گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - یک بهره به بوده همی نمانم

مسعود سعد سلمان
اوصاف جهان سخت نیک دانم از بیم بلا گفت کی توانم
نه آن چه بدانم همی بگویم نه آن چه بگویم همی بدانم
کز تن به قضا بستهٔ سپهرم وز دل به بلا خستهٔ جهانم
از خواری ویحک چرا زمینم ار من به بلندی بر آسمانم
بر جایم و هر جایگه رسیده گویی ز دل بخردان گمانم
از واقعهٔ جور هفت گردون پنداری در حرب هفتخوانم
دایم ز دم سرد و آتش دل چون کورهٔ تفته بود دهانم
بفسرد همه خون دل ز اندوه بگداخت همه مغز استخوانم
نشگفت که چون فاخته بنالم زیرا که در این تنگ آشیانم
از بس که ز چشم آب و خون ببارم پیوسته من این بیت را بخوانم:
پیراهنم از خون و آب دیده چون توز گمان کشت و من کمانم
چون تافتهٔ پرنیانم ایراک بیچاره تر از نقش پرنیانم
در و گهر طبع و خاطر من کمتر نشود ز آن که بحر و کانم
هرگونه چرا داستان طرازم کامروز به هرگونه داستانم
بختم چو بخواهد خرید از غم این چرخ بها می کند گرانم
زین پیش تنم قوتی گرفتی چون با دل و جان گفتمی جوانم
امروز هوازی به راه پیری همچون ره از پیش کاروانم
بر عمر همی جاه و سود جستم امروز من از عمر بر زیانم
بس باک ندارم همی ز محنت مغبون من از این عمر رایگانم
در دوستی من عجب بمانی در چرخ همی من عجب بمانم
دانی که به باطل چگونه بندم دانی که به حق من چه مهربانم
گفتی که همانی که دیده بودم یک بهره به بوده همی نمانم
آنم به ثبات و وفا که دیدی وز چهره و قامت همی جز آنم
پیچان و نوان و نحیف و زردم گویی به مثل شاخ خیزرانم
از عجز چو بی جان فکنده شخصم وز ضعف چو بی شخص گشته جانم
خفتن همه بر خاک و از ضعیفی بر خاک نگیرد همی نشانم
هست این همه محنت که شرح دادم با این همه پیوسته ناتوانم
هرچند که پژمرده ام ز محنت در عهد یکی تازه بوستانم
بالله که نه رنجورم و نه غمگین بس خرمم و نیک شادمانم
با مفخر آزادگان به خوانم با رتبت آزادگان بیانم
در معرکهٔ روزگار دونم با هرچه همی آورد توانم
مانده خرد پردل از رکابم رنجه هنر سرکش از عنانم
برقم که کشیده یکی حسامم دودم که زدوده یکی سنانم
و آن گه که مرا زخم کرد باید شمشیر کشیده بود زبانم
پیداست هنرهای من به گیتی گر چندین از دیده ها نهانم
گیرم که من از کار بازماندم امروز در این حبس امتحانم
والله که ز جور فلک نترسم کز عدل شهنشاه در امانم
در حبس آرایش نخیزد از من بر تابه بمانده است نیز نانم
ور هیچ بخواهد خدای روزی از بخت چه انصاف ها ستانم
اندر دم دولت زمین بدرم گر مرگ نگیرد همی روانم
بر سیم به خامه گهر ببارم در سنگ به پولاد خون برانم
فردا به حقیقت بهار گونم امروز به گونه اگر خزانم
این بار به لوهور چون درآیم گر بگذرم از راوه قرطبانم
اندوه تو هم پیش چشم دارم گر من چه در اندوه بیکرانم
ارجو که چو دیدار تو بینم بر روی تو زین گوهران فشانم
ترسم که تلاقی بود از آن پس کز رنج و عنا کم شود توانم
تو مشک به کافور برفشانی من عاج به شمشاد برنشانم
دانم سخن من عزیزداری داری سخن من عزیز دانم
دانی تو که چه مایه رنج بینم تا نظمی و نثری به تو رسانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر تصویری عمیق و اندوه‌بار از رنج‌های یک محبوس است که در عینِ فرسودگی جسمانی و دوری از وطن، به عزت نفس و توانمندیِ ذهنی خود تکیه دارد. شاعر با بیانی فاخر و سرشار از استعاره‌های بدیع، وضعیت اسف‌بار خود را در زندان ترسیم می‌کند، اما در برابرِ جورِ روزگار سر تسلیم فرود نمی‌آورد و به پشتوانهٔ هنرِ کلامی و امید به عدلِ پادشاه، همچنان استوار می‌ماند.

درونمایهٔ اصلی اثر، تضاد میان حقارتِ جایگاهِ فیزیکی در حبس و عظمتِ روحِ شاعرانه است. شاعر با استفاده از توصیفات دقیق، از زوالِ جسمِ خویش سخن می‌گوید، اما در مقابل، به تداومِ زایشِ هنری و فکری خود می‌بالد. این متن، تجلیِ صبرِ استراتژیک و امید است که در آن، گله از بختِ بد با ستایشِ خویشتن و امید به رهایی آمیخته شده است.

معنای روان

اوصاف جهان سخت نیک دانم از بیم بلا گفت کی توانم

من از حقایق و اوصاف دنیا به‌خوبی آگاهم، اما از ترس گرفتار شدن به بلا و مصیبت، قدرت و جرئتِ سخن گفتن ندارم.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان دانش و سکوت برای بیان خفقان.

نه آن چه بدانم همی بگویم نه آن چه بگویم همی بدانم

نه آن حقیقتی را که می‌دانم بر زبان می‌آورم و نه آنچه را که بر زبان می‌آورم، در واقعیتِ زندگیم محقق می‌بینم (تضاد حال و قال).

نکته ادبی: اشاره به تضاد درونیِ شاعر در وضعیتی پارادوکسیکال.

کز تن به قضا بستهٔ سپهرم وز دل به بلا خستهٔ جهانم

زیرا که جسمم به تقدیرِ آسمان در بند است و دلم از بلاهای روزگار زخم‌خورده و خسته است.

نکته ادبی: سپهر در اینجا به معنای تقدیر و فلک است.

از خواری ویحک چرا زمینم ار من به بلندی بر آسمانم

در شگفتم که چرا با وجودِ ارزش و بلندیِ مرتبه‌ام، به چنین ذلت و خاکی نشینی درآمده‌ام، در حالی که شایستهٔ اوج و آسمانم.

نکته ادبی: ویحک اصطلاحی برای ابراز شگفتی و افسوس.

بر جایم و هر جایگه رسیده گویی ز دل بخردان گمانم

در گوشه‌ای ثابت مانده‌ام اما فکر و اندیشه‌ام به همه‌جا سفر کرده است؛ گویی این دقیقاً همان چیزی است که خردمندان گمان می‌برند.

نکته ادبی: تضاد میان سکون جسم و پویایی ذهن.

از واقعهٔ جور هفت گردون پنداری در حرب هفتخوانم

از جور و ستمِ آسمان (هفت‌گردون)، گویی در حالِ نبرد در هفت‌خوانِ رستم هستم.

نکته ادبی: تلمیح به هفت‌خوان رستم که نماد سختی و مصیبت است.

دایم ز دم سرد و آتش دل چون کورهٔ تفته بود دهانم

از شدتِ سردیِ آه و حرارتِ آتشِ دل، دهانم همواره مانند کوره‌ای گداخته می‌سوزد.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ درد و رنج درونی.

بفسرد همه خون دل ز اندوه بگداخت همه مغز استخوانم

از شدت غم، خونِ دلم منجمد شده و مغزِ استخوانم در اثرِ فشارِ رنج گداخته و ذوب شده است.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ تأثیرِ غم بر جسم.

نشگفت که چون فاخته بنالم زیرا که در این تنگ آشیانم

جای شگفتی نیست که همچون فاخته‌ای در قفس ناله سر دهم، زیرا در این مکانِ تنگ و محبوس هستم.

نکته ادبی: فاخته نمادِ حزن و ناله در ادبیات فارسی است.

از بس که ز چشم آب و خون ببارم پیوسته من این بیت را بخوانم:

از بس که از چشمانم اشک و خون جاری می‌کنم، پیوسته این بیت را با خود می‌خوانم:

نکته ادبی: کنایه از شدتِ گریستن.

پیراهنم از خون و آب دیده چون توز گمان کشت و من کمانم

پیراهنم از اثرِ خون و اشکِ چشم، مانند پوستِ دباغی‌شده‌ای (توز) شده است که کشتگانِ آن بر آن نقش بسته‌اند (تمثیل)، و من همچون کمان‌کشِ آن هستم.

نکته ادبی: توز در اینجا به معنای پوست یا پوشش خاصی است که در قدیم استفاده می‌شده.

چون تافتهٔ پرنیانم ایراک بیچاره تر از نقش پرنیانم

از شدتِ ضعف و رنج، گویی پارچه‌ای کهنه و رنگ‌ورفته هستم و از نقش‌های روی پرنیان (پارچه ابریشمی) بیچاره‌ترم.

نکته ادبی: استعاره برای نشان دادنِ ضعفِ جسمی.

در و گهر طبع و خاطر من کمتر نشود ز آن که بحر و کانم

گوهرِ طبع و ذهنِ من همچون دریا و معدن بی‌پایان است و از این زندانِ تنگ، ذره‌ای از ارزشِ آن کاسته نمی‌شود.

نکته ادبی: تشبیه طبعِ شاعر به دریا و کان (معدن).

هرگونه چرا داستان طرازم کامروز به هرگونه داستانم

دیگر چرا داستان‌سرایی کنم و بهانه‌تراشی کنم؟ چرا که امروز در وضعیتی هستم که می‌توانم دربارهٔ هر موضوعی داستان‌ها بگویم.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ دانش و تجربه‌ی شاعر.

بختم چو بخواهد خرید از غم این چرخ بها می کند گرانم

اگر بخت و اقبال بخواهد غم مرا بخرد و رهایم کند، روزگار برایِ رهایی‌ام بهای سنگینی مطالبه می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه خرید و فروش (استعاره تجاری).

زین پیش تنم قوتی گرفتی چون با دل و جان گفتمی جوانم

پیش از این، جسمم قوت و نیرو داشت و وقتی با دلی سرشار از جانِ تازه سخن می‌گفتم، احساس جوانی می‌کردم.

نکته ادبی: نوستالژیِ دورانِ قدرت و سلامت.

امروز هوازی به راه پیری همچون ره از پیش کاروانم

امروز اما با این پیری، گویی در انتهای قافله و کاروانِ عمر قرار گرفته‌ام.

نکته ادبی: استعاره‌ی کاروان برای مراحلِ عمر.

بر عمر همی جاه و سود جستم امروز من از عمر بر زیانم

در طول عمر به دنبالِ جاه و مقام بودم، اما امروز می‌بینم که همهٔ عمر را از دست داده‌ام و در ضررم.

نکته ادبی: اشاره به خسرانِ دنیا و آخرت.

بس باک ندارم همی ز محنت مغبون من از این عمر رایگانم

از محنت و رنج باک ندارم، بلکه افسوسِ اصلی من بابتِ عمرِ هدررفته‌ام است که رایگان از دست رفت.

نکته ادبی: حسرتِ غبطه‌خوردن بر عمر.

در دوستی من عجب بمانی در چرخ همی من عجب بمانم

تو از دوستی و ارادت من به خود در عجب مانده‌ای، و من هم از بازی‌های چرخِ روزگار در شگفتم.

نکته ادبی: تقابلِ تعجبِ شاعر و مخاطب.

دانی که به باطل چگونه بندم دانی که به حق من چه مهربانم

تو می‌دانی که من چگونه برای امورِ باطل می‌ایستم و می‌دانی که در راهِ حق چقدر مهربان و باوفا هستم.

نکته ادبی: تأکید بر اصول اخلاقی شاعر.

گفتی که همانی که دیده بودم یک بهره به بوده همی نمانم

گفتی که همان کسی هستم که قبلاً دیده بودی، اما من حتی ذره‌ای شبیه به آن فردِ سابق نمانده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر تغییرِ شدیدِ وضعیت جسمی.

آنم به ثبات و وفا که دیدی وز چهره و قامت همی جز آنم

از نظرِ ثبات و وفا، همانم که قبلاً دیده بودی، اما چهره و قامتم کاملاً تغییر کرده است.

نکته ادبی: تضاد میانِ ثباتِ اخلاقی و زوالِ جسمی.

پیچان و نوان و نحیف و زردم گویی به مثل شاخ خیزرانم

از شدت ضعف و پیری، پیچ‌خورده، ناتوان، لاغر و زردم؛ گویی شاخه‌ای از گیاه خیزرانم.

نکته ادبی: تشبیه به خیزران برای نشان دادن لاغری و زردی.

از عجز چو بی جان فکنده شخصم وز ضعف چو بی شخص گشته جانم

از ناتوانی چنانم که انگار جسمی ندارم، و از ضعف چنانم که انگار روحی در من نمانده است.

نکته ادبی: مبالغه برای بیانِ ضعفِ شدید.

خفتن همه بر خاک و از ضعیفی بر خاک نگیرد همی نشانم

تمام شب بر خاک می‌خوابم و از شدتِ ضعیفی، حتی جای خوابم روی خاک باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: کنایه از لاغری و بی‌پناهی.

هست این همه محنت که شرح دادم با این همه پیوسته ناتوانم

همهٔ این رنج‌ها را که شرح دادم حقیقت دارد، و با این‌همه هنوز در ناتوانیِ مطلق به سر می‌برم.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم رنج.

هرچند که پژمرده ام ز محنت در عهد یکی تازه بوستانم

هرچند از رنجِ زمانه پژمرده‌ام، اما در عهد و پیمانِ خود همچون بوستانی تازه‌ام.

نکته ادبی: تشبیه استعاری بوستان برای وفاداری.

بالله که نه رنجورم و نه غمگین بس خرمم و نیک شادمانم

به خدا سوگند که نه رنجورم و نه غمگین؛ بلکه بسیار خرم و نیک شادمانم.

نکته ادبی: پارادوکسِ میانِ ظاهرِ رنجور و باطنِ شاد و صبور.

با مفخر آزادگان به خوانم با رتبت آزادگان بیانم

با افتخارِ آزادگان بر سر سفره می‌نشینم و با رتبتِ آزادگان سخن می‌گویم.

نکته ادبی: ادعای عزتِ نفس در عینِ فقر.

در معرکهٔ روزگار دونم با هرچه همی آورد توانم

در میدانِ روزگارِ پست، با هر چه در توان دارم ایستادگی می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به مبارزه با زمانه.

مانده خرد پردل از رکابم رنجه هنر سرکش از عنانم

خردِ من از شدتِ شجاعت از رکاب جدا شده (فراتر رفته) و هنرِ من از عنانِ کنترل خارج شده است.

نکته ادبی: استعاره‌های اسب‌سواری برای توانایی‌های ذهنی.

برقم که کشیده یکی حسامم دودم که زدوده یکی سنانم

من همچون برقی هستم که شمشیری تیز کشیده است و همچون دودی که نشان از آتشِ یک نیزه دارد.

نکته ادبی: تشبیه به عناصرِ طبیعی برای نمایشِ قدرت.

و آن گه که مرا زخم کرد باید شمشیر کشیده بود زبانم

و زمانی که باید با دشمن بجنگم، زبانِ من همچون شمشیرِ آخته عمل می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه زبان به شمشیر (سلاحِ شاعر).

پیداست هنرهای من به گیتی گر چندین از دیده ها نهانم

هنرهای من در جهان آشکار است، حتی اگر در اینجا از دیدگان پنهان باشم.

نکته ادبی: اشاره به شهرتِ ادبیِ شاعر.

گیرم که من از کار بازماندم امروز در این حبس امتحانم

فرض کن که من از کار و زندگی بازمانده‌ام، اما امروز این زندان برای من میدانی برای امتحانِ صبر است.

نکته ادبی: نگاهِ مثبت به بحران.

والله که ز جور فلک نترسم کز عدل شهنشاه در امانم

به خدا سوگند که از جورِ فلک نمی‌هراسم، زیرا به دلیلِ عدلِ پادشاه در امانم.

نکته ادبی: تأکید بر امید به عدلِ پادشاه.

در حبس آرایش نخیزد از من بر تابه بمانده است نیز نانم

در زندان هیچ آرایشی برایم ممکن نیست و حتی نانِ من بر تابه خام مانده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از زندگیِ دشوارِ زندان.

ور هیچ بخواهد خدای روزی از بخت چه انصاف ها ستانم

اگر خدا روزیِ مرا بخواهد، از بختِ بدِ خود دادِ خود را خواهم ستاند.

نکته ادبی: توکل به خدا.

اندر دم دولت زمین بدرم گر مرگ نگیرد همی روانم

اگر مرگِ من فرا نرسیده باشد، در سایه‌ی دولتِ پادشاه، زمین را زیر و رو می‌کنم (کنایه از قدرت).

نکته ادبی: کنایه از اراده‌ی قوی.

بر سیم به خامه گهر ببارم در سنگ به پولاد خون برانم

با قلمِ خود روی کاغذ جواهر می‌نشانم و با پولادِ شعرم، سنگِ سختی‌ها را می‌شکافم.

نکته ادبی: تشبیه قلم به جواهرساز.

فردا به حقیقت بهار گونم امروز به گونه اگر خزانم

امروز اگر در ظاهر پاییزم (خزان‌زده)، فردا در حقیقت مانند بهار خواهم شکفت.

نکته ادبی: تضاد میان خزانِ فعلی و بهارِ آینده.

این بار به لوهور چون درآیم گر بگذرم از راوه قرطبانم

این بار وقتی به لاهور (شهر خود) بازگردم، اگر از راوه و سختی‌ها بگذرم، به مقصد می‌رسم.

نکته ادبی: اشاره به وطن (لاهور).

اندوه تو هم پیش چشم دارم گر من چه در اندوه بیکرانم

با اینکه در اندوهِ بی‌کرانی هستم، اما اندوهِ تو را همواره پیشِ چشم دارم.

نکته ادبی: بیانِ وفاداری به مخاطب.

ارجو که چو دیدار تو بینم بر روی تو زین گوهران فشانم

امیدوارم وقتی تو را ببینم، این جواهرات (شعرهایم) را بر روی تو نثار کنم.

نکته ادبی: استعاره جواهر برای شعر.

ترسم که تلاقی بود از آن پس کز رنج و عنا کم شود توانم

می‌ترسم دیدارِ ما پس از رنج‌های بسیار باشد که توانِ جسمی‌ام تحلیل رفته است.

نکته ادبی: نگرانی از عواقبِ رنج.

تو مشک به کافور برفشانی من عاج به شمشاد برنشانم

تو مشک و کافور نثار می‌کنی (زیبایی و پاکی) و من عاج و شمشاد را با استادی می‌آرایم (شعر سرودن).

نکته ادبی: استعاره‌های ظریف برای کمالِ ادب.

دانم سخن من عزیزداری داری سخن من عزیز دانم

می‌دانم که سخنِ مرا عزیز می‌داری، همان‌طور که من سخنِ تو را عزیز می‌دانم.

نکته ادبی: تأکید بر احترام متقابل.

دانی تو که چه مایه رنج بینم تا نظمی و نثری به تو رسانم

تو خود می‌دانی که چه رنجی متحمل می‌شوم تا این نظم و نثر را برای تو بفرستم.

نکته ادبی: ارج نهادن بر دشواریِ خلقِ اثر.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خزان و بهار

شاعر وضعیت فعلی خود را به پاییز و امیدش را به بهار تشبیه کرده است.

تلمیح هفتخوان

اشاره به هفت‌خوان رستم برای بیانِ سختیِ مسیر و مصائبِ زندان.

استعاره مکنیه زبانم همچون شمشیر

زبان را به سلاحی برای دفاع از خویشتن تشبیه کرده است.

اغراق (مبالغه) بگداخت همه مغز استخوانم

برای نشان دادن عمقِ رنجِ جسمانی از این تعبیر استفاده شده است.

پارادوکس خرمم و نیک شادمانم / زندانی‌ام

شاعر با وجود بند و محنت، ادعای شادمانی می‌کند که تضاد میان ظاهر و باطن است.