گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ - وگر بنالم گویند ژاژ می‌خاید

مسعود سعد سلمان
دلم ز انده بی حد همی نیاساید تنم ز رنج فراوان همی بفرساید
بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم ز دیدگانم باران غم فرود آید
ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا ازین پس ایچ غمی پیش چشم نگراید
دو چشم من رخ من زرد دید نتوانست از آن به خون دل آن را همی بیالاید،
که گر ببیند بدخواه روی من باری به چشم او رخ من زرد رنگ ننماید
زمانهٔ بد هرجا که فتنه ای باشد چو نوعروسش در چشم من بیاراید
چو من به مهر، دل خویشتن درو بندم حجاب دور کند فتنه ای پدید آید
فغان کنم من ازین همتی که هر ساعت ز قدر و رتبت سر بر ستارگان ساید
زمانه بربود از من هر آنچه بود مرا بجز که محنت کان نزد من همی پاید
لقب نهادم ازین روی فضل را محنت مگر که فضل من از من زمانه نرباید
فلک چو شادی می داد مر مرا بشمرد کنون که می دهدم غم همی نپیماید
چو زاد سرو مرا راست دید در همه کار چو زاد سروم از آن هر زمان بپیراید
تنم ز بار بلا زان همیشه ترسان است که گاهگاهی چون عندلیب بسراید
چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن چگونه کم نشود صبر و غم نیفزاید،
که دوستدار من از من گرفت بیزاری بلی و دشمن بر من همی ببخشاید
اگر ننالم گویند نیست حاجتمند وگر بنالم گویند ژاژ می خاید
غمین نباشم از ایرا خدای عزوجل دری نبندد تا دیگری بنگشاید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، ناله‌ای عمیق و حکیمانه از جور روزگار و تلاطم‌های زندگی است. شاعر که فردی صاحب فضل و کمال است، خود را در چنگال تقدیری می‌بیند که بی‌رحمانه شادی‌ها را از او می‌ستاند و اندوه را برایش همیشگی می‌سازد. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از انزوا، دل‌شکستگی و مواجهه با بی‌وفاییِ دوستان و دشمنان است.

در نهایت، شاعر از ورطه‌ی یأس عبور می‌کند و با نگاهی توحیدی، تسلی خود را در قدرت لایزال الهی می‌جوید. او با وجود تمام دردهایی که می‌کشد، به این باور قلبی می‌رسد که هیچ بن‌بستی در جهان مطلق نیست و اراده‌ی خداوند همواره گشاینده‌ی گره‌های کور است.

معنای روان

دلم ز انده بی حد همی نیاساید تنم ز رنج فراوان همی بفرساید

دلم از اندوه بی‌کران آرام نمی‌گیرد و جسمم از رنج‌های پی‌درپی فرسوده و ضعیف شده است.

نکته ادبی: واژه 'همی' در اینجا نشان‌دهنده استمرار فعل در سبک کهن است و 'بفرساید' به معنای ساییده شدن و از بین رفتن تدریجی است.

بخار حسرت چون بر شود ز دل به سرم ز دیدگانم باران غم فرود آید

وقتی بخار حسرت و آه از دلم برمی‌خیزد و به سرم می‌رسد، از چشمانم باران غم و اشک جاری می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه آه به بخار و اشک به باران، تصویری از طغیان درونی است که به ظاهرِ بیرونی سرایت می‌کند.

ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا ازین پس ایچ غمی پیش چشم نگراید

آن‌قدر رنج و سختی کشیده‌ام که از این پس، هیچ غمی نمی‌تواند مرا بترساند یا در برابر چشمم خودنمایی کند.

نکته ادبی: واژه 'ایچ' در متون کهن به معنای 'هیچ' است و نشان‌دهنده سبک کهن شعر است.

دو چشم من رخ من زرد دید نتوانست از آن به خون دل آن را همی بیالاید،

چشمانم وقتی چهره زرد و رنجور مرا دیدند، تاب نیاوردند و با اشک‌های خونین، آن را رنگ‌آمیزی کردند.

نکته ادبی: استعاره‌سازی خون دل به جای اشک، نشان‌دهنده عمق فاجعه و درد است.

که گر ببیند بدخواه روی من باری به چشم او رخ من زرد رنگ ننماید

چرا که اگر دشمن بدخواه، چهره زرد و ناتوان مرا ببیند، آن‌چنان که باید آن را نمی‌بیند (و من نمی‌خواهم ضعفم را برملا کنم).

نکته ادبی: اشاره به حفظ کرامت نفس در برابر دشمن، حتی در اوج ذلت و بیماری.

زمانهٔ بد هرجا که فتنه ای باشد چو نوعروسش در چشم من بیاراید

روزگارِ بداندیش، هر جا که فتنه و آشوبی باشد، آن را مانند عروسی زیبا در چشمان من می‌آراید تا مرا بیشتر آزار دهد.

نکته ادبی: تشبیه فتنه به عروس، تضاد عجیبی است که زشتیِ واقعیتِ فتنه را در ظاهرِ فریبنده آن نشان می‌دهد.

چو من به مهر، دل خویشتن درو بندم حجاب دور کند فتنه ای پدید آید

هرگاه با عشق و علاقه به چیزی دل می‌بندم، تقدیر حجاب و مانعی ایجاد می‌کند تا آن فتنه و جدایی پدید آید.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ هر که بامش بیش، برفش بیشتر و بی‌وفاییِ دنیا به دلبستگی‌ها.

فغان کنم من ازین همتی که هر ساعت ز قدر و رتبت سر بر ستارگان ساید

فریاد من از این همت بلند است که هر لحظه، سرِ خود را تا بلندای ستارگان بالا می‌برد و همین بلندیِ طبع باعث دردسر من است.

نکته ادبی: تضاد میان بلندی طبع که فضیلت است و رنج‌هایی که از این بابت گریبانگیر شاعر می‌شود.

زمانه بربود از من هر آنچه بود مرا بجز که محنت کان نزد من همی پاید

زمانه هرچه داشتم از من گرفت و فقط رنج و محنت را باقی گذاشت که همیشه همراه من است.

نکته ادبی: تشخیص یا شخصیت‌بخشی به زمانه که به عنوان موجودی غارتگر تصویر شده است.

لقب نهادم ازین روی فضل را محنت مگر که فضل من از من زمانه نرباید

به همین دلیل، نامِ فضل و دانش را محنت گذاشتم؛ شاید به این بهانه، زمانه آن را از من نرباید.

نکته ادبی: نوعی ترفند کلامی و کنایه به اینکه در روزگار جهل، داشتنِ دانشِ حقیقی، خود دردسر است.

فلک چو شادی می داد مر مرا بشمرد کنون که می دهدم غم همی نپیماید

فلک وقتی می‌خواست شادی به من بدهد، آن را با حساب و کتاب و اندک داد، اما حالا که غم می‌دهد، بی‌حساب و کتاب می‌بخشد.

نکته ادبی: تضاد میان خساست فلک در شادی و دست و دلبازی‌اش در غم.

چو زاد سرو مرا راست دید در همه کار چو زاد سروم از آن هر زمان بپیراید

چون دید وجود من مانند سرو، در همه کارها راست و مستقیم است، مدام مرا هرس می‌کند و آزار می‌دهد تا از پا درآیم.

نکته ادبی: تمثیل سرو برای انسان آزاده که چون راست‌قامت است، با فشارِ زمانه مواجه می‌شود.

تنم ز بار بلا زان همیشه ترسان است که گاهگاهی چون عندلیب بسراید

جسم من همیشه از بارِ بلا هراسان است، زیرا گاه‌گاه مانند مرغ سحر یا بلبل از درد می‌نالد.

نکته ادبی: تشبیه ناله به آواز بلبل که نوعی زیبایی‌شناسی در دلِ درد است.

چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن چگونه کم نشود صبر و غم نیفزاید،

چرا چشم نگیرید و تن ننالد؟ چگونه ممکن است صبر کم نشود و غم افزوده نگردد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش‌های انکاری برای تأکید بر اینکه بروزِ غم امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است.

که دوستدار من از من گرفت بیزاری بلی و دشمن بر من همی ببخشاید

زیرا دوستانم از من رو برگرداندند و بیزاری جستند، و در مقابل، دشمنانم از سر دلسوزی تحقیرآمیز بر من ترحم می‌کنند.

نکته ادبی: شرحِ یکی از تلخ‌ترین دردهای اجتماعی: طرد شدن توسط دوستان و ترحمِ دشمنان.

اگر ننالم گویند نیست حاجتمند وگر بنالم گویند ژاژ می خاید

اگر ناله نکنم می‌گویند نیازی ندارد و سالم است، و اگر ناله کنم می‌گویند حرف‌های بی‌معنی و پرت می‌زند.

نکته ادبی: ژاژ خاییدن کنایه از سخنِ بیهوده و نامعقول گفتن است.

غمین نباشم از ایرا خدای عزوجل دری نبندد تا دیگری بنگشاید

اما غمگین نیستم؛ زیرا خداوندِ بزرگ، هیچ دری را نمی‌بندد مگر اینکه در دیگری را برای گشایش بگشاید.

نکته ادبی: پایان‌بندی امیدوارانه که بر پایه آموزه‌های توحیدی و باور به گشایشِ الهی استوار است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بخار حسرت

توصیفِ آه و اندوهِ درونی که مانند بخار به بالا می‌رود و فضای ذهن را تیره می‌کند.

تشبیه چون نوعروسش در چشم من بیاراید

زیبا جلوه دادن فتنه توسط روزگار، که با ظاهرِ فریبنده، درونِ زشت خود را پنهان می‌کند.

تناقض لقب نهادم ازین روی فضل را محنت

عوض کردن نامِ فضیلت به رنج، برای دفعِ چشم‌زخمِ روزگار که به هر چیزِ گرانبهایی حسادت می‌کند.

کنایه ژاژ می‌خاید

کنایه از بیهوده‌گویی و پرت‌وپلا گفتن؛ اصطلاحی برای تحقیرِ ناله‌های شاعر.

تمثیل زاد سرو مرا راست دید

استفاده از سرو به عنوان نماد آزادگی و راستی، که عاملِ اصلیِ هرس شدن یا آزار دیدن از دستِ فلک است.