گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

مسعود سعد سلمان
دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر
چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیده چو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر
به هست و نیست در آرد عنان من در مشت چو دو فریشته ام از دو سو قضا و قدر
مباش و باش ز بیم و امید با تن و جان مجوی و جوی ز حرص و قنوع در دل و سر
مرابه «چون شود؟» و «کاشکی» و «شاید بود» حذر نگاشته در پیش چشم یک دفتر
اگر چه خواند همی عقل مر مرا در گوش قضا چو کارگر آید چه فایده ز حذر
گه از نهیبم گم شد بسان ماران پای گهم ز حرص برآمد همی چو موران پر
تن از درنگ هراس و دل از شتاب امید به بط و سرعت، کیوان همی نمود و قمر
چو خار و گل زگل و خار روی و غمزهٔ دوست ز تف و نم، لب من خشک بود و مژگان تر
و گرنه گیتی، خشک از تف دلم بودی ز اشک چشمم بر خنگ زیورم، زیور
به راندن اندر راندم همی ز دیده سرشک دل از هوا رنجور و تن از بلا مضطر
به لون زر شده روی من از غبار نیاز به رنگ می شده چشم من از خمار سهر
نه بوی مستی در مغز من مگر زان می نه رنگ هستی در دست من مگر زان زر
رهی چو تیغ کشیده، کشیده و تابان اثر ز سم ستوران بر او به جای گهر
اگرچه تیغ بود آلت بریدن، من همی بریدم آن تیغ را به گام آور
وگر به تیزی گردد بریده چیز از تیغ از او همی به درازی بریده گشت نظر
چو آفتاب نهان شد، نهان شد از دیده نیام او شب دیرنده تیره بود مگر
مخوف راهی کز سهم شور و فتنهٔ آن کشید دست نیارست کوهسار و کور
گه اخگر از جگر من چو خون دل گشته گهی ز خون دلم خون شده دل اخگر
گهی چو خاک، پراکنده، دل ز باد بلا گهی چو پوست، ترنجیده دل ز آتش حر
شهاب وار به دنبال دشمنان چو دیو فرو بریدم صد کوه آسمان پیکر
گهی به کوه شدی هم حدیث من پروین گهی به دشت شدی همعنان من صرصر
بسان نقطه موهوم، دل ز هول بلا چو جز لایتجزی، تن از نهیب خطر
ولیک از همه پتیاره، ایمن از پی آنک مدیح صاحب خواندم همی چو حرز، ز بر
عماد دولت منصوربن سعید که یافت فلک ز فرش قدر و جهان ز قدرش فر
به باغ دولت رویش چو گل شکفته شود ز بهر سایل و زایر سعادت آرد بر
به قوت نعم و پشت دولت اوی است امید یافته بر لشکر نیاز، ظفر
کجا سفینهٔ عزمش در آب حزم نشست نشایدش بجز از مرکز زمین لنگر
شکوه جاهش گر دیده را شدی محسوس سپهر و انجم بودی ازو دخان و شرر
ز ماده بودن، خورشید را مفاخرت است که طبع اوست معانی بکر را مادر
ز بهر آن که به اصل از گیاست خامهٔ او به اصل هم ز گیا یافتند زهر و شکر
به نعت موجز، کلکش زمانه را ماند که بر ولی همه نفع است و بر عدو همه ضر
بزرگ بار خدایا، چو طبع تو دریاست شگفت نیست اگر هست خلق تو عنبر
مکارم تو اگر زنده ماند نیست عجب که مجلس تو بهشت است و دست تو کوثر
ندید یارد دشمن مصاف جستن تو اگرچه سازد از روز و شب سپاه و حشر
نکرد یارد بی رای تو ممر و ممار سپهر زود ممار و نجوم تیز ممر
به حل و عقد همی حکم و امر نافذ تو رود چو ابر به بحر و رسد چو باد به بر
اگر نباشد فرمان حزم تو مقبول ابا کند ز پذیرفتن عرض جوهر
وگر ز عزم و ز حزم تو آفریده شدی به طبع راجع و مایل نیامدی اختر
بساختند چهار آخشیج دشمن از آن که رای تست به حق گشته در میان داور
به چرخ و بحر نیارم ترا صفت کردن که چرخ با تو زمین است و بحر با تو شمر
ز بهر روی تو خورشید خواستی که شدی شعاع ذره ش چون نور دیده، حس بصر
به روز بخشش تو ابر خواستی که شدی ز بهر کف جواد تو قطره هاش درر
بهی ز خلق و هم از خلقی و عجب نبود که هم ز گوهر، دارند افسر گوهر
به نعمت تو که تا غایبم ز مجلس تو نکرد در دل من شادی خلاص، اثر
ببند گو در عمرم زمانه را چو نعم نمی گشاید از مجلس تو بر من در
در آب و آذرم از چشم ودل به روز و به شب نه هیچ جای مقام و نه هیچ روی مفر
ولیک مدح و ثنای ترا به خاطر و طبع چو چندن اندر آبم چو عود بر آذر
ز شوق طلعت و حرص خیال تو هستم به روز چون حربا و به شب چو نیلوفر
رضا دهی به حقیقت که کارم اندر دل «مگر» به سر برم این عمر نازنین به «مگر»
ز فرق تا به قدم آتشم مرا دریاب که زود گردد آتش به طبع خاکستر
به مجلس تو ز من نایب این قصیده بس است که هیچ حاجت ناید به نایب دیگر
نمی توانم خواندن به نام در یتیم که عقل و فکرتش امروز مادرست و پدر
به غرب و شرق ز رایت همی امان خواهد که هست او را بر طبع و خاطر تو گذر
همیشه تا ماه از قرب و بعد چشمهٔ مهر گهی چو چفته کمان گردد و گهی چو سپر
زمانه باشد آبستنی به روز و به شب سپهر باشد بازیگری به خیر و به شر
به پای همت بر فرق آفتاب خرام به چشم نعمت در روی روزگار نگر
شراب شادی نوش و نوای لهو نیوش لباس دولت پوش و بساط فخر سپر
ولیت سرو سهی باد سر کشیده به ابر عدوت سرو مسطح که برنیارد سر
ز دست طبع همیشه به تیغ اره صفت بردیده باد چو ناخن حسود را حنجر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده با تصویرسازی‌های دقیق و واژگان کهن، سفری پرمخاطره و دشوار را بازنمایی می‌کند که در آن شاعر خود را در میان تنگناهای تقدیر، بیم و امید گرفتار می‌بیند. فضای حاکم بر بخش نخست، فضایی است اضطراب‌آلود و سرشار از تکاپوی روح آدمی که در برابر جبرِ هستی به عجز و ناتوانی می‌رسد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های نجومی و عناصر طبیعی، جهان را میدان نبردی می‌بیند که در آن انسان، نقطه موهومی در میان طوفان حوادث است.

در بخش دوم، شعر با یک چرخش ساختاری از فضای درونی و شخصی به سوی ستایش ممدوح (عماد دولت) حرکت می‌کند. شاعر در این بخش، ممدوح را به عنوان تنها پناهگاه و کانون نظم و ثبات معرفی می‌کند که جهان و هستی، در سایه تدبیر و عزم او به آرامش می‌رسند. در این نگاه، ممدوح شخصیتی است که تواناییِ مهارِ آشوبِ تقدیر و دگرگون ساختنِ دشواری‌ها به آسانی را داراست.

معنای روان

دوال رحلت چون بر زدم به کوس سفر جز از ستاره ندیدم بر آسمان لشکر

هنگامی که اسباب و بندِ سفر را برای کوچیدن آماده کردم، در آسمان به جز سپاه ستارگان، هیچ لشکر دیگری مشاهده نکردم.

نکته ادبی: دوال رحلت: بند و تسمه سفر، کنایه از آغاز کردنِ مسیر زندگی یا سفر دشوار.

چو حاجبان زمی از شب سیاه پوشیده چو بندگان ز مجره سپهر بسته کمر

شب همانند نگهبانان، زمین را سیاه پوشانده بود و کهکشان در آسمان، همچون بندگانِ کمر بسته در پیشگاهِ خداوند، کمر خم کرده بود.

نکته ادبی: حاجبان: نگهبانان و دربانان. مجره: راه شیری.

به هست و نیست در آرد عنان من در مشت چو دو فریشته ام از دو سو قضا و قدر

قضا و قدر همچون دو فرشته از دو سو مرا احاطه کرده‌اند و اختیارِ مرا در هست و نیستِ عالم، در مشت گرفته‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان 'هست و نیست' نشان‌دهنده ناتوانی انسان در دایره تقدیر است.

مباش و باش ز بیم و امید با تن و جان مجوی و جوی ز حرص و قنوع در دل و سر

به خاطر بیم و امید، میانِ بودن و نبودنِ تن و جان سرگردانی؛ و به خاطرِ حرص و قناعت، در دل و اندیشه‌ات پیوسته در جستجو و یا گریز باش.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس‌های درونی انسان که او را ناآرام می‌کند.

مرابه «چون شود؟» و «کاشکی» و «شاید بود» حذر نگاشته در پیش چشم یک دفتر

وسواس‌های ذهنی من و جملاتِ 'چگونه می‌شود؟'، 'ای کاش' و 'شاید'، دفتری از نگرانی و پرهیز را در برابر چشمانم گشوده است.

نکته ادبی: تشبیه افکارِ مزاحم به دفتری از حذر و پرهیز.

اگر چه خواند همی عقل مر مرا در گوش قضا چو کارگر آید چه فایده ز حذر

اگرچه عقل همواره مرا به احتیاط فرا می‌خواند، اما وقتی تقدیر مانندِ کارگرِ چیره دست وارد عمل می‌شود، دیگر احتیاط چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: کنایه از بیهودگیِ تدبیرِ انسان در برابر تقدیرِ الهی.

گه از نهیبم گم شد بسان ماران پای گهم ز حرص برآمد همی چو موران پر

گاهی از شدتِ هراس، همچون مارانِ سرگشته، پای از دست می‌دادم و گاهی از شدتِ حرص، همچون مورچگان، گویی بال در می‌آوردم و پرواز می‌کردم.

نکته ادبی: تمثیل‌های حرکتی برای نشان دادنِ اضطرابِ درونی.

تن از درنگ هراس و دل از شتاب امید به بط و سرعت، کیوان همی نمود و قمر

تنِ من از سنگینیِ ترس و دلم از شتابِ امید، گاهی مانندِ سیاره کیوان (کند و سنگین) و گاهی مانندِ ماه (سریع) رفتار می‌کردند.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ تن و جان؛ کیوان نمادِ سنگینی و ماه نمادِ سرعت.

چو خار و گل زگل و خار روی و غمزهٔ دوست ز تف و نم، لب من خشک بود و مژگان تر

مانندِ رابطه‌ی خار و گل در چهره و غمزهِ یار، لبِ من از شدتِ حرارتِ آتشِ درون خشک بود و مژگانم از اشک، تر.

نکته ادبی: تضاد تف (گرما) و نم (رطوبت) برای نشان دادنِ وضعیتِ متناقضِ بدن.

و گرنه گیتی، خشک از تف دلم بودی ز اشک چشمم بر خنگ زیورم، زیور

اگر چنین نبود (اگر مژگانم تر نبود)، جهان از حرارتِ آتشِ دلِ من خشک می‌شد و از اشکِ چشمانم بر اسبِ زین‌شده‌ام، زیوری دیگر (غیر از اشکم) پدید می‌آمد.

نکته ادبی: مبالغه در بیانِ گرمای سوزانِ درون.

به راندن اندر راندم همی ز دیده سرشک دل از هوا رنجور و تن از بلا مضطر

در حینِ راندنِ مرکب، از چشمانم اشک می‌ریختم؛ دلم از تمنای بسیار رنجور و تنم از سختیِ بلا مضطرب بود.

نکته ادبی: مضطر به معنای پریشان و ناچار.

به لون زر شده روی من از غبار نیاز به رنگ می شده چشم من از خمار سهر

چهره‌ام از غبارِ نیاز و فقر به رنگِ طلا درآمده بود و چشمانم از خستگی و بی‌خوابی، به رنگِ شراب (سرخ) شده بود.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای رنگِ چهره و چشم.

نه بوی مستی در مغز من مگر زان می نه رنگ هستی در دست من مگر زان زر

در مغزِ من بویی از مستی نیست مگر همان بویِ شراب (سختی) و در دستم نشانه‌ای از هستی نیست مگر همان زر (که از دست داده‌ام).

نکته ادبی: تلمیح به تهیدستیِ شاعر.

رهی چو تیغ کشیده، کشیده و تابان اثر ز سم ستوران بر او به جای گهر

راهی مانندِ شمشیرِ کشیده، درخشان و تابان بود که اثرِ سمِ اسبان بر روی آن، مانندِ جواهر نمایان بود.

نکته ادبی: تشبیه راهِ صاف و براق به شمشیر.

اگرچه تیغ بود آلت بریدن، من همی بریدم آن تیغ را به گام آور

اگرچه کارِ شمشیر بریدن است، اما من با گام‌های خود آن شمشیر (راهِ برنده) را می‌بریدم (طی می‌کردم).

نکته ادبی: ایهام در 'بریدن' که هم به معنای قطع کردن و هم طی کردن مسیر است.

وگر به تیزی گردد بریده چیز از تیغ از او همی به درازی بریده گشت نظر

اگر تیزیِ شمشیر باعثِ بریده شدنِ اشیاء می‌شود، از آن راهِ دراز نیز، نگاهِ من (به دلیل طولانی بودن) بریده و خسته شد.

نکته ادبی: برگردانِ معنایی تیزی به طولِ مسیر.

چو آفتاب نهان شد، نهان شد از دیده نیام او شب دیرنده تیره بود مگر

وقتی خورشید پنهان شد، از دیدگانم نیز پنهان گشت؛ مگر نیامِ خورشید (شب) بسیار تیره و طولانی بود؟

نکته ادبی: نیام (غلاف) به شب تشبیه شده است.

مخوف راهی کز سهم شور و فتنهٔ آن کشید دست نیارست کوهسار و کور

راهی هولناک که از شدتِ ترس و فتنه آن، کوه‌ها و کورها هم یارای عبور و تحمل نداشتند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ سختیِ مسیر.

گه اخگر از جگر من چو خون دل گشته گهی ز خون دلم خون شده دل اخگر

گاهی شراره‌های آتش از جگرم مانند خونِ دل می‌جوشید و گاهی از خونِ دلِ من، شراره‌های آتشِ جدیدی پدید می‌آمد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ متقابلِ آتش و خون.

گهی چو خاک، پراکنده، دل ز باد بلا گهی چو پوست، ترنجیده دل ز آتش حر

گاهی دلم از بادِ حوادث مانند خاک پراکنده بود و گاهی از حرارتِ آتشِ عشق، همچون پوستِ خشک شده، جمع و چروکیده بود.

نکته ادبی: استعاره از بی‌قراریِ دل.

شهاب وار به دنبال دشمنان چو دیو فرو بریدم صد کوه آسمان پیکر

همچون شهاب به دنبالِ دشمنانِ دیو‌صفت، صد کوهِ عظیم و بلند را درنوردیدم.

نکته ادبی: آسمان‌پیکر: تشبیه کوه‌ها به هیبتِ آسمان.

گهی به کوه شدی هم حدیث من پروین گهی به دشت شدی همعنان من صرصر

گاهی پروین (ستاره) در کوه هم‌صحبتِ من بود و گاهی بادِ صرصر در دشت، هم‌قدم و همراهِ من می‌گشت.

نکته ادبی: صرصر: بادِ سرد و تند و سوزناک.

بسان نقطه موهوم، دل ز هول بلا چو جز لایتجزی، تن از نهیب خطر

دلم از هولِ حوادث مانندِ یک نقطه فرضی (وهمی) بود و تنم از ترسِ خطر، همچون جزءِ لایتجزی (ذره‌ بنیادین) کوچک شده بود.

نکته ادبی: اشاره به مباحثِ کلامی و فلسفی درباره جزءِ لایتجزی.

ولیک از همه پتیاره، ایمن از پی آنک مدیح صاحب خواندم همی چو حرز، ز بر

اما از همه این بلاها در امان بودم، زیرا مدیحه‌سراییِ صاحبِ (ممدوح) را همچون تعویذ و حرز، پیوسته بر زبان داشتم.

نکته ادبی: حرز: دعایی که برای حفظ از بلا می‌خوانند.

عماد دولت منصوربن سعید که یافت فلک ز فرش قدر و جهان ز قدرش فر

او عمادِ دولت، منصور بن سعید است که فلک از ارزشِ قدرِ او، شکوه یافت و جهان از بزرگی‌اش فخر کرد.

نکته ادبی: ستایشِ ممدوح با استفاده از تعابیرِ کیهانی.

به باغ دولت رویش چو گل شکفته شود ز بهر سایل و زایر سعادت آرد بر

در باغِ دولتِ او، چهره‌اش مانندِ گل شکوفا می‌شود و برای سائلان و زائران، ثمره‌ی سعادت به بار می‌آورد.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ باغ برای دولت و رفاه.

به قوت نعم و پشت دولت اوی است امید یافته بر لشکر نیاز، ظفر

به یمنِ نعمت و حمایتِ دولتِ اوست که امید توانسته بر لشکرِ نیاز و فقر پیروز شود.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به امید و نیاز.

کجا سفینهٔ عزمش در آب حزم نشست نشایدش بجز از مرکز زمین لنگر

هرگاه کشتیِ تصمیمِ او در آبِ دوراندیشی لنگر بیندازد، هیچ چیزی جز مرکزِ زمین نمی‌تواند لنگرگاهِ آن باشد.

نکته ادبی: اغراق در بزرگیِ عزمِ ممدوح.

شکوه جاهش گر دیده را شدی محسوس سپهر و انجم بودی ازو دخان و شرر

اگر شکوهِ جاه و مقامِ او برای چشم قابلِ دیدن بود، آسمان و ستارگان در برابرِ آن، همچون دود و جرقه به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: مقایسه بزرگیِ جاه با عناصرِ کیهانی.

ز ماده بودن، خورشید را مفاخرت است که طبع اوست معانی بکر را مادر

خورشید به این که ماده (و منشأ) است افتخار می‌کند، زیرا طبعِ ممدوح، مادرِ تمامِ معانیِ بکر و تازه است.

نکته ادبی: تشبیه طبعِ ممدوح به سرچشمه‌ی خلاقیت.

ز بهر آن که به اصل از گیاست خامهٔ او به اصل هم ز گیا یافتند زهر و شکر

از آن جهت که قلمِ او در اصل از گیاه (نی) است، به همین اصل بازمی‌گردد که هم زهر در آن است و هم شکر.

نکته ادبی: اشاره به خاصیتِ دوگانه قلم (تأثیرگذاری بر دوست و دشمن).

به نعت موجز، کلکش زمانه را ماند که بر ولی همه نفع است و بر عدو همه ضر

در مدحی کوتاه می‌گویم که قلمِ او مانندِ روزگار است، که برای دوستان سراسر نفع و برای دشمنان سراسر ضرر است.

نکته ادبی: تشبیه قلمِ ممدوح به گردشِ روزگار.

بزرگ بار خدایا، چو طبع تو دریاست شگفت نیست اگر هست خلق تو عنبر

ای بزرگ‌مرد، طبعِ تو مانندِ دریاست؛ پس جای شگفتی نیست اگر خلق و خوی تو مانندِ عنبر (گران‌بها و خوشبو) است.

نکته ادبی: استعاره دریا برای بزرگیِ طبع.

مکارم تو اگر زنده ماند نیست عجب که مجلس تو بهشت است و دست تو کوثر

اگر کرم و بخششِ تو جاودان بماند تعجب‌آور نیست، زیرا مجلسِ تو بهشت و دستانِ تو کوثر است.

نکته ادبی: تلمیح به بهشت و رودِ کوثر.

ندید یارد دشمن مصاف جستن تو اگرچه سازد از روز و شب سپاه و حشر

دشمن یارایِ رویارویی با تو را ندارد، حتی اگر تمامِ روز و شب را به سپاه و لشکرکشی بگذراند.

نکته ادبی: تأکید بر شکست‌ناپذیریِ ممدوح.

نکرد یارد بی رای تو ممر و ممار سپهر زود ممار و نجوم تیز ممر

بدونِ رای و نظرِ تو، آسمان (سپهر) نمی‌تواند گردش کند و ستارگان نمی‌توانند در مسیر خود حرکت کنند.

نکته ادبی: ایهام در 'ممر و ممار' به معنای گذرگاه و گردش.

به حل و عقد همی حکم و امر نافذ تو رود چو ابر به بحر و رسد چو باد به بر

در حل و فصلِ امور، حکمِ تو جاری است و مانندِ ابری که به دریا می‌بارد و بادی که به خشکی می‌رسد، نفوذ دارد.

نکته ادبی: استعاره‌های طبیعی برای نفوذِ فرمان.

اگر نباشد فرمان حزم تو مقبول ابا کند ز پذیرفتن عرض جوهر

اگر تدبیر و دوراندیشیِ تو مقبول نباشد، خودِ جوهرِ وجود نیز از پذیرشِ عرض (صفت) خودداری می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاح فلسفیِ جوهر و عرض برای تأکید بر اهمیتِ تدبیر.

وگر ز عزم و ز حزم تو آفریده شدی به طبع راجع و مایل نیامدی اختر

و اگر قرار بود چیزی از عزم و تدبیرِ تو آفریده شود، اختران (ستارگان) دیگر با میل و رغبت به سمتِ تو نمی‌آمدند (بلکه به اجبار می‌آمدند).

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ عزمِ ممدوح بر تقدیر.

بساختند چهار آخشیج دشمن از آن که رای تست به حق گشته در میان داور

چهار عنصر (آخشیج) به دشمنی برخاستند، زیرا رایِ تو در میانشان داوریِ حق را جاری می‌کند.

نکته ادبی: آخشیج: عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش).

به چرخ و بحر نیارم ترا صفت کردن که چرخ با تو زمین است و بحر با تو شمر

نمی‌توانم تو را به آسمان و دریا تشبیه کنم، زیرا آسمان در برابرِ تو زمین است و دریا در برابرِ بخششِ تو، اندک (شمر).

نکته ادبی: تأکید بر بزرگیِ ممدوح که فراتر از عناصرِ طبیعت است.

ز بهر روی تو خورشید خواستی که شدی شعاع ذره ش چون نور دیده، حس بصر

خورشید می‌خواست شعاعِ ذراتِ خود را به خاطرِ رویِ تو، همچون نورِ دیده و قدرتِ بینایی کند.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای درخششِ چهره.

به روز بخشش تو ابر خواستی که شدی ز بهر کف جواد تو قطره هاش درر

ابر می‌خواست به خاطرِ دستانِ بخشنده تو، قطراتِ خود را به مروارید تبدیل کند.

نکته ادبی: تشبیه قطراتِ باران به درر (مروارید).

بهی ز خلق و هم از خلقی و عجب نبود که هم ز گوهر، دارند افسر گوهر

در نیکیِ تو و خلقی که داری جای تعجب نیست، زیرا گوهر همیشه در گوهر است (ذاتِ پاک).

نکته ادبی: اشاره به نجابت و اصالتِ خانوادگی.

به نعمت تو که تا غایبم ز مجلس تو نکرد در دل من شادی خلاص، اثر

به حقِ نعمتِ تو سوگند که تا زمانی که از مجلسِ تو دور بوده‌ام، هیچ شادی‌ای در دلِ من اثر نکرده است.

نکته ادبی: سوگند برای اثباتِ دلتنگی.

ببند گو در عمرم زمانه را چو نعم نمی گشاید از مجلس تو بر من در

اگر زمانه درب‌های نعمت را بر عمرم بسته باشد، باز هم دری به جز مجلسِ تو به رویم گشوده نمی‌شود.

نکته ادبی: ممدوح به عنوان تنها امیدِ شاعر.

در آب و آذرم از چشم ودل به روز و به شب نه هیچ جای مقام و نه هیچ روی مفر

شب و روز از چشم و دلم در آتش و آب هستم و نه جایِ ماندنی دارم و نه راهِ گریزی.

نکته ادبی: تصویرسازی از استیصال.

ولیک مدح و ثنای ترا به خاطر و طبع چو چندن اندر آبم چو عود بر آذر

اما مدح و ستایشِ تو را با جان و دل می‌سرایم؛ همچون صندل که در آب می‌سوزد و عود که بر آتش نهاده می‌شود (بوی خوش می‌دهد).

نکته ادبی: تشبیه اثرِ مدح به بوی خوشِ عود و صندل.

ز شوق طلعت و حرص خیال تو هستم به روز چون حربا و به شب چو نیلوفر

از شوقِ دیدار و خیالِ تو، روزها مانندِ حربا (حیوانِ آفتاب‌پرست) و شب‌ها مانندِ نیلوفر (که با شب بسته می‌شود) هستم.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ حالاتِ شاعر متناسب با شرایطِ دوری و نزدیکیِ ممدوح.

رضا دهی به حقیقت که کارم اندر دل «مگر» به سر برم این عمر نازنین به «مگر»

به حقیقت از من راضی شو، چرا که کارم در دل به شک و تردید گذشته است و این عمر گران‌بها را با 'اگر' و 'شاید' به پایان می‌برم.

نکته ادبی: مگر: حرفِ شک و تردید (اگر). پایانِ قصیده با تکیه بر استیصالِ شاعر.

ز فرق تا به قدم آتشم مرا دریاب که زود گردد آتش به طبع خاکستر

از سر تا پا در آتش اشتیاق و اندوه می‌سوزم، پس به دادم برس، زیرا آتش ذاتاً زود خاموش شده و به خاکستر تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: فرق در اینجا به معنای فرق سر است و استعاره از تمام وجود. آتش کنایه از بیقراری و اشتیاق شدید است.

به مجلس تو ز من نایب این قصیده بس است که هیچ حاجت ناید به نایب دیگر

برای حضور در مجلس تو، همین قصیده‌ای که سروده‌ام به عنوان جانشین من کافی است و نیازی به واسطه یا نماینده‌ای دیگر نیست.

نکته ادبی: نایب در متون کهن به معنای کسی است که به جای دیگری در مجلسی حضور یابد.

نمی توانم خواندن به نام در یتیم که عقل و فکرتش امروز مادرست و پدر

نمی‌توانم او را «دُرّ یتیم» (مروارید بی‌همتا و تنها) خطاب کنم، چرا که هوش و خرد او برای همه همچون مادر و پدری دلسوز و سرپرست است.

نکته ادبی: درّ یتیم استعاره از مروارید نایاب و کنایه از شخص بی‌همتاست که شاعر آن را با دلیلی منطقی رد می‌کند.

به غرب و شرق ز رایت همی امان خواهد که هست او را بر طبع و خاطر تو گذر

تمام مردم در شرق و غرب جهان از پرچم (قدرت) تو طلب پناه و امان می‌کنند، زیرا تو بر افکار و طبع دیگران تسلط و نفوذ داری.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم است که در ادبیات حماسی و مدحی نماد اقتدار و شکوه فرمانرواست.

همیشه تا ماه از قرب و بعد چشمهٔ مهر گهی چو چفته کمان گردد و گهی چو سپر

تا زمانی که ماه به دلیل نزدیکی و دوری از خورشید، گاهی به شکل کمان خمیده و گاهی به شکل سپر کامل در می‌آید، (پاینده باش).

نکته ادبی: چشمه مهر استعاره از خورشید است. چفته کمان و سپر اشاره به هلال و بدر ماه دارد.

زمانه باشد آبستنی به روز و به شب سپهر باشد بازیگری به خیر و به شر

روزگار همچون مادری است که مدام حوادث را می‌زاید و آسمان نیز بازیگری است که نقش‌های مختلف خیر و شر را در آن اجرا می‌کند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) در این بیت به زمانه و سپهر داده شده که نشان‌دهنده پویایی و تغییرات مداوم است.

به پای همت بر فرق آفتاب خرام به چشم نعمت در روی روزگار نگر

با گام‌های بلند همت خود بر قلهٔ خورشید قدم بگذار و با نگاهی سرشار از توانگری و نعمت به چهرهٔ روزگار بنگر.

نکته ادبی: فرق آفتاب استعاره از اوج عزت و بلندی مقام است که ممدوح باید بر آن استیلا یابد.

شراب شادی نوش و نوای لهو نیوش لباس دولت پوش و بساط فخر سپر

از شراب شادی بنوش، نوای موسیقی سرگرم‌کننده بشنو، لباس بزرگی و دولت بر تن کن و سفرهٔ افتخار و بزرگی را بگستران.

نکته ادبی: لهو در اینجا به معنی عیش و خوشی و موسیقی است. بساط سپردن به معنای گستراندن است.

ولیت سرو سهی باد سر کشیده به ابر عدوت سرو مسطح که برنیارد سر

یار تو (ممدوح) همچون سرو بلند و آزاده‌ای باشد که سر به ابرها کشیده است، اما دشمنت همچون سروی خوابیده و بی‌ریشه باشد که هرگز نتواند سر برآورد.

نکته ادبی: سرو سهی و سرو مسطح تقابل نمادین برای نشان دادن شکوه ممدوح و ذلت دشمن است.

ز دست طبع همیشه به تیغ اره صفت بردیده باد چو ناخن حسود را حنجر

امیدوارم که دست قدرت تو، همچون تیغ اره، گلوی حسود را چنان ببرد که اثری از آن باقی نماند.

نکته ادبی: تشبیه دست ممدوح به تیغ اره برای نشان دادن قدرت قاهره او در سرکوب دشمن است.