گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - درد و تیمار دختر و پسرم

مسعود سعد سلمان
تیر و تیغ است بر دل و جگرم درد و تیمار دختر و پسرم
هم بدینسان گدازدم شب و روز غم وتیمار مادر و پدرم
جگرم پاره است و دل خسته از غم و درد آن دل و جگرم
نه خبر می رسد مرا ز ایشان نه بدیشان همی رسد خبرم
باز گشتم اسیر قلعهٔ نای سود کم کرد با قضا حذرم
کمر کوه تا نشست من است به میان بر دو دست چون کمرم
از بلندی حصن و تندی کوه از زمین گشت منقطع نظرم
من چو خواهم که آسمان بینم سر فرود آرم و در او نگرم
پست می بینم از همه کیهان چون هما سایه افکند به سرم؟
از ضعیفی دست و تنگی جای نیست ممکن که پیرهن بدرم
از غم و درد چون گل و نرگس روز و شب با سرشک و با سهرم
یا ز دیده ستاره می بارم یا به دیده ستاره می شمرم
ور دل من شده ست بحر غمان من چگونه ز دیده در شمرم
گشت لاله ز خون دیده رخم شد بنفشه ز زخم دست برم
همه احوال من دگرگون شد راست گویی سکندر دگرم
که درین تیره روز و تاری جای گوهر دیدگان همی سپرم
بیم کردست درد دل امنم زهر کردست رنج تن شکرم
پیش تیری که این زند هدفم زیر تیغی که آن کشد سپرم
آب صافی شده ست خون دلم خون تیره شده ست آب سرم
بودم آهن کنون از آن زنگم بودم آتش کنون از آن شررم
نه سر آزادم و نه اجری خور پس نه از لشکرم نه از حشرم
در نیابم خطا چه بیخردم بد نبینم همی چه بی بصرم
نشنوم نیکو و نبینم راست چون سپهر و زمانه کور و کرم
محنت آگین چنان شدم که کنون نکند هیچ محنتی اثرم
ای جهان سختی تو چند کشم وای فلک عشوهٔ تو چند خرم
کاش من جمله عیب داشتمی چون بلا هست جمله از هنرم
بر دلم آز هرگز ار نگذشت پس چرا من زمان زمان بترم
بستد از من سپهر هرچه بداد نیک شد، با زمانه سربه سرم
تا به گردن چو زین جهان بروم از همه خلق منتی نبرم
مال شد دین نشد نه بر سودم؟ رفت هش ماند جان نه بر ظفرم؟
این همه هست و نیستم نومید که ثناگوی شاه داد گرم
پادشا بوالمظفر ابراهیم کزمدیحش سرشته شد گهرم
گر فلک جور کرد بر دل من پادشاه عادل است غم نخورم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر که از شاهکارهای حبسیه‌سرایی در ادبیات فارسی است، ترسیم‌گر رنج‌های جانکاهِ شاعر در انزوای قلعه نای است. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از اندوهِ عمیق، نومیدی و در عین حال، شکوه و گلایه از چرخ فلک و روزگار است. شاعر در این قطعه، گسستِ عاطفی از خانواده، زوالِ جسمانی و فشارهای روانی ناشی از حبس را با زبانی صریح و تصویرسازی‌های دقیق بازگو می‌کند.

در نگاهی کلان‌تر، این سروده بیانگر پارادوکسی دردناک است: اینکه هنر و توانایی شاعر که باید مایه عزت او می‌بود، اکنون به اسبابِ گرفتاری و رنجش بدل شده است. با این همه، در پایان راه، شاعر تکیه بر عدل و حمایتِ ممدوح (پادشاه) را تنها مایه آرامش و نجات خود می‌بیند و با امید به این پناهگاه، تابِ سختی‌ها را می‌آورد.

معنای روان

تیر و تیغ است بر دل و جگرم درد و تیمار دختر و پسرم

درد و رنج ناشی از دوری فرزندانم، همچون تیر و شمشیر به جان و دلم هجوم آورده و مرا از درون پاره‌پاره کرده است.

نکته ادبی: تیر و تیغ استعاره از آلام و مصائب است.

هم بدینسان گدازدم شب و روز غم وتیمار مادر و پدرم

این غم و اندوه دوری از پدر و مادر نیز شب و روز همچون خوره به جانم افتاده و مرا ذوب می‌کند.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است و گداختن استعاره از زوالِ تدریجی است.

جگرم پاره است و دل خسته از غم و درد آن دل و جگرم

جگرم از درد پاره شده و دلم از تپش بازمانده است؛ تمام وجودم درگیرِ دردی است که از دوری عزیزانم برآمده.

نکته ادبی: تکرارِ «دل و جگر» بر شدتِ آشفتگیِ درونیِ شاعر تأکید دارد.

نه خبر می رسد مرا ز ایشان نه بدیشان همی رسد خبرم

نه خبری از حال ایشان به من می‌رسد و نه صدای من به گوششان می‌رسد تا از احوال من باخبر شوند.

نکته ادبی: ایهام در فعلِ «رسد» (شنیده شدن و واصل شدن).

باز گشتم اسیر قلعهٔ نای سود کم کرد با قضا حذرم

بار دیگر به قلعه نای بازگشتم و اسیر شدم؛ در اینجا دریافتم که احتیاط و تدبیر من در برابر اراده‌ی قضا و قدر بی‌فایده بود.

نکته ادبی: قلعه نای نام محل حبس شاعر است؛ سود کردن به معنای منفعت داشتن.

کمر کوه تا نشست من است به میان بر دو دست چون کمرم

محل نشستن من به قدری تنگ و محقر است که انگار در کمرکش کوه نشسته‌ام و دستانم را از شدتِ غم، مانند کمربندی بر شکم گرفته‌ام.

نکته ادبی: کمرِ کوه نماد سختی و ناهمواریِ زیستگاه شاعر است.

از بلندی حصن و تندی کوه از زمین گشت منقطع نظرم

به دلیل ارتفاع زیاد قلعه و شیب تند کوه، دیگر چشمم به هیچ جای زمین نمی‌افتد و ارتباطم با جهان قطع شده است.

نکته ادبی: منقطع شدن نظرم به معنای عدم دسترسی به دیدن جهان بیرون است.

من چو خواهم که آسمان بینم سر فرود آرم و در او نگرم

هرگاه می‌خواهم آسمان را ببینم، مجبورم سرم را پایین بیاورم و از روی انعکاس یا بازتاب، در آن نگاه کنم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه در زندان‌های عمیق، آسمان مستقیماً دیده نمی‌شود و تنها در حوض یا بازتاب‌ها ممکن است.

پست می بینم از همه کیهان چون هما سایه افکند به سرم؟

وقتی همای سعادت بر سرم سایه افکنده است، چرا باید تمام جهان را در نظرم کوچک و پست ببینم؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیانِ بزرگیِ رنج در برابرِ کوچکیِ دنیا.

از ضعیفی دست و تنگی جای نیست ممکن که پیرهن بدرم

از شدتِ ضعفِ جسمانی و کوچکی و تنگیِ زندان، حتی توانِ عوض کردنِ لباس هم برایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: دریدنِ پیرهن کنایه از تعویض لباس است.

از غم و درد چون گل و نرگس روز و شب با سرشک و با سهرم

از شدتِ اندوه و درد، همچون گلِ سرخ و نرگس، شب و روز با چشمان گریان و بیدار سپری می‌کنم.

نکته ادبی: گل (سرخیِ چشم از گریه) و نرگس (رنگِ زردِ صورت از بیماری).

یا ز دیده ستاره می بارم یا به دیده ستاره می شمرم

یا از چشمانم اشک‌هایی مانند ستاره می‌بارم و یا در شب‌های تاریک، ستاره‌های آسمان را می‌شمارم.

نکته ادبی: اغراق و تصویرسازی برای نشان دادنِ بی‌خوابی.

ور دل من شده ست بحر غمان من چگونه ز دیده در شمرم

اگر دل من دریای غم شده است، پس چگونه می‌توانم قطرات اشک (در) را از دیدگانم بشمارم؟

نکته ادبی: تضادِ بحر (دریا) و در (مروارید/اشک).

گشت لاله ز خون دیده رخم شد بنفشه ز زخم دست برم

چهره‌ام از سرخیِ خونِ چشم به لاله بدل شده و سینه‌ام از شدتِ ضربات یا جراحات، کبود و بنفش شده است.

نکته ادبی: تشبیه برای بیانِ شدتِ تغییراتِ جسمانی ناشی از شکنجه و غم.

همه احوال من دگرگون شد راست گویی سکندر دگرم

همه حالات و شرایط من دگرگون شده است؛ گویی دیگر آن آدم قبلی نیستم و به اسکندر دیگری بدل شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به تغییرِ سرنوشتِ شخصیت‌ها.

که درین تیره روز و تاری جای گوهر دیدگان همی سپرم

در این جایگاه تاریک و سیاه، عمر و نور چشمانم را بی‌هوده از دست می‌دهم.

نکته ادبی: گوهرِ دیدگان کنایه از بینایی و عمر است.

بیم کردست درد دل امنم زهر کردست رنج تن شکرم

دردِ دل، امنیتِ مرا به بیم بدل کرده و رنجِ جسمم، تمامِ نعمت‌ها را در کامم تلخ کرده است.

نکته ادبی: تضادِ امنیت و بیم، زهر و شکر.

پیش تیری که این زند هدفم زیر تیغی که آن کشد سپرم

من در برابر تیرِ حوادث هدف هستم و زیر تیغِ روزگار، سپری ندارم که از خود دفاع کنم.

نکته ادبی: استعاره از بی‌دفاع بودن در برابر ناملایمات.

آب صافی شده ست خون دلم خون تیره شده ست آب سرم

از شدتِ اندوه، خونِ دلم رقیق و مانند آبِ صاف شده و آبِ چشمم از شدتِ گریه به رنگِ خونِ تیره درآمده است.

نکته ادبی: تبدیل و تغییرِ وضعیت برای نشان دادنِ فرسودگی.

بودم آهن کنون از آن زنگم بودم آتش کنون از آن شررم

پیش‌تر همچون آهن بودم و حالا از اثرِ زندان زنگ‌زده‌ام؛ پیش‌تر همچون آتش پرشور بودم و حالا تنها جرقه ای سردم.

نکته ادبی: تضاد و پارادوکسِ وضعیتِ سابق و فعلی.

نه سر آزادم و نه اجری خور پس نه از لشکرم نه از حشرم

نه آزادم تا برای خود زندگی کنم و نه جایگاهی نزدِ لشکر یا حشر دارم؛ گویی از هستی ساقط شده‌ام.

نکته ادبی: حشر به معنای مردم و عامه است.

در نیابم خطا چه بیخردم بد نبینم همی چه بی بصرم

چرا خطاهای خود را نمی‌شناسم؟ مگر چه اندازه بی‌خردم که بدی‌ها را در پیرامونم نمی‌بینم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ استیصال.

نشنوم نیکو و نبینم راست چون سپهر و زمانه کور و کرم

همچون آسمان و روزگار که کور و کرند، من نیز دیگر نه نیکی می‌شنوم و نه حقیقت را می‌بینم.

نکته ادبی: تشبیه به فلک (سپهر) برای بی‌طرفی و بی‌رحمی.

محنت آگین چنان شدم که کنون نکند هیچ محنتی اثرم

آنچنان در غم و رنج غرق شده‌ام که اکنون دیگر هیچ رنجِ تازه‌ای بر من اثری نمی‌گذارد.

نکته ادبی: محنت‌آگین به معنای آمیخته به رنج.

ای جهان سختی تو چند کشم وای فلک عشوهٔ تو چند خرم

ای دنیا، تا کی باید سختی‌های تو را تحمل کنم و ای فلک، تا کی باید فریب و عشوه تو را باور کنم؟

نکته ادبی: عشوه کنایه از مکر و فریبِ روزگار است.

کاش من جمله عیب داشتمی چون بلا هست جمله از هنرم

ای کاش تمام عیب‌ها را داشتم (اما این هنر را نداشتم)، چرا که تمام بلاهایی که بر سرم آمده، نتیجه‌ی همین هنر (شاعری) من است.

نکته ادبی: نکته‌ای طنزآمیز و تلخ درباره اینکه فضیلتِ شاعرانه، عاملِ حبسِ او شده است.

بر دلم آز هرگز ار نگذشت پس چرا من زمان زمان بترم

اگر طمع و آز هرگز به دلم راه نیافته است، پس چرا هر روز وضعیتم از روز قبل بدتر می‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌گناهی خود.

بستد از من سپهر هرچه بداد نیک شد، با زمانه سربه سرم

روزگار هرچه به من داد، باز پس گرفت؛ حالا با زمانه بی‌حساب شده‌ام و همه چیزم را گرفته است.

نکته ادبی: سربه‌سر شدن به معنای تصفیه حساب کردن است.

تا به گردن چو زین جهان بروم از همه خلق منتی نبرم

هنگامی که از این دنیا رخت بربندم، با عزت و بدون اینکه منتِ کسی بر گردنم باشد، خواهم رفت.

نکته ادبی: اشاره به استغنای طبع.

مال شد دین نشد نه بر سودم؟ رفت هش ماند جان نه بر ظفرم؟

نه سودِ مالی بردم و نه دینم حفظ شد؛ عقل و هوشم رفت و جانم باقی ماند؛ آیا این پیروزی است؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری.

این همه هست و نیستم نومید که ثناگوی شاه داد گرم

با وجودِ تمامِ این هست و نیست‌ها، ناامید نیستم، چرا که مدیحه‌گوی پادشاه دادگر هستم.

نکته ادبی: پشتوانه یافتن در عدالتِ پادشاه.

پادشا بوالمظفر ابراهیم کزمدیحش سرشته شد گهرم

آن پادشاه، ابومظفر ابراهیم است که گوهرِ وجودم با مدحِ او سرشته شده است.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به ممدوح.

گر فلک جور کرد بر دل من پادشاه عادل است غم نخورم

اگرچه فلک بر دلم ستم کرده است، اما چون پادشاهی عادل دارم، دیگر غمِ چیزی را نمی‌خورم.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تکیه بر عدالتِ پادشاه.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیر و تیغ

تشبیه رنج‌های دوری از فرزندان به سلاح‌های برنده برای نمایش میزان آسیب.

تضاد آهن و زنگ / آتش و شرر

نشان دادنِ تغییرِ وضعیتِ شاعر از قدرت و شور به زوال و سردی.

تشبیه گل و نرگس

تشبیه چهره و چشمانِ شاعر به گل‌ها برای ترسیمِ وضعیتِ جسمانی (قرمزی و زردی).

تلمیح اسکندر

اشاره به تغییرِ احوال و سرنوشتِ شخصیت‌های تاریخی.

تشخیص فلک کور و کر

دادنِ ویژگی‌های انسانی (ندیدن و نشنیدن) به فلک برای نشان دادنِ بی‌تفاوتیِ روزگار.

پارادوکس سود کم کرد با قضا حذرم

بی‌فایده بودنِ تدبیرِ انسان در برابرِ اراده‌ی سرنوشت.