گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۳

مسعود سعد سلمان
به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست
به هیچ وقت مرا نظم و نثر کم نشود که نظم و نثرم در است و طبع من دریاست
به لطف آ ب روان است طبع من لیکن به گاه قوت و کثرت چو آتش است و هواست
اگر چه همچو گیا نزد هر کسی خوارم وگرچه همچو صدف غرق گشته تن بی کاست،
عجب مدار زمن نظم خوب و نثر بدیع نه لل از صدف است و نه انگبین ز گیاست؟
به نزد خصمان گر فضل من نهان باشد زیان ندارد، نزدیک عاقلان پیداست
شگفت نیست اگر شعر من نمی دانند که طبع ایشان پست است و شعر من والاست
به چشم جد و حقیقت مرا نمی بینند؟ که نزد عقل مرا رتبت و شرف به کجاست؟
اگر چه چشمهٔ خورشید روشن است و بلند چگونه بیند آن کش دو چشم نابیناست؟
به هیچ وجه گناهی دگر نمی دانند جز آن که ما را زین شهر مولد و منشاست
اگر برایشان سحر حلال بر خوانم جز این نگویند آخر که کودک و برناست
ز کودکی و ز پیری چه عار و فخر آید چنین نگوید آن کس که عاقل و داناست
هزار پیر شناسم که منکر و گبر است هزار کودک دانم که زاهد الزهداست
اگر عمید نیم یا عمیدزاده نیم ستوده نسبت و اصلم ز دودهٔ فضلاست
اگر به زهد بنازد کسی روا باشد ور افتخار کند فاضلی به فضل سزاست
به اصل تنها کس را مفاخرت نرسد که نسبت همه از آدم است و از حواست
مرا به نیستی ای سیدی چه طعنه زنی چو هست دانشم، از زر و سیم نیست رواست
خطاست گویی در نیستی سخا کردن ملامت تو چه سودم کند که طبع، سخاست
به بخل و جود کم و بیش کی شود روزی خطا گرفتن بر من بدین طریق خطاست
اگر به نیک و بد من میان ببندد خلق جز آن نباشد بر من که از خدای قضاست
ز بس بلا که بدیدم چنان شدم به مثل که گر سعادت بینم گمان برم که بلاست
تو حال و قصهٔ من دان که حال و قصهٔ من بسی شگفت تر از حال وامق و عذراست
اگرچه بر سرم آتش ببارد از گردون ز حال خود نشوم، اعتقاد دارم راست
گهر بر آن کس پاشم که در خور گهر است ثنا مر او را گویم که او سزای ثناست
امیر غازی محمود سیف دولت و دین که پادشاه بزرگ است و خسرو والاست
خجسته نامش بر شعرهای نادر من چو مهر بر درم است و چو نقش بر دیباست
بدین قصیده که گفتم من اقتدا کردم به اوستاد لبیبی که سیدالشعراست
بر آن طریق بنا کردم این قصیده که گفت: « سخن که نظم دهند آن درست باید وراست»
قصیده خرد ولیکن به قدر و فضل بزرگ به لفظ موجز و معنیش باز مستوفاست
هر آن که داند داند یقین که هر بیتی از این قصیدهٔ من یک قصیدهٔ غراست
چنین قصیده ز مسعود سعد سلمان خواه چنین قصاید مسعود سعد سلمان راست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قصیده سرشار از اعتماد به نفس و فخر شاعر به هنر خویش است که در آن مسعود سعد سلمان با لحنی قاطع، برتری خود را در عرصه نظم و نثر اثبات می‌کند. او با نگاهی انتقادی به حسودان و منتقدان خود می‌نگرد و معتقد است که کوته‌بینی آنان مانع از درک جایگاه والای هنری او شده است.

شاعر در این اثر، علاوه بر دفاع از جایگاه خود در برابر تهمت‌های مربوط به جوانی و فقدان اعتبار اجتماعی، بر ارزش ذاتی دانش و فضیلت بیش از تبار و ثروت تأکید می‌ورزد. در نهایت، با ستایش از ممدوح خود، این کلام شیوا و فاخر را که متأثر از سنت‌های ادبی قدماست، به عنوان سندی ماندگار از مهارت شاعرانه خویش ارائه می‌دهد.

معنای روان

به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست

اگر کسی شایسته افتخار کردن به سبب داشتن مهارت در نظم و نثر باشد، آن فرد من هستم؛ چرا که امروز قدرت سخنوری در دستان من است.

نکته ادبی: استفاده از "سزاست" در دو بخش بیت، نوعی تکرار تأکیدی برای اثبات حقانیت شاعر است.

به هیچ وقت مرا نظم و نثر کم نشود که نظم و نثرم در است و طبع من دریاست

هنر شاعری من هرگز دچار نقصان نمی‌شود، زیرا کلام من مانند مروارید گران‌بهاست و طبع شعری من همچون دریایی بی‌کران و تمام‌نشدنی است.

نکته ادبی: تشبیه "نظم و نثر" به "در" و "طبع" به "دریا" از تشبیهات بلیغ و رایج در قصاید فاخر است.

به لطف آ ب روان است طبع من لیکن به گاه قوت و کثرت چو آتش است و هواست

طبع شعری من از نظر لطافت مانند آب روان است، اما هنگامی که نیاز به قدرت و کثرتِ کلام باشد، همچون آتش و هوا پرخروش و همه‌گیر است.

نکته ادبی: شاعر برای بیان وسعت توانایی خود از عناصر چهارگانه (آب، آتش، باد/هوا، خاک) بهره برده است.

اگر چه همچو گیا نزد هر کسی خوارم وگرچه همچو صدف غرق گشته تن بی کاست،

اگرچه در نظر مردمِ ناآگاه، به دلیل نداشتنِ جاه و مقام، همچون گیاهی بی‌ارزش به نظر می‌رسم و مانند صدفی در عمق دریا پنهان شده‌ام،

نکته ادبی: تشبیه خود به "صدف" اشاره به این دارد که ارزش درونی او (مروارید) پنهان است.

عجب مدار زمن نظم خوب و نثر بدیع نه لل از صدف است و نه انگبین ز گیاست؟

پس از بابتِ اشعار و نثرهای بدیع من تعجب نکن؛ آیا جز این است که مروارید از صدف به دست می‌آید و انگبین (عسل) از گیاهان حاصل می‌شود؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای اثبات رابطه منطقی میانِ ظاهرِ خاکی و باطنِ ارزشمند.

به نزد خصمان گر فضل من نهان باشد زیان ندارد، نزدیک عاقلان پیداست

اگر نزد دشمنان و بدخواهان، فضیلت و دانش من پنهان مانده، اهمیتی ندارد؛ زیرا نزد اهل خرد و دانش، جایگاه من کاملاً آشکار است.

نکته ادبی: مقابله "خصمان" و "عاقلان" برای نشان دادن تفاوت سطح ادراک بدخواهان و خردمندان.

شگفت نیست اگر شعر من نمی دانند که طبع ایشان پست است و شعر من والاست

تعجبی ندارد که اشعار مرا درک نمی‌کنند؛ چرا که فهم و طبع آنان پست و نازل است و شعر من در اوج بلندی قرار دارد.

نکته ادبی: تضاد میان "پست" و "والا" برای ترسیم فاصله فکری شاعر با منتقدان.

به چشم جد و حقیقت مرا نمی بینند؟ که نزد عقل مرا رتبت و شرف به کجاست؟

آیا از روی حقیقت و جدیت به من نگاه نمی‌کنند؟ زیرا نزد عقل و خرد، مقام و شرافت من جایگاه رفیعی دارد.

نکته ادبی: استفاده از پرسش برای به چالش کشیدن بصیرت مخاطبان.

اگر چه چشمهٔ خورشید روشن است و بلند چگونه بیند آن کش دو چشم نابیناست؟

اگرچه چشمه خورشید، روشن و در ارتفاع قرار دارد، اما کسی که چشمانش نابیناست چگونه می‌تواند آن را ببیند؟

نکته ادبی: تمثیل خورشید برای فضل شاعر و نابینایی برای جهل منتقدان.

به هیچ وجه گناهی دگر نمی دانند جز آن که ما را زین شهر مولد و منشاست

آن‌ها هیچ عیب و گناهی در من نمی‌یابند، جز اینکه من از اهالی این شهر و زادگاه هستم (و آنان از سر حسادت وطن‌پرستی یا نزدیکی مرا برنمی‌تابند).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل "چراغ به خانه روا نیست" یا حسادت نزدیکان.

اگر برایشان سحر حلال بر خوانم جز این نگویند آخر که کودک و برناست

اگر برای آنان سحری حلال (شعری بسیار زیبا) بخوانم، جز اینکه بگویند او هنوز کودک و کم‌تجربه است، حرف دیگری نمی‌زنند.

نکته ادبی: سحر حلال کنایه از شعر بسیار تأثیرگذار و زیبا.

ز کودکی و ز پیری چه عار و فخر آید چنین نگوید آن کس که عاقل و داناست

کودکی یا پیری چه باعث افتخار یا سرشکستگی می‌شود؟ انسان عاقل و دانا هرگز چنین قضاوت‌های سطحی نمی‌کند.

نکته ادبی: نقد معیارهای ظاهری برای سنجش کمال انسانی.

هزار پیر شناسم که منکر و گبر است هزار کودک دانم که زاهد الزهداست

من هزار پیر را می‌شناسم که منکر حق و نادان هستند و هزار کودک را می‌شناسم که از زاهدترینِ زاهدان‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر این که سن و سال معیار فضیلت نیست.

اگر عمید نیم یا عمیدزاده نیم ستوده نسبت و اصلم ز دودهٔ فضلاست

اگر من فرزند امیر نیستم و اصالت درباری ندارم، اما اصالت و نسب من از خانواده‌ای دانشمند و فاضل است.

نکته ادبی: مقابله "عمید" (امیر/صاحب منصب) با "فضلاست" (خاندان دانش).

اگر به زهد بنازد کسی روا باشد ور افتخار کند فاضلی به فضل سزاست

اگر کسی به زهد خود افتخار کند، کارش درست است و اگر انسانی فاضل به فضل و دانش خود ببالد، شایسته آن است.

نکته ادبی: تأیید ارزش‌های ذاتی در برابر ارزش‌های اکتسابی و موروثی.

به اصل تنها کس را مفاخرت نرسد که نسبت همه از آدم است و از حواست

کسی نمی‌تواند فقط به اصل و نسب خود افتخار کند، زیرا همه انسان‌ها فرزندان آدم و حوا هستند.

نکته ادبی: اشاره به برابری بنیادین انسان‌ها در خلقت.

مرا به نیستی ای سیدی چه طعنه زنی چو هست دانشم، از زر و سیم نیست رواست

ای آقا، چرا به خاطر تهیدستی به من طعنه می‌زنی؟ وقتی دانش و هنر دارم، نداشتنِ زر و سیم عیب نیست.

نکته ادبی: ترجیحِ دانش بر ثروت مادی.

خطاست گویی در نیستی سخا کردن ملامت تو چه سودم کند که طبع، سخاست

اگر می‌گویی بخشش در زمان فقر خطاست، بگو؛ اما سرزنش تو چه سودی برای من دارد؟ طبع من ذاتا بخشنده است.

نکته ادبی: پایداری شاعر بر خصلتِ جود و بخشش علی‌رغم تنگدستی.

به بخل و جود کم و بیش کی شود روزی خطا گرفتن بر من بدین طریق خطاست

بخل ورزیدن یا بخشش کردن، تأثیری در میزان روزی مقدر ندارد، بنابراین ایراد گرفتن بر من به این شیوه، اشتباه است.

نکته ادبی: اعتقاد به تقدیرگرایی در باب روزی.

اگر به نیک و بد من میان ببندد خلق جز آن نباشد بر من که از خدای قضاست

اگر همه مردم کمر به دشمنیِ من ببندند، سرنوشتی جز آنچه خدا برایم تقدیر کرده است، برایم رقم نخواهد خورد.

نکته ادبی: توکل به امر الهی در برابر توطئه خلایق.

ز بس بلا که بدیدم چنان شدم به مثل که گر سعادت بینم گمان برم که بلاست

آن‌قدر رنج و بلا دیده‌ام که به این مثل دچار شده‌ام: اگر خوشبختی هم به سراغم بیاید، گمان می‌کنم که آن هم بلاست.

نکته ادبی: بیانِ غایتِ رنج‌دیدگی شاعر.

تو حال و قصهٔ من دان که حال و قصهٔ من بسی شگفت تر از حال وامق و عذراست

تو حکایت مرا بدان که قصه و شرح حال من از داستان عاشقانه وامق و عذرا نیز شگفت‌آورتر است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان عاشقانه قدیمی "وامق و عذرا".

اگرچه بر سرم آتش ببارد از گردون ز حال خود نشوم، اعتقاد دارم راست

اگرچه از آسمان بر سرم آتش بلا ببارد، از عقاید و باورهای خود دست برنمی‌دارم و بر ایمان راستینم استوارم.

نکته ادبی: استقامت و پایداری در عقیده علی‌رغم سختی‌ها.

گهر بر آن کس پاشم که در خور گهر است ثنا مر او را گویم که او سزای ثناست

گوهرهای کلامم را برای کسی صرف می‌کنم که لایق آن باشد و تنها کسی را ستایش می‌کنم که شایسته ثنا باشد.

نکته ادبی: اشاره به گزیده‌گویی و قدرشناسی هنری.

امیر غازی محمود سیف دولت و دین که پادشاه بزرگ است و خسرو والاست

آن ممدوح، امیر غازی محمود، شمشیرِ دولت و دین است که پادشاهی بزرگ و خسروی والا مقام است.

نکته ادبی: ستایش ممدوح با القاب فاخر حماسی.

خجسته نامش بر شعرهای نادر من چو مهر بر درم است و چو نقش بر دیباست

نام مبارک او بر روی اشعار نادر و کمیاب من، همانند مهر بر سکه و نقش و نگار بر روی پارچه دیبا (نفیس) است.

نکته ادبی: تشبیه نام ممدوح به مهر سکه که به شعر شاعر اعتبار می‌بخشد.

بدین قصیده که گفتم من اقتدا کردم به اوستاد لبیبی که سیدالشعراست

در سرودن این قصیده، من از استاد لبیبی که بزرگ و سیدِ شاعران است، پیروی کرده‌ام.

نکته ادبی: تلمیح به "لبیبی" به عنوان استاد شعر و سنت قصیده‌سرایی.

بر آن طریق بنا کردم این قصیده که گفت: « سخن که نظم دهند آن درست باید وراست»

بر همان شیوه‌ای این قصیده را بنا کردم که او گفت: سخنی که به نظم در می‌آید باید درست و استوار باشد.

نکته ادبی: ارجاع به سنتِ "سخنِ استوار" در نقد ادبی.

قصیده خرد ولیکن به قدر و فضل بزرگ به لفظ موجز و معنیش باز مستوفاست

این قصیده اگرچه کوتاه است، اما از نظر قدر و ارزشِ هنری بزرگ است؛ کلمات آن موجز و معنایش کامل و جامع است.

نکته ادبی: ایجاز و استیفای معنا از ویژگی‌های قصاید فاخر.

هر آن که داند داند یقین که هر بیتی از این قصیدهٔ من یک قصیدهٔ غراست

هر کس که اهل فن باشد، یقین می‌داند که هر بیت از این قصیده، خود به اندازه یک قصیده غرا (باشکوه) ارزش دارد.

نکته ادبی: ادعای هنری برای تک‌تک ابیات.

چنین قصیده ز مسعود سعد سلمان خواه چنین قصاید مسعود سعد سلمان راست

چنین قصیده‌ای را از مسعود سعد سلمان بخواه، زیرا سرودن چنین قصایدی در شأن مسعود سعد سلمان است.

نکته ادبی: تخلص شاعر به نام خود که نشانگر اعتماد به نفس در پایان قصیده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه طبع من دریاست

شاعر طبع شعری خود را به دریایی بی‌کران تشبیه کرده است.

تلمیح وامق و عذرا

اشاره به داستان‌های عاشقانه مشهور قدیم برای مقایسه میزان رنج و شگفتی داستان زندگی شاعر.

تضاد (طباق) کودک و برنا - پیر

استفاده از تضاد برای نقدِ معیار قرار دادن سن در سنجشِ فضیلت و کمال.

استعاره سحر حلال

استعاره از شعر زیبا و تأثیرگذاری که شنونده را مسحور می‌کند.

ایهام/تمثیل لبیبی

اشاره به یک شاعر برجسته پیشین به عنوان الگو و پیرو سنت‌های ادبی.