گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟

مسعود سعد سلمان
عمرم همی قصیر کند این شب طویل وز انده کثیر شد این عمر من قلیل
دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟ همچون نیاز تیره و همچون امل طویل
کف الخضیب داشت فلک ورنه گفتمی بر سوک مهر جامه فرو زد مگر به نیل
از ساکنی چرخ و سیاهی شب مرا طبع از شگفت خیره و چشم از نظر کلیل
گفتم زمین ندارد اعراض مختلف گفتم هوا ندارد ارکان مستحیل
چشمم مسیل بود ز اشکم شب دراز مردم در او نخفت و نحسبند در مسیل
این دیده گر به لولو رادست در جهان با او چرا به خوابی باشد فلک بخیل؟
روز از وصال هجر درآبم بود مقام شب از فراق وصل در آتش کنم مقیل
چون مور و پشه ام به ضعیفی چرا کشد گردون به سلسله در، پایم چو شیر و پیل؟
زنده خیال دوست همی داردم چنین کاید همی به من شب تار از دویست میل
گه بگذرد ز آب دو چشمم کلیم وار گه در شود در آتش دل راست چون خلیل
نه سوخته در آتش و نه غرقه اندر آب گویی که هست بر تن او پر جبرئیل
زردست و سرخ دو رخ و دیده مرا به عشق زان دو رخ منقش وزان دیدهٔ کحیل
چون نوحه ای برآرم یا ناله ای کنم داودوار کوه بود مر مرا رسیل
او را شناسم از همه خوبان اگر فلک در آتشم نهد که نیارم بر او بدیل
تا کی دلم ز تیر حوادث شود جریح تا کی تنم ز رنج زمانه بود علیل
هرگز چو من نگیرد چنگ قضا شکار هرگز چو من نیابد تیغ بلا قتیل
یک چشم در سعادت نگشاد بخت من کش در زمان نه دست قضا درکشید میل
نه نه به محنت اندرم آن حال تازه شد کان سوی هر سعادت و دولت بود دلیل
پدرام و رام کرد مرا روزگار و بخت خواجه رئیس سید ابوالفتح بی عدیل
آن در هنر یگانه و آن در خرد تمام آن در سخا مقدم و آن در نسب اصیل
افعال او گزیده و آثار او بلند اخلاق او مهدب و اقوال او جمیل
ای درگه تو قبله خواهندگان شده کرد ایزدت به روزی خلقان مگر کفیل
هرگز نگشت خواهی روزی ز مکرمت زیرا که تو به مکرمت اندرنیی بخیل
محکم ترست حزم تو از کوه بیستون صافی ترست عزم تو از خنجر صقیل
طبع تو در زمستان باغی بود خرم فر تو در حزیران ظلی بود ظلیل
جز بهر خدمت تو نبندم میان به جهد روزی اگر گشاده شود پیش من سبیل
بر مرکب هوای تو در راه اشتیاق سوی تو بر دو دیدهٔ روشن کنم رحیل
آنم که دست دهر نیابد مرا ضعیف آنم که چشم چرخ نبیند مرا ذلیل
هرگز به چشم خفت در من مکن نگاه ور چند بر دو پایم بندی است بس ثقیل
گوشم بدان بود که سلامم کنی به مهر چشمم بدان بود که عطایم دهی جزیل
تا دیدگان و تا دل و جان است مر مرا باشم ترا به جان و دل و دیدگان خلیل
تا چرخ را مدار بود خاک را قرار تا کلک را صریر بود تیغ را صلیل
بادت بزرگیی به همه نعمتی مضاف بادت سعادتی به همه دولتی کفیل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با فضایی اندوهگین و گلایه‌آمیز آغاز می‌شود که در آن شاعر از رنجِ بی‌خوابی و درازایِ شب‌های تنهایی سخن می‌گوید. او از قضا و قدر و زمانه‌ای که با او سرِ ناسازگاری دارد شکوه می‌کند و درد و فراقِ خود را با بیانی تمثیلی و استعاری تصویر می‌نماید. در این مرحله، شاعر خود را چون اسیری در چنبره‌ی حوادث می‌بیند که عمرش در آتشِ هجران و آبِ دیده در حال سپری شدن است.

در نیمه‌ی دوم قصیده، لحنِ شعر به کلی تغییر کرده و واردِ حوزه‌ی مدح می‌گردد. شاعر با ستایشِ شخصی به نام «ابوالفتح» که مقامی والا و اصالتِ خانوادگی دارد، روزنه‌ی امیدِ خود را به سوی او می‌گشاید. او در این بخش، تمامِ گلایه‌های پیشین را به دستِ فراموشی سپرده و خود را در سایه‌یِ حمایتِ این ممدوحِ بزرگوار، به آرامش و عزت می‌رساند و عهدِ وفاداری و خدمتگزاریِ ابدی با او می‌بندد.

معنای روان

عمرم همی قصیر کند این شب طویل وز انده کثیر شد این عمر من قلیل

این شب‌های طولانی، عمر مرا کوتاه می‌کند و از سوی دیگر، اندوهم آنقدر زیاد و سنگین است که این عمرِ کوتاه مرا به تباهی کشانده است.

نکته ادبی: تضاد درونی میان «قصیر» و «طویل» و «کثیر» و «قلیل» برای برجسته‌سازی رنجِ شاعر استفاده شده است.

دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟ همچون نیاز تیره و همچون امل طویل

دیشب شبی گذشت که نمی‌دانم چگونه توصیفش کنم؛ شبی همچون فقر و نداریِ سیاه و طولانی و همچون آرزوهای دور و دراز.

نکته ادبی: تشبیه «نیاز» (فقر) به سیاهی و درازی و «امل» (آرزو) به درازی، نشان‌دهنده ناخوشایند بودنِ زمان برای عاشق است.

کف الخضیب داشت فلک ورنه گفتمی بر سوک مهر جامه فرو زد مگر به نیل

اگر صورت‌فلکیِ «کف‌الخضیب» در آسمان نبود، می‌گفتم آسمان در سوگِ خورشید، جامه‌ی خود را به رنگِ نیلی درآورده است.

نکته ادبی: اشاره به یک پدیده نجومی (صورت‌فلکی) که در متون قدیم به دلیل رنگ قرمزِ ستاره‌هایش، به «دستِ رنگ‌زده شده» معروف بود.

از ساکنی چرخ و سیاهی شب مرا طبع از شگفت خیره و چشم از نظر کلیل

از سکون و بی‌‌حرکتیِ آسمان و سیاهیِ شب، طبع و درونم از تعجب حیران شده و چشمانم از شدتِ خیره ماندن، ضعیف و ناتوان گشته است.

نکته ادبی: «کلیل» به معنای ضعیف و کند است که در مقابلِ قدرتِ بینایی به‌کار رفته است.

گفتم زمین ندارد اعراض مختلف گفتم هوا ندارد ارکان مستحیل

به خود گفتم شاید زمین تغییر نکرده است و شاید هوا هم فاقد ارکان و عناصر دگرگون‌شونده است.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه‌ی طبیعیِ قدیم درباره‌ی عناصرِ چهارگانه که گویی شاعر به دنبال علتی برای این وضعیتِ ثابت و خسته‌کننده می‌گردد.

چشمم مسیل بود ز اشکم شب دراز مردم در او نخفت و نحسبند در مسیل

چشمانم در شبِ طولانی همچون مسیلِ رودخانه از اشک پر شده بود، در حالی که مردم در آن شب خوابیده بودند و کسی در مسیرِ این رودخانه‌ی اشک نبود.

نکته ادبی: «مسیل» به معنای مجرای سیلاب است که استعاره‌ای از جاری شدنِ مداومِ اشک است.

این دیده گر به لولو رادست در جهان با او چرا به خوابی باشد فلک بخیل؟

اگر این چشمانِ من در جهان ارزشمندترین جواهرات (مروارید) را دارد، پس چرا آسمان برای اینکه لحظه‌ای به خواب بروم، این‌قدر خسیس است؟

نکته ادبی: «لولو» به معنای مروارید است که استعاره از اشک‌های گرانبهای شاعر است.

روز از وصال هجر درآبم بود مقام شب از فراق وصل در آتش کنم مقیل

روزها در فکرِ وصالِ معشوق، در آبِ چشم غرق بودم و شب‌ها در فراقِ وصلِ او، در آتشِ دل اقامت می‌گزیدم.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ آب و آتش برای بیانِ شدتِ رنجِ روحی و جسمی.

چون مور و پشه ام به ضعیفی چرا کشد گردون به سلسله در، پایم چو شیر و پیل؟

من که به اندازه مور و پشه ضعیف هستم، چرا روزگار با زنجیرِ بلا، پایِ مرا همچون شیر و فیلِ نیرومند در بند کشیده است؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد (مور و پشه در برابر شیر و فیل) برای نشان دادنِ بی‌عدالتیِ زمانه.

زنده خیال دوست همی داردم چنین کاید همی به من شب تار از دویست میل

خیالِ دوست مرا زنده نگه داشته است، اگرچه شبِ تاریک همچون مسافتی دویست‌ملی به من هجوم می‌آورد.

نکته ادبی: «خیال» در ادبیات کلاسیک به معنای تصویرِ ذهنیِ معشوق است که در تنهایی به سراغ عاشق می‌آید.

گه بگذرد ز آب دو چشمم کلیم وار گه در شود در آتش دل راست چون خلیل

گاهی از شدتِ گریه همچون موسی (کلیم) بر آب می‌گذرم و گاهی در آتشِ دل، همچون ابراهیم (خلیل) سلامت می‌مانم.

نکته ادبی: اشاره به دو داستان قرآنی: موسی در نیل و ابراهیم در آتش.

نه سوخته در آتش و نه غرقه اندر آب گویی که هست بر تن او پر جبرئیل

نه در آتش می‌سوزم و نه در آب غرق می‌شوم؛ گویی فرشته‌ای (جبرئیل) مرا در پناهِ خود گرفته است.

نکته ادبی: تلمیح به محافظتِ الهی از پیامبران.

زردست و سرخ دو رخ و دیده مرا به عشق زان دو رخ منقش وزان دیدهٔ کحیل

به خاطر عشق، رخسارم زرد و سرخ است و چشمانم سرمه کشیده (از شدت گریه) است؛ صورتم به خاطرِ آن رنگ‌آمیزی و چشمانم به خاطر آن سرمه، نقش و نگار دارد.

نکته ادبی: «کحیل» به معنای سرمه کشیده است که استعاره از قرمزیِ دورِ چشم در اثرِ گریه‌ی زیاد است.

چون نوحه ای برآرم یا ناله ای کنم داودوار کوه بود مر مرا رسیل

هرگاه ناله و فریادی برمی‌آورم، همچون داوود پیامبر، کوه‌ها هم با من هم‌نوا شده و ناله سر می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ داوود که کوه‌ها با صدای او تسبیح می‌گفتند.

او را شناسم از همه خوبان اگر فلک در آتشم نهد که نیارم بر او بدیل

من او را از میانِ همه زیبارویان می‌شناسم، حتی اگر آسمان مرا در آتش بیندازد، برای او هیچ جایگزینی نمی‌آورم.

نکته ادبی: «بدیل» به معنای جایگزین و بدل است.

تا کی دلم ز تیر حوادث شود جریح تا کی تنم ز رنج زمانه بود علیل

تا چه زمانی دلم باید از تیرِ حوادثِ روزگار زخمی باشد و تا کِی بدنم باید از رنجِ زمانه بیمار و علیل بماند؟

نکته ادبی: تیرِ حوادث، استعاره از بلاهای ناگهانی است.

هرگز چو من نگیرد چنگ قضا شکار هرگز چو من نیابد تیغ بلا قتیل

هرگز چنگِ قضا و قدر، شکاری همچون من نگرفته است و تیغِ بلا، کشته‌ای مانند من نیافته است.

نکته ادبی: مبالغه در بیانِ شدتِ گرفتاری‌های شاعر.

یک چشم در سعادت نگشاد بخت من کش در زمان نه دست قضا درکشید میل

بختِ من حتی یک بار هم درِ سعادت را به رویم باز نکرد، مگر اینکه همان لحظه دستِ قضا آن را بست.

نکته ادبی: «میل» به معنای میله‌یِ فلزی یا ابزارِ بستنِ راه است.

نه نه به محنت اندرم آن حال تازه شد کان سوی هر سعادت و دولت بود دلیل

نه، اشتباه کردم؛ من در آن محنت نبودم، بلکه آن سختی، نشانه‌ای برای رسیدن به یک خوشبختی و دولتِ بزرگ بود.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ شاعر از گلایه به امید.

پدرام و رام کرد مرا روزگار و بخت خواجه رئیس سید ابوالفتح بی عدیل

روزگار و بخت، مرا آرام و خوشحال کرد؛ آن هم توسطِ رئیس و سرورِ بی‌همتا، ابوالفتح.

نکته ادبی: شروع بخش مدح و ستایش ممدوح.

آن در هنر یگانه و آن در خرد تمام آن در سخا مقدم و آن در نسب اصیل

او در هنر بی‌همتا، در خرد کامل، در بخشندگی پیشرو و در نسب و خاندان، اصیل و بزرگوار است.

نکته ادبی: توصیفِ صفاتِ ممتازِ ممدوح.

افعال او گزیده و آثار او بلند اخلاق او مهدب و اقوال او جمیل

کارهای او برگزیده، نتایجِ اعمالش بلندمرتبه، اخلاقش مودبانه و آراسته و سخنانش نیکو و دلنشین است.

نکته ادبی: «مهدب» به معنای تهذیب‌شده و آراسته به آداب.

ای درگه تو قبله خواهندگان شده کرد ایزدت به روزی خلقان مگر کفیل

ای کسی که درگاهت قبله‌گاهِ نیازمندان شده است؛ گویی خداوند تو را کفیل و سرپرستِ روزیِ مردم قرار داده است.

نکته ادبی: تشبیه درگاهِ ممدوح به قبله که نشان‌دهنده‌ی تقدس و پناهگاه بودنِ اوست.

هرگز نگشت خواهی روزی ز مکرمت زیرا که تو به مکرمت اندرنیی بخیل

هرگز هیچ نیازمندی از کرمِ تو ناامید برنگشت، زیرا تو در بخشش و کرم، بخیل نیستی.

نکته ادبی: اثباتِ سخاوتِ ممدوح از طریق نفیِ بخل.

محکم ترست حزم تو از کوه بیستون صافی ترست عزم تو از خنجر صقیل

عقل و تدبیرِ تو از کوه بیستون محکم‌تر، و اراده‌ی تو از شمشیرِ صیقل‌خورده و بران، صاف‌تر است.

نکته ادبی: «حزم» به معنای دوراندیشی و احتیاط است.

طبع تو در زمستان باغی بود خرم فر تو در حزیران ظلی بود ظلیل

طبعِ تو در زمستان (سختی‌ها) همچون باغی خرم است و شکوهِ تو در گرمای تابستان، سایه‌ساری خنک و دلپذیر است.

نکته ادبی: «حزیران» از ماه‌هایِ گرمِ سال در تقویمِ سوری است.

جز بهر خدمت تو نبندم میان به جهد روزی اگر گشاده شود پیش من سبیل

اگر روزی راهی برای خدمت به تو برایم گشوده شود، جز برای خدمت کردن به تو، کمر همت نمی‌بندم.

نکته ادبی: تعهدِ مطلقِ شاعر به خدمت‌گزاریِ ممدوح.

بر مرکب هوای تو در راه اشتیاق سوی تو بر دو دیدهٔ روشن کنم رحیل

سوار بر مرکبِ اشتیاق، در راهِ رسیدن به تو، با چشمانِ روشن و امیدوارم به سوی تو حرکت می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره‌یِ «مرکبِ هوا» (مرکبِ میل و اشتیاق).

آنم که دست دهر نیابد مرا ضعیف آنم که چشم چرخ نبیند مرا ذلیل

من آن‌قدر بزرگم که دستِ روزگار نمی‌تواند مرا ضعیف کند و چشمِ آسمان نمی‌تواند مرا ذلیل و خوار ببیند.

نکته ادبی: عزتِ نفسِ شاعر در سایه‌یِ حمایتِ ممدوح.

هرگز به چشم خفت در من مکن نگاه ور چند بر دو پایم بندی است بس ثقیل

هرگز با نگاهِ تحقیر و خفت به من نگاه مکن، حتی اگر بر پاهایم بندهای سنگینی از مشکلات باشد.

نکته ادبی: تأکید بر حفظِ شأن و کرامت در عینِ گرفتاری.

گوشم بدان بود که سلامم کنی به مهر چشمم بدان بود که عطایم دهی جزیل

گوشِ من منتظر است که با مهربانی به من سلام کنی و چشمانم منتظر است که عطای بزرگ و ارزشمندی به من ببخشی.

نکته ادبی: «جزیل» به معنای بزرگ و فراوان است.

تا دیدگان و تا دل و جان است مر مرا باشم ترا به جان و دل و دیدگان خلیل

تا زمانی که چشم و دل و جان دارم، با تمام وجود و با جان و دل، دوست و یاری‌کننده‌ی تو خواهم بود.

نکته ادبی: «خلیل» در اینجا به معنای دوست و یار صمیمی است.

تا چرخ را مدار بود خاک را قرار تا کلک را صریر بود تیغ را صلیل

تا زمانی که چرخِ فلک می‌گردد و زمین پابرجا است، تا زمانی که قلم صدای نوشتن دارد و شمشیر صدای برخورد، من پایدار خواهم ماند.

نکته ادبی: استفاده از عناصرِ ماندگارِ طبیعت و ابزار برای بیانِ جاودانگیِ عهد.

بادت بزرگیی به همه نعمتی مضاف بادت سعادتی به همه دولتی کفیل

بزرگی‌ات با تمامِ نعمت‌ها همراه باد و سعادتت با تمامِ دولت‌ها و خوشبختی‌ها تضمین شده باشد.

نکته ادبی: دعای خیر و پایان‌بندیِ فاخرِ قصیده.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) عمرم همی قصیر کند این شب طویل

به کار بردن کلماتِ متضادِ «قصیر» و «طویل» برای ترسیمِ فضای ذهنیِ شاعر.

تلمیح کلیم وار ... خلیل

اشاره به داستان‌های موسی و ابراهیم برای تبیین وضعیتِ دشوار و در عین حال امنِ شاعر.

مبالغه داودوار کوه بود مر مرا رسیل

بزرگ‌نماییِ صدای گریه‌ی شاعر که کوه‌ها را به هم‌نوایی وامی‌دارد.

استعاره مسیل

استعاره از جاری بودنِ مداومِ اشک از چشمانِ شاعر.

تشبیه همچون نیاز تیره و همچون امل طویل

تشبیه وضعیتِ شبِ خود به مفاهیمِ انتزاعیِ «نیاز» و «آرزو».