گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - باران بهار در خزان بندم

مسعود سعد سلمان
تا کی دل خسته در گمان بندم جرمی که کنم بر این و آن بندم
بدها که ز من همی رسد بر من بر گردش چرخ و بر زمان بندم
ممکن نشود که بوستان گردد گر آب در اصل خاکدان بندم
افتاده خسم چرا هوس چندین بر قامت سرو بوستان بندم
وین لاشه خر ضعیف بدره را اندر دم رفته کاروان بندم
وین سستی بخت پیر هر ساعت در قوت خاطر جوان بندم
چند از غم وصل در فراق افتم وهم از پی سود در زیان بندم
وین دیدهٔ پرستاره را هر شب تا روز همی بر آسمان بندم
وز عجز دو گوش تا سپیده دم در نعره و بانگ پاسبان بندم
هرگز نبرد هوای مقصودم هر تیر یقین که در گمان بندم
کز هر نظری طویلهٔ لل بر چهرهٔ زرد پرنیان بندم
چون ابر ز دیده بر دو رخ بارم باران بهار در خزان بندم
خونی که ز سرخ لاله بگشایم اندر تن زار ناتوان بندم
بر چهرهٔ چین گرفته از دیده چون سیل سرشک ناردان بندم
گویی که همی گزیده گوهرها بر چرم درفش کاویان بندم
از کالبد تن استخوان ماندم امید درین تن از چه سان بندم
زین پس کمری اگر به چنگ آرم چون کلک کمر بر استخوان بندم
از ضعف چنان شدم که گر خواهم ز اندام گره چو خیزران بندم
در طعن چو نیزه ام که پیوسته چون نیزه میان به رایگان بندم
کار از سخن است ناروان تا کی دل در سخنان ناروان بندم
در خور بودم اگر دهان بندی مانند قرابه در دهان بندم
یک تیر نماند چون کمان گشتم تا کی زه جنگ بر کمان بندم
نه دل سبکم شود ز اندیشه هرگاه که در غم گران بندم
شاید که دل از همه بپردازم در مدح یگانهٔ جهان بندم
منصور که حرز مدح او دایم بر گردن عقل و طبع و جان بندم
ای آنکه ستایش ترا خامه بر باد جهندهٔ بزان بندم
بر درج من آشکار بگشاید بندی که ز فکرت نهان بندم
در وصف تو شکل بهرمان سازم وز نعت تو نقش بهرمان بندم
در سبق، دوندگان فکرت را بر نظم عنان چو در عنان بندم
از ساز، مرصع مدیحت را بر مرکب تیزتک روان بندم
هرگاه که بکر معنی یی یابم زود از مدحت بر او نشان بندم
پیوسته شراع صیت جاهت را بر کشتی بحر بیکران بندم
تا در گرانبهای دریا را در گوهر قیمتی کان بندم
گردون همه مبهمات بگشاید چون همت خویش در بیان بندم
بس خاطر و دل که ممتحن گردد چون خاطر و دل در امتحان بندم
صد آتش با دخان برانگیزم چون آتش کلک دردخان بندم
در گرد و حوش، من به پیش آن سدی ز سلامت و امان بندم،
گر من ز مناقب تو تعویذی بر بازوی شرزهٔ ژیان بندم
من گوهرم و چو جزع پیوسته در خدمت تو همی میان بندم
دارم گله ها و راست پنداری کرده ست هوای تو زبانبندم
ناچار امید کج رود چون من در گنبد گجرو کیان بندم
آن به که به راستی همه نهمت در صنع خدای غیبدان بندم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در بخش آغازین، شاعر با نگاهی فلسفی و پرسشگرانه، به نقد رفتار خویش و فرافکنی شکست‌ها به تقدیر و زمانه می‌پردازد و از ناتوانی‌ها و غم‌های جانکاهِ بشری در بندِ دنیا سخن می‌گوید. او از اینکه همواره گناهانِ خویش را به گردنِ سرنوشت می‌اندازد، اعلام پشیمانی می‌کند.

در ادامه، فضایِ ناامیدی و ضعفِ جسمانی با روی آوردن به ستایشِ ممدوح (منصور) دگرگون شده و شاعر از سرِ ادایِ دین و وظیفه، زبان به مدح می‌گشاید و توانایی‌های خود را در این مسیر به رخ می‌کشد.

در نهایت، اثر به تعهدِ شاعر به هنرِ سخن و تعالیِ روح در سایهٔ ستایشِ انسانی خردمند ختم می‌شود و گویی شاعر میانِ ناتوانیِ تن و قدرتِ خیال، در پیِ راهی برای جاودانگی است.

معنای روان

تا کی دل خسته در گمان بندم جرمی که کنم بر این و آن بندم

تا چه زمانی باید دلِ غمدیدهٔ خود را در بندِ وهم و خیال گرفتار کنم و گناهانی را که خود مرتکب می‌شوم، به گردنِ دیگران بیندازم؟

نکته ادبی: گمان بستن کنایه از وهم و پندار بیهوده داشتن است.

بدها که ز من همی رسد بر من بر گردش چرخ و بر زمان بندم

چرا بدی‌هایی که حاصلِ اعمالِ خودم هستند، به حسابِ گردشِ روزگار و چرخِ فلک می‌گذارم؟

نکته ادبی: چرخِ چرخ کنایه از سرنوشتِ مقدر و تغییراتِ ناگزیرِ زمانه است.

ممکن نشود که بوستان گردد گر آب در اصل خاکدان بندم

هرگز ممکن نیست که زمینی خشک و بی‌حاصل، به بوستان تبدیل شود، اگر من آب را از سرچشمه‌اش در خاکدان ببندم (جلوگیری کنم).

نکته ادبی: خاکدان در ادبیات کهن استعاره از عالم خاکی و مادی است.

افتاده خسم چرا هوس چندین بر قامت سرو بوستان بندم

من که خود در برابرِ تقدیر خوار و افتاده‌ام، چرا این‌همه اشتیاق و هوسِ خود را به قامتِ رعنا و بلندِ بوستان (محبوب) می‌بندم؟

نکته ادبی: سرو بوستان استعاره از محبوب یا زیبایی‌های ظاهری دنیاست.

وین لاشه خر ضعیف بدره را اندر دم رفته کاروان بندم

و این تنِ ناتوان و ضعیفِ خود را، به دنبالِ کاروانی که رفته است (فرصت‌های از دست رفته)، روانه می‌کنم.

نکته ادبی: بدره استعاره از بار سنگین و در اینجا کنایه از تنِ فرسوده است.

وین سستی بخت پیر هر ساعت در قوت خاطر جوان بندم

و سستیِ بختِ پیر و فرسودهٔ خود را، مدام به قدرتِ جوانی و اشتیاقِ خاطرِ جوان گره می‌زنم.

نکته ادبی: تضاد میان بخت پیر و قوت جوان، بیانگر تناقض درونی شاعر است.

چند از غم وصل در فراق افتم وهم از پی سود در زیان بندم

چند باید در حسرتِ وصال، دچارِ فراق شوم و با خیالاتِ واهی، در پیِ کسبِ سود باشم اما دچارِ زیان شوم؟

نکته ادبی: تضاد میان وصل و فراق، و سود و زیان.

وین دیدهٔ پرستاره را هر شب تا روز همی بر آسمان بندم

این چشمانِ پُر از اشکِ خود را که مانندِ آسمانِ پرستاره است، هر شب تا صبح به تماشایِ آسمان می‌دوزم.

نکته ادبی: دیده پرستاره استعاره از چشمانِ اشک‌بار و خیره به آسمان.

وز عجز دو گوش تا سپیده دم در نعره و بانگ پاسبان بندم

و از رویِ ناتوانی، تا سپیده‌دم، گوشِ جان را به صدایِ پاسبانان و هیاهویِ شبانه می‌سپارم.

نکته ادبی: اشاره به بی‌خوابی و اضطرابِ شبانه ناشی از تنهایی.

هرگز نبرد هوای مقصودم هر تیر یقین که در گمان بندم

هرگز هیچ تیرِ یقین که در کمانِ گمان می‌نهم، به هدفِ مقصودِ من نمی‌رسد.

نکته ادبی: تیر یقین و کمان گمان، استعاره از ناتوانی در رسیدن به نتیجه مطلوب.

کز هر نظری طویلهٔ لل بر چهرهٔ زرد پرنیان بندم

چرا که با هر نگاهی، طویله‌ای از مرواریدهای اشک را بر چهرهٔ زرد و پارچه‌مانندم سرازیر می‌کنم.

نکته ادبی: چهره پرنیان استعاره از صورتِ زرد و لطیف بر اثرِ بیماری یا غم.

چون ابر ز دیده بر دو رخ بارم باران بهار در خزان بندم

مانندِ ابر، از چشمانم بر دو رخسارِ خود اشک می‌بارم و گویی بارانِ بهاری را در فصلِ خزان جاری می‌کنم.

نکته ادبی: تضاد باران بهار در خزان، نشان از غیرطبیعی بودنِ اندوه است.

خونی که ز سرخ لاله بگشایم اندر تن زار ناتوان بندم

خونی که از لالهٔ سرخ (چهره) جاری می‌کنم، در کالبدِ ناتوانِ خود حبس می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به سرخیِ چهره از فشارِ غم و ناتوانیِ جسمی.

بر چهرهٔ چین گرفته از دیده چون سیل سرشک ناردان بندم

بر چهره‌ای که از غم چروکیده شده، مانندِ سیلابِ اشک، مرواریدهای ناپخته (اشکِ خام) می‌بارم.

نکته ادبی: ناردان استعاره از اشک است که به دانه‌های انار تشبیه شده.

گویی که همی گزیده گوهرها بر چرم درفش کاویان بندم

گویی گوهر‌های ارزشمندی را که از چشمانم می‌چکم، بر رویِ چرمِ درفشِ کاویان می‌دوزم.

نکته ادبی: درفش کاویان نمادِ اصالت و حماسه است، اینجا تضاد میانِ اشک و نماد حماسه است.

از کالبد تن استخوان ماندم امید درین تن از چه سان بندم

از کالبدِ تنم تنها استخوانی باقی مانده، پس چگونه می‌توانم در این تنِ فرسوده امیدی داشته باشم؟

نکته ادبی: اشاره به لاغری و پیری و ناامیدیِ شاعر.

زین پس کمری اگر به چنگ آرم چون کلک کمر بر استخوان بندم

از این پس اگر کمری به خدمت ببندم (اراده کنم)، مانندِ قلمی باریک بر استخوانِ لاغرِ خود می‌بندم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اراده و تصمیم و خدمت است.

از ضعف چنان شدم که گر خواهم ز اندام گره چو خیزران بندم

از شدتِ ضعف چنان شده‌ام که اگر بخواهم، می‌توانم از اندامِ نحیفم مانندِ چوبِ خیزران، گره‌ای ببندم.

نکته ادبی: خیزران کنایه از باریکی و لاغری مفرط است.

در طعن چو نیزه ام که پیوسته چون نیزه میان به رایگان بندم

در برابرِ طعنه و سختی، مانندِ نیزه‌ای هستم که پیوسته خود را برایِ کارهای بیهوده آماده می‌کنم.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آمادگی برای اقدام است.

کار از سخن است ناروان تا کی دل در سخنان ناروان بندم

کارها با سخنِ ناروان پیش نمی‌رود؛ پس تا کی باید دل به این سخنانِ بی‌نتیجه خوش کنم؟

نکته ادبی: ناروان به معنای غیرِ نافذ و بی‌اثر است.

در خور بودم اگر دهان بندی مانند قرابه در دهان بندم

شایسته بود که دهانم را مانندِ ظرفی (قرابه) که درش را می‌بندند، مهر و موم کنم و سکوت اختیار کنم.

نکته ادبی: قرابه ظرفی شیشه‌ای و بزرگ است که دهانه‌اش را محکم می‌بندند.

یک تیر نماند چون کمان گشتم تا کی زه جنگ بر کمان بندم

وقتی مانندِ کمانِ شکسته شدم، دیگر تیری برایم نمانده؛ پس تا کی باید زه بر کمانِ خالی ببندم؟

نکته ادبی: کمانِ بی تیر کنایه از بی‌فایده بودنِ تلاش در پیری.

نه دل سبکم شود ز اندیشه هرگاه که در غم گران بندم

دلم از فکر و خیالِ سنگین، هرگز سبک و آسوده نمی‌شود؛ به‌ویژه وقتی آن را در غم و اندوهِ بزرگ می‌بندم.

نکته ادبی: گران بستن کنایه از اندوهِ سنگین و پایدار است.

شاید که دل از همه بپردازم در مدح یگانهٔ جهان بندم

شاید بهتر باشد که دلم را از همه چیز خالی کنم و تنها به ستایشِ یگانهٔ این جهان بپردازم.

نکته ادبی: این بیت نقطه عطف و آغازِ ستایشِ ممدوح است.

منصور که حرز مدح او دایم بر گردن عقل و طبع و جان بندم

منصوری که تعویذ و دعایِ مدحِ او را همواره بر گردنِ عقل و جانِ خود آویخته‌ام.

نکته ادبی: حرز و تعویذ برای حفظ از بلاست و شاعر مدحِ ممدوح را مایهٔ حفاظتِ عقل می‌داند.

ای آنکه ستایش ترا خامه بر باد جهندهٔ بزان بندم

ای کسی که قلمِ من، ستایشِ تو را بر بادِ تندرو (سریع‌السیل) می‌نویسد.

نکته ادبی: بزان به معنای تندرو و سریع است.

بر درج من آشکار بگشاید بندی که ز فکرت نهان بندم

در دیوانِ اشعارم، نکاتی را آشکار می‌کنم که پیش از این در فکر و اندیشه‌ام پنهان بود.

نکته ادبی: درج به معنای جعبه جواهر و کنایه از دیوان اشعار است.

در وصف تو شکل بهرمان سازم وز نعت تو نقش بهرمان بندم

در وصفِ تو زیباترین نقش‌ها را می‌آفرینم و در ستایشِ تو رنگ‌هایِ سرخِ (بهرمان) شگفت‌انگیز را به کار می‌گیرم.

نکته ادبی: بهرمان پارچه‌ای سرخ‌رنگ و گران‌بهاست.

در سبق، دوندگان فکرت را بر نظم عنان چو در عنان بندم

در میدانِ رقابت، از دوندگانِ اندیشه پیشی می‌گیرم و بر نظمِ کلامم، عنانِ سخن را محکم می‌دارم.

نکته ادبی: عنان در عنان بستن کنایه از کمالِ مهارت در سرودن است.

از ساز، مرصع مدیحت را بر مرکب تیزتک روان بندم

با ساز و آرایه‌هایِ ادبی، ستایشِ تو را بر مرکبِ تندرو و روانِ شعرِ خود می‌نشانم.

نکته ادبی: مرصع کردن به معنای جواهرنشان کردن است که کنایه از کلامِ آراسته است.

هرگاه که بکر معنی یی یابم زود از مدحت بر او نشان بندم

هرگاه که معنایی بکر و نو بیابم، بلافاصله آن را با مدحِ تو نشان‌دار می‌کنم.

نکته ادبی: بکرِ معنی استعاره از اندیشهٔ تازه و بی‌سابقه است.

پیوسته شراع صیت جاهت را بر کشتی بحر بیکران بندم

همواره بادبانِ ستایشِ جاه و مقامِ تو را بر کشتیِ شعرِ خود در دریایِ بی‌کرانِ هستی می‌افرازم.

نکته ادبی: شراع به معنای بادبان است و بحر بی‌کران استعاره از عظمتِ وجودِ ممدوح.

تا در گرانبهای دریا را در گوهر قیمتی کان بندم

تا مرواریدِ گرانبهایِ دریا را، در معدنِ گوهرِ وجودِ تو بیابم و جای دهم.

نکته ادبی: کان استعاره از وجودِ شریفِ ممدوح است.

گردون همه مبهمات بگشاید چون همت خویش در بیان بندم

آسمان تمامِ پیچیدگی‌ها را می‌گشاید، هنگامی که همتِ بلندِ مرا در بیانِ وصفِ تو می‌بیند.

نکته ادبی: همتِ خویش در بیان بستن، کنایه از سعیِ بلیغ در مدح است.

بس خاطر و دل که ممتحن گردد چون خاطر و دل در امتحان بندم

بسیار دل‌ها و خردها که در آزمایشِ ستایشِ تو، ممتحن و سنجیده می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه مدحِ ممدوحِ بزرگ، خود معیاری برای سنجشِ خرد است.

صد آتش با دخان برانگیزم چون آتش کلک دردخان بندم

صد آتش با دود برمی‌انگیزم، زمانی که آتشِ قلمم را در دودِ سخن فرو می‌برم.

نکته ادبی: آتشِ کلک استعاره از تندی و حرارتِ کلامِ شاعر است.

در گرد و حوش، من به پیش آن سدی ز سلامت و امان بندم،

در برابرِ ناملایمات و دشمنان، من با مدحِ تو، سدی از سلامت و امنیت برای خود می‌سازم.

نکته ادبی: گرد و حوش کنایه از سختی‌ها و دشمنان است.

گر من ز مناقب تو تعویذی بر بازوی شرزهٔ ژیان بندم

اگر من از اوصافِ نیکِ تو، تعویذی بر بازویِ شیرِ خشمگین (ممدوحِ قدرتمند) ببندم، او را آرام می‌کند.

نکته ادبی: شیر ژیان استعاره از ممدوحِ شجاع و قدرتمند است.

من گوهرم و چو جزع پیوسته در خدمت تو همی میان بندم

من گوهر هستم و مانندِ سنگِ جزع، پیوسته در خدمتِ تو کمر به میان می‌بندم.

نکته ادبی: جزع سنگی قیمتی است و تشبیه خود به آن، نشان از ارزشمندیِ خویش دارد.

دارم گله ها و راست پنداری کرده ست هوای تو زبانبندم

شکایت‌های بسیاری دارم، اما به درستی می‌پندارم که هوایِ تو زبانم را بسته است.

نکته ادبی: زبان‌بندِ کسی شدن کنایه از مسحورِ کسی بودن است.

ناچار امید کج رود چون من در گنبد گجرو کیان بندم

ناچار امیدم مانندِ خودم کج‌رو است، در این گنبدِ گردون که جایگاهِ بزرگان است.

نکته ادبی: گنبدِ کیان استعاره از آسمانِ بلند و جایگاهِ ملوک است.

آن به که به راستی همه نهمت در صنع خدای غیبدان بندم

بهتر است که همت و تلاشِ خود را در کارِ خدایِ غیب‌دانِ هستی صرف کنم.

نکته ادبی: تخلصِ نهایی که شاعر از مدحِ زمینی به مدحِ خالق بازمی‌گردد.

آرایه‌های ادبی

تضاد وصل و فراق / سود و زیان / بهار و خزان

شاعر برای نشان دادنِ تلاطمِ درونی و ناپایداریِ دنیا از واژگانِ متضاد بهره برده است.

تشبیه دیدهٔ پرستاره / چهرهٔ پرنیان / چون نیزه

تشبیهاتِ حسی برای تصویرسازی دقیق‌ترِ حالتِ غم و ضعفِ جسمانیِ شاعر.

استعاره گردشِ چرخ / خاکدان / شراعِ صیت

استفاده از نمادهایِ کلامی برای تبیینِ مفاهیمِ انتزاعی نظیرِ سرنوشت، دنیا و شهرت.

کنایه کمر بستن / دهان بستن / زبان‌بند

به کارگیریِ تعابیرِ کنایی برای بیانِ مفاهیمِ اراده، سکوت و مسحور شدن در برابرِ بزرگیِ ممدوح.