچیز می‌شمارد.

از قصهٔ خویش اندکی گفتم گرچه سخن است بس فراوانم

من تنها بخش کوچکی از داستانِ حال و روزم را بازگو کردم، اگرچه سخن و شکوه بسیار زیادی در دل دارم.

نکته ادبی: تأکید بر ایجاز و کوتاه‌گوییِ شاعر در بیانِ دردهای بی‌شمارش.

پیوسته چو ابر و شمع می گریم وین بیت چو حرز و ورد می خوانم:

همانند ابر که همواره می‌بارد و شمع که مدام می‌سوزد، من نیز پیوسته اشک می‌ریزم و این بیت را به عنوان دعا و وردِ زبانم می‌خوانم:

نکته ادبی: تشبیه «ابر» و «شمع» نشان‌دهنده‌ی استمرارِ گریه و سوختنِ شاعر است.

فریاد رسیدم ای مسلمانان از بهر خدای اگر مسلمانم

ای مسلمانان! به فریاد من برسید؛ برای رضای خدا یاری‌ام کنید، اگر من واقعاً مسلمان هستم.

نکته ادبی: استفاده از جمله‌ی پرسشیِ عاطفی برای جلبِ شفقت و توجهِ مخاطب به دادخواهی.

گر بیش به گرد شغل کس گردم هم پیشهٔ هدهد سلیمانم!

اگر پس از این، دوباره به دنبالِ کارهای بیهوده‌ی مردم بروم، همچون هدهدِ سلیمان که همواره در خدمتِ او بود، بنده‌ی تو خواهم بود.

نکته ادبی: اشاره به داستان هدهد که پیام‌آور و خدمتگزارِ سلیمان بود؛ نمادی از خدمتِ مخلصانه.