گزیده اشعار - قصاید

مسعود سعد سلمان

قصیدهٔ شمارهٔ ۱

مسعود سعد سلمان
چون نای بی نوایم از این نای بینوا شادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه از او پر شود دلم زیرا جواب گفتهٔ من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک روزم همه شب است و صباحم همه مسا
انده چرا برم چو تحمل ببایدم؟ روی از که بایدم؟ که کسی نیست آشنا
هر روز بامداد بر این کوهسار تند ابری بسان طور زیارت کند مرا
برقی چو دست موسی عمران به فعل و نور آرد همی پدید ز جیب هوا ضیا
گشت اژدهای جان من این اژدهای چرخ ورچه صلاح، رهبر من بود چون عصا
بر من نهاد روی و فرو برد سربه سر نیرنگ و سحر خاطر و طبعم چو اژدها
در این حصار خفتن من هست بر حصیر چون بر حصیر گویم؟ خود هست بر حصا
چون باز و چرغ، چرخ همی داردم به بند گر در حذر غرابم و در رهبری قطا
بنگر چه سودمند شکارم که هیچ وقت از چنگ روزگار نیارم شدن رها
زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه است زین بام پست پشتم چون پشت پارسا
ساقط شده است قوت من پاک اگرنه من بر رفتمی ز روزن این سمج با هبا
با غم رقیق طبعم از آن سان گرفت انس کز در چو غم درآید گویدش مرحبا
چندان کز این دو دیدهٔ من رفت روز و شب هرگز نرفت خون شهیدان کربلا
با روزگار قمر همی بازم ای شگفت نایدش شرم هیچ که چندین کند دغا
گر بر سرم بگردد چون آسیا فلک از جای خود نجنبم چون قطب آسیا
آن گوهری حسامم در دست روزگار کاخر برونم آرد یک روز در وغا
در صد مصاف و معرکه گر کند گشته ام روزی به یک صقال به جای آید این مضا
ای طالع نگون من ای کژ رو حرون ای نحس بی سعادت و ای خوف بی رجا
خرچنگ آبی ای و خداوند تو قمر آبی است، سوزش تن و جان از شما چرا؟
مسعود سعد گردش و پیچش چرا کنی در گردش حوادث و در پیچش عنا
خود رو چو خس مباش به هر سرد و گرم دهر آزاده سرو باش به هر شدت و رخا
می دان یقین که شادی و راحت فرستدت گرچند گشته ای به غم و رنج مبتلا،
جاه محمد علی آن گوهری که چرخ پرورده ذات پاکش در پردهٔ صفا
چون بر کفش نهاد و به خلق جهان نمود زو روزگار تازه شد و ملک با بها
گردون شده است رتبت او پایهٔ علو خورشید گشت همت او مایهٔ ضیا
تا شد سحاب جودش با ظل و با مطر آمد نبات مدحش در نشو و در نما
تا آفتاب رایش در خط استواست روز و شب ولی و عدو دارد استوا
تا شد شفای آز، عطاهای او، نیاز بیماروار کرد ز نان خوردن احتما
فربه شده است مکرمت و ایمن از گزند تا در بهار دولت او می کند چرا
ای کودکی که قدر تو کیوان پیر شد بخت جوان چو دایه همی پرورد ترا
پیران روزگار سپرها بیفکنند در صف عزم چون بکشی خنجردها
گویا به لفظ فهم تو آمد زبان عقل بینا به نور رای تو شد دیدهٔ ذکا
بر هر زبان ثنای تو گشته است چون سخن در هر دلی هوای تو رسته است چون گیا
چون مهر بی نفاق کنی در جهان نظر چون ابر بی دریغ دهی خلق را عطا
اقرار کرد مال به جود تو و بس است دو کف تو گواه و دو باید همی گوا
جاه تو را به گردون تشبیه کی کنم گفته است هیچکس به صفت راست را دوتا؟
عزم تو را که تیغ نخوانیم، خرده ای است زیرا که تیغ تیز فراوان کند خطا
گر دشمنت ز ترس برآرد چو مرغ پر آخر چو مرغ گردد گردان به گردنا
تو خاص پادشا شدی و پر شگفت نیست شد خاص پادشا پسر خاص پادشا
ای عقل را دهای تو، چون ماه را فروغ ای فضل را ذکای تو چون دیده را ضیا
چون بخت نحس گفتهٔ من نشنود همی نزد تو مستجاب چرا شد مرا دعا
معلوم شد مرا که هنوز اندرین جهان مانده است یک کریم که دارد مرا وفا
چون بر محمد علیم تکیه اوفتاد زهره است چرخ را که نماید مرا جفا؟
ضعف و فساد بیش نترساندم کز او بازوی من قوی شد و بازار من روا
ای هر کفایتی را شایسته و امین و ای هر بزرگی یی را اندر خور و سزا
تو شاخ آن درختی کاندر زمانه بود برگش همه شجاعت و بارش همه سخا
اندر پناه سایهٔ او بود عمر من تا بر روان پاکش غالب نشد فنا
یک رویه دوستم من و کم حرص مادحم هم راست در خلاام و هم پاک برملا
هم مدح، نادر آید و هم دوستی، تمام مادح چو بی طمع بود و دوست بی ریا
نظم مرا چو نظم دگر کس مدان از آنک یاقوت زرد نیکو ماند به کهربا
هرچند کز برای جزا بایدم مدیح والله که بر مدیح نخواهم ز تو جزا
آزاده را که جوید نام نکو به شعر چون بندگان ز خلق نباید ستد بها
در مدحت تو از گل تیره کنم گهر هرگز چو مدحت تو که دیده است کیمیا؟
امروز من چو خار و گیاام ذلیل و پست از باغ بخت، نوکندم هر زمان بلا
تو آفتاب و ابری کز فر و سعی تو گل ها و لاله ها دمد از خار و ازگیا
ابیات من چو تیر است از شست طبع من زیرا یکی کشیده کمانم ز انحنا
چون از گشاد بر نظرت شد زمانه راست هرگز گمان مبر که ز بخت افتدش بدا
بیمار گشت و تیره، تن و چشم جاه و بخت ای جاه و بخت تو همه دارو و توتیا
ای نوبهار! سرو نبیند همی تذرو ای آفتاب! نور نیابد همی سها
تا دولت است و نعمت با بخت تو بهم از لهو و از نشاط زمانی مشو جدا
از ساقی یی چو ماه سما جام باده خواه بر لحن و نغمهٔ صنمی چون مه سما
زان شادی و طرب که دو رخسار او گل است بر حسن او بهشت زمان می کند ثنا
اندر بر و کنار وی آن سرو لعبتی اندر بهار بزم چو بلبل زند نوا
نالان شود به زاری، چون دست نازکش در چشم گرد او زند انگشت گردنا
تا طبع ها مراتب دارند مختلف آب است بر زمین و اثیرست برهوا،
بادت چهار طبع به قوت چهار طبع کرده به ذات اصلی در کالبد بقا
همچون هوا هوای تو بر هر شرف محیط همچون اثیر اثیر بزرگیت با سنا
همچون زمین زمین مراد تو اصل بر چون آب، آب دولت تو، مایهٔ صفا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر از نمونه‌های شاخص حبسیه در ادبیات فارسی است که شاعر در آن با زبانی سرشار از درد و گلایه، شرایط سخت زندان و جفای روزگار را به تصویر کشیده است. در نیمه نخست، فضای شعر آکنده از ناامیدی و انزواست و شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت و قصص دینی، غربت و تنهایی خود را در بند شرح می‌دهد.

در نیمه دوم، لحن شعر از شکوه و گلایه به ستایش تغییر می‌یابد. شاعر با مدح ممدوح (محمد علی)، ضمن نشان دادن ارادت خود، می‌کوشد تا با توسل به جایگاه والا و قدرت او، رنج‌های خود را تسکین داده و راهی برای رهایی از بند و بازگشت به جایگاه شایسته خویش بیابد.

معنای روان

چون نای بی نوایم از این نای بینوا شادی ندید هیچ کس از نای بینوا

من همانند نی بی‌صدایی هستم که از این نای بی‌نوا (خودم) برمی‌آید؛ چرا که هیچ‌کس از شنیدن نوای این نیِ بی‌نصیب، شادی ندیده است.

نکته ادبی: تکرار واژه نای با دو معنای ظاهری (ساز) و کنایی (وجود شاعر) برای تاکید بر ناامیدی.

با کوه گویم آنچه از او پر شود دلم زیرا جواب گفتهٔ من نیست جز صدا

درددل خود را به کوه می‌گویم، زیرا کوه پاسخ درستی نمی‌دهد و تنها صدای خودم را به من بازمی‌گرداند؛ این کنایه از تنهایی مطلق شاعر است.

نکته ادبی: کوه در اینجا نماد سنگینی غم و ناشنوا بودن محیط است.

شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک روزم همه شب است و صباحم همه مسا

چشمانم تاریک شده است، اما از این بابت غمی ندارم؛ زیرا شب و روز من به خاطر زندانی بودن و تاریکی بخت، یکسان تیره و تار است.

نکته ادبی: صباح و مسا تضاد ظاهری دارند اما شاعر آن‌ها را با تساوی در تاریکی هم‌ارز کرده است.

انده چرا برم چو تحمل ببایدم؟ روی از که بایدم؟ که کسی نیست آشنا

چرا باید اندوهگین باشم در حالی که چاره‌ای جز تحمل و صبر ندارم؟ به چه کسی روی بیاورم، وقتی هیچ آشنا و دلسوزی در این غربت نیست؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان‌دهنده استیصال و ناچاری شاعر است.

هر روز بامداد بر این کوهسار تند ابری بسان طور زیارت کند مرا

هر روز صبح در این کوهستان بلند، ابری مانند کوه طور (محل تجلی خداوند بر موسی) بر من ظاهر می‌شود و گویی به عیادت من می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه ابر به طور، اشاره به عظمت و تنهایی شاعر در کوهستان دارد.

برقی چو دست موسی عمران به فعل و نور آرد همی پدید ز جیب هوا ضیا

از میان آن ابر، برقی می‌جهد که همچون دست درخشان حضرت موسی، روشنی و قدرت را از دل آسمان پدیدار می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به ید بیضا (دست درخشان موسی) به عنوان معجزه الهی.

گشت اژدهای جان من این اژدهای چرخ ورچه صلاح، رهبر من بود چون عصا

چرخِ روزگار مانند اژدهایی بر جان من چنبره زده است؛ با اینکه ادعای هدایتگری دارد، اما در حقیقت در پی نابودی من است.

نکته ادبی: استعاره از چرخش فلک که به جای عصای نجات، اژدها شده است.

بر من نهاد روی و فرو برد سربه سر نیرنگ و سحر خاطر و طبعم چو اژدها

این روزگارِ ستمگر به من روی آورده و تمام وجودم را در کام خود فرو برده است؛ گویی سحر و نیرنگِ فلک، عقل و طبع مرا چون اژدها بلعیده است.

نکته ادبی: تاکید بر غلبه تقدیر بر اختیار شاعر.

در این حصار خفتن من هست بر حصیر چون بر حصیر گویم؟ خود هست بر حصا

در این زندان، جای خواب من حصیر است؛ چگونه می‌توانم از حصیر بگویم در حالی که تمام وجودم بر روی سنگ‌های سخت (حصا) است؟

نکته ادبی: بازی زبانی با واژگان حصار، حصیر و حصا برای نشان دادن سختی بستر زندان.

چون باز و چرغ، چرخ همی داردم به بند گر در حذر غرابم و در رهبری قطا

روزگار مانند باز شکاری مرا در بند خود گرفته است؛ اگر از ترس مانند کلاغ (غراب) در پناه باشم، در مسیر رسیدن به هدف همچون قطا (مرغ بیابانی) بی‌یاورم.

نکته ادبی: استعاره از باز برای روزگار که شکارچی است.

بنگر چه سودمند شکارم که هیچ وقت از چنگ روزگار نیارم شدن رها

بنگر که چه شکار سودمندی برای روزگار شده‌ام که هیچ‌گاه نمی‌توانم از چنگال آن رهایی یابم.

نکته ادبی: استفاده از طنز تلخ در واژه سودمند.

زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه است زین بام پست پشتم چون پشت پارسا

این زندان تنگ، چشمان مرا مانند چشمان کور (اکمه) ساخته است و سقف کوتاه آن، پشت مرا مانند زاهدان خمیده کرده است.

نکته ادبی: اکمه به معنای کسی است که مادرزاد نابینا متولد شده.

ساقط شده است قوت من پاک اگرنه من بر رفتمی ز روزن این سمج با هبا

توان جسمی‌ام کاملاً از بین رفته است؛ اگر این‌گونه نبود، حتماً از پنجره این زندان مانند غبار به بیرون پرواز می‌کردم.

نکته ادبی: استعاره از هبا (غبار) برای نشان دادن ضعف و سبکی جسم از شدت لاغری.

با غم رقیق طبعم از آن سان گرفت انس کز در چو غم درآید گویدش مرحبا

با غم چنان مانوس شده‌ام که وقتی غم به سراغم می‌آید، گویی دوستی قدیمی است و به او خوش‌آمد می‌گویم.

نکته ادبی: کنایه از خو گرفتن به رنج و تنهایی.

چندان کز این دو دیدهٔ من رفت روز و شب هرگز نرفت خون شهیدان کربلا

آنچه در این شب و روز از چشمان من اشک خونین جاری شده، بیش از خون شهیدان کربلاست.

نکته ادبی: مبالغه در بیان شدت گریه و غم.

با روزگار قمر همی بازم ای شگفت نایدش شرم هیچ که چندین کند دغا

عجیب است که با روزگارِ جفاپیشه، مدارا می‌کنم؛ گویی او شرم ندارد که این‌همه نیرنگ و دغلی می‌کند.

نکته ادبی: دغا به معنای فریب‌کاری و نیرنگ است.

گر بر سرم بگردد چون آسیا فلک از جای خود نجنبم چون قطب آسیا

اگر فلک مانند آسیا بر سرم بچرخد، من مانند قطبِ آسیا، در جای خود ثابت و استوار می‌مانم.

نکته ادبی: تشبیه خود به قطب آسیا برای نشان دادن پایداری در برابر سختی‌ها.

آن گوهری حسامم در دست روزگار کاخر برونم آرد یک روز در وغا

من آن گوهرِ تیزبین (حسام) در دست روزگارم که سرانجام روزی، تقدیر مرا از این زندان در میدان مبارزه بیرون خواهد آورد.

نکته ادبی: حسام به معنای شمشیر تیز است.

در صد مصاف و معرکه گر کند گشته ام روزی به یک صقال به جای آید این مضا

اگر در صد نبرد کند و فرسوده شده باشم، روزی با یک صیقل (جلا دادن) دوباره مانند گذشته کارآمد و تیز خواهم شد.

نکته ادبی: صقال به معنای صیقل‌کار است.

ای طالع نگون من ای کژ رو حرون ای نحس بی سعادت و ای خوف بی رجا

ای بخت وارونه و ای روزگار کج‌رفتار و سرکش، ای نحسِ بی‌سعادت و ای هراسی که هیچ امیدی در آن نیست.

نکته ادبی: خطاب شاعر به بخت بد با اوصافی تند و ادبی.

خرچنگ آبی ای و خداوند تو قمر آبی است، سوزش تن و جان از شما چرا؟

تو مانند خرچنگ آبی هستی و خداوند تو قمر است؛ هر دو از جنس آب هستید، پس چرا تن و جان مرا چنین می‌سوزانید؟

نکته ادبی: اشاره به تاثیرات نجومی قمر و طالع خرچنگ بر تقدیر انسان.

مسعود سعد گردش و پیچش چرا کنی در گردش حوادث و در پیچش عنا

ای مسعود سعد، چرا در پیچ و خمِ گردش حوادث و در میان رنج‌ها، خود را پریشان می‌کنی؟

نکته ادبی: تخلص شاعر و خطاب به خویشتن برای دعوت به صبر.

خود رو چو خس مباش به هر سرد و گرم دهر آزاده سرو باش به هر شدت و رخا

همچون خس و خاشاک در برابر سرد و گرم روزگار نباش؛ مانند سرو آزاده باش که در هر شرایط سختی و آسایش، آزادگی خود را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: سرو نماد آزادگی و استقامت در ادبیات فارسی.

می دان یقین که شادی و راحت فرستدت گرچند گشته ای به غم و رنج مبتلا،

یقین داشته باش که شادی و آسایش به سویت خواهد آمد، هرچند که اکنون به رنج و غم گرفتار شده‌ای.

نکته ادبی: بذر امید در ناامیدی مطلق.

جاه محمد علی آن گوهری که چرخ پرورده ذات پاکش در پردهٔ صفا

جاه و مقام محمد علی آن‌قدر والا است که روزگار، ذات پاک او را در کمال صفا پرورش داده است.

نکته ادبی: آغاز بخش مدح ممدوح.

چون بر کفش نهاد و به خلق جهان نمود زو روزگار تازه شد و ملک با بها

وقتی روزگار او را به جهانیان معرفی کرد، دنیا تازه و باارزش شد و ملک (سرزمین) اعتبار یافت.

نکته ادبی: تاکید بر تاثیر مثبت وجود ممدوح بر جهان.

گردون شده است رتبت او پایهٔ علو خورشید گشت همت او مایهٔ ضیا

رتبه او پایه بلندی آسمان گشت و خورشید همت او، مایه روشنی و درخشش در جهان شد.

نکته ادبی: تضاد بین پایه آسمان و نور خورشید برای نشان دادن کمال.

تا شد سحاب جودش با ظل و با مطر آمد نبات مدحش در نشو و در نما

از وقتی که ابرِ بخشندگی او سایه افکند و باران جودش بارید، نهال مدح او در کمال رشد و نمو قرار گرفت.

نکته ادبی: استعاره از ابر برای بخشندگی ممدوح.

تا آفتاب رایش در خط استواست روز و شب ولی و عدو دارد استوا

تا وقتی که خورشیدِ رای (تدبیر) او در خط استوا باشد، دوست و دشمن هر دو از عدالت او بهره‌مند و در تعادل هستند.

نکته ادبی: اشاره به استوای عدل ممدوح.

تا شد شفای آز، عطاهای او، نیاز بیماروار کرد ز نان خوردن احتما

از وقتی که عطاهای او شفایِ حرص و طمع شد، نیازمندان مانند بیماری که از پرخوری پرهیز می‌کند، از طمع پرهیز کردند.

نکته ادبی: احتما در طب سنتی به معنای پرهیز غذایی برای بیمار است.

فربه شده است مکرمت و ایمن از گزند تا در بهار دولت او می کند چرا

کرامت و بخشندگی فربه و قوی شده و از آسیب در امان است، تا زمانی که در بهار دولت او چرا می‌کند.

نکته ادبی: استعاره فربهی برای رشد و کمال یک صفت اخلاقی.

ای کودکی که قدر تو کیوان پیر شد بخت جوان چو دایه همی پرورد ترا

ای جوانی که بزرگی‌ات کیوانِ پیر را به شگفتی واداشته است، بخت جوان تو مانند دایه‌ای تو را پرورده است.

نکته ادبی: کیوان (زحل) در اساطیر نماد پیری و ثبات است.

پیران روزگار سپرها بیفکنند در صف عزم چون بکشی خنجردها

پیرانِ کارکشته روزگار، در برابر عزم راسخ تو سلاح بر زمین می‌گذارند، آنگاه که تو خنجر اراده‌ات را می‌کشی.

نکته ادبی: تصویرسازی حماسی از قدرت ممدوح.

گویا به لفظ فهم تو آمد زبان عقل بینا به نور رای تو شد دیدهٔ ذکا

گویی زبانِ عقل در لفظ تو متجلی شده و چشمِ هوشمندی با نورِ رای و تدبیر تو بینا گشته است.

نکته ادبی: ارتباط تنگاتنگ عقل و زبان در ممدوح.

بر هر زبان ثنای تو گشته است چون سخن در هر دلی هوای تو رسته است چون گیا

ثنای تو بر هر زبانی جاری است و یاد تو در هر دلی مانند گیاه رویده و ریشه دوانده است.

نکته ادبی: تکرار ریشه دواندن برای یاد ممدوح.

چون مهر بی نفاق کنی در جهان نظر چون ابر بی دریغ دهی خلق را عطا

مانند خورشید (مهر) بدون کینه و نفاق به جهان می‌نگری و مانند ابر بدون دریغ به مردم بخشش می‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه به مهر و ابر به عنوان نمادهای سخاوت و پاکی.

اقرار کرد مال به جود تو و بس است دو کف تو گواه و دو باید همی گوا

ثروت و دارایی بر جود و بخشندگی تو اقرار کرده است و دو دست تو برای این ادعا کافی است (اشاره به بخشندگی فراوان).

نکته ادبی: اشاره به کفِ دست به عنوان ابزار بخشش.

جاه تو را به گردون تشبیه کی کنم گفته است هیچکس به صفت راست را دوتا؟

جاه و مقام تو را به آسمان تشبیه کنم؟ هیچ‌کس گفته است که چیزی در این صفت، همتا و دومی دارد؟

نکته ادبی: نفی همتایی برای مقام ممدوح.

عزم تو را که تیغ نخوانیم، خرده ای است زیرا که تیغ تیز فراوان کند خطا

اگر عزم تو را شمشیر نخوانم، خرده‌ای بر من نیست؛ زیرا شمشیر تیز فراوان خطا می‌کند، اما اراده تو هرگز.

نکته ادبی: برتری دادن اراده ممدوح بر شمشیر.

گر دشمنت ز ترس برآرد چو مرغ پر آخر چو مرغ گردد گردان به گردنا

اگر دشمن تو از ترس مانند پرنده پرواز کند، سرانجام مانند همان پرنده، سرگردان و گرفتار خواهد شد.

نکته ادبی: تمثیل برای عاقبت دشمنان ممدوح.

تو خاص پادشا شدی و پر شگفت نیست شد خاص پادشا پسر خاص پادشا

تو برگزیده پادشاه شدی و این شگفت نیست؛ زیرا که فرزندِ خاصِ پادشاه بودن، همواره موجب خاص شدن است.

نکته ادبی: اشاره به تبار ممدوح.

ای عقل را دهای تو، چون ماه را فروغ ای فضل را ذکای تو چون دیده را ضیا

ای کسی که هوشمندی تو برای عقل، همچون فروغ برای ماه است و فضل تو برای خردمندی، همچون نور برای چشم است.

نکته ادبی: تکرار تشبیهات برای تاکید بر جایگاه علمی ممدوح.

چون بخت نحس گفتهٔ من نشنود همی نزد تو مستجاب چرا شد مرا دعا

چون بخت بدِ من حرف مرا نمی‌شنود، چگونه است که دعای من نزد تو مستجاب شد؟

نکته ادبی: اشاره به امید شاعر به ممدوح برای رهایی.

معلوم شد مرا که هنوز اندرین جهان مانده است یک کریم که دارد مرا وفا

بر من روشن شد که هنوز در این دنیا، یک کریم و بزرگوار باقی مانده که به من وفا می‌کند.

نکته ادبی: تاکید بر تنهایی شاعر در جهان و یافتن تکیه‌گاه.

چون بر محمد علیم تکیه اوفتاد زهره است چرخ را که نماید مرا جفا؟

وقتی تکیه‌گاه من محمد علی است، آیا فلک جرات دارد که به من جفا کند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن امنیت زیر سایه ممدوح.

ضعف و فساد بیش نترساندم کز او بازوی من قوی شد و بازار من روا

ضعف و ناخوشی دیگر مرا نمی‌ترساند، زیرا با حمایت او بازوی من قوی شده و کار من رونق گرفته است.

نکته ادبی: تغییر وضعیت روحی شاعر به واسطه مدح.

ای هر کفایتی را شایسته و امین و ای هر بزرگی یی را اندر خور و سزا

ای کسی که شایسته هر کفایت و امانتی هستی و ای که سزاوار هر بزرگی و مقامی هستی.

نکته ادبی: مدح با اوصاف اخلاقی و سیاسی.

تو شاخ آن درختی کاندر زمانه بود برگش همه شجاعت و بارش همه سخا

تو شاخه‌ای از آن درختی هستی که در زمانه بود؛ برگش همه شجاعت و بارش همه بخشندگی بود.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به درخت پربار و اصیل.

اندر پناه سایهٔ او بود عمر من تا بر روان پاکش غالب نشد فنا

عمر من در پناه سایه او بود، تا زمانی که مرگ (فنا) بر روح پاکش غلبه نکرد.

نکته ادبی: اشاره به وابستگی زندگی شاعر به حمایت ممدوح.

یک رویه دوستم من و کم حرص مادحم هم راست در خلاام و هم پاک برملا

من صادقانه دوستدار تو هستم و بدون حرص تو را ستایش می‌کنم؛ هم در خلوت راستگو هستم و هم در آشکارا پاک‌سخن.

نکته ادبی: تائید بر صداقت در مدح و دوری از تملق.

هم مدح، نادر آید و هم دوستی، تمام مادح چو بی طمع بود و دوست بی ریا

ستایش و دوستی دو پدیده‌ی نادرند که تنها در صورتی به کمال می‌رسند که مدح‌کننده چشم‌داشت مالی نداشته باشد و دوست، بی‌ریا و خالصانه رفتار کند.

نکته ادبی: استفاده از ساختار مقابله (مدح/دوستی) برای تبیین شرایطِ یک رابطه‌ی سالم و اصیل.

نظم مرا چو نظم دگر کس مدان از آنک یاقوت زرد نیکو ماند به کهربا

شعر مرا با سروده‌های دیگران هم‌تراز مپندار، چرا که شعر من در برابر شعر آنان، همچون یاقوت زرد گران‌بها در برابر کهربای ناچیز است.

نکته ادبی: «از آنک» به معنای «از آن جهت که»؛ مقایسه‌ی یاقوت و کهربا برای نشان دادن تفاوت ارزش ذاتی کلام شاعر با دیگران.

هرچند کز برای جزا بایدم مدیح والله که بر مدیح نخواهم ز تو جزا

اگرچه طبق عرف رایج، از تو مدح می‌گویم تا پاداشی بگیرم، اما به خدا سوگند که در باطن، هیچ چشم‌داشتی به مال و بخشش تو ندارم.

نکته ادبی: شاعر تضاد میان «جزا» (پاداش دنیوی) و «مدیح» (هنر) را با سوگند تایید می‌کند.

آزاده را که جوید نام نکو به شعر چون بندگان ز خلق نباید ستد بها

شاعر آزاده‌مردی که به دنبال کسب آوازه و نیک‌نامی از راه شعر است، نباید مانند خدمتکاران و زیردستان، دست نیاز به سوی مردم دراز کند.

نکته ادبی: «بها ستدن» کنایه از فروختنِ عزت نفس و هنر برای پول.

در مدحت تو از گل تیره کنم گهر هرگز چو مدحت تو که دیده است کیمیا؟

من با مدح تو، واژگان معمولی را به گوهر تبدیل می‌کنم؛ آیا تا به حال کیمیایی شگفت‌انگیزتر از هنرِ ستایش تو دیده شده است؟

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از قدرت کلام شاعر در ارتقای مقام ممدوح است.

امروز من چو خار و گیاام ذلیل و پست از باغ بخت، نوکندم هر زمان بلا

امروزه من از بی‌مهری روزگار، همچون خار و گیاهی در دشت، خوار و پست شده‌ام و در باغِ بختم، پیوسته بلا می‌روید.

نکته ادبی: تضادِ «باغ» که جای گل است با «بلا» که در آن می‌روید، تصویری از ناامیدی است.

تو آفتاب و ابری کز فر و سعی تو گل ها و لاله ها دمد از خار و ازگیا

تو همچون خورشید و ابر باران‌زایی هستی که با بزرگواری و تلاش تو، در کویر خشکِ بختِ من، گل و لاله می‌روید.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به خورشید و ابر، استعاره از تأثیر حیاتی و امیدبخش اوست.

ابیات من چو تیر است از شست طبع من زیرا یکی کشیده کمانم ز انحنا

اشعار من همچون تیرهایی هستند که از کمانِ طبعِ بلندم رها می‌شوند، زیرا من در شاعری، همچون تیراندازی چیره‌دست هستم که کمان را محکم کشیده است.

نکته ادبی: «شست» در اینجا به معنای انگشت‌دانه تیراندازی است که برای کشیدن کمان به کار می‌رود.

چون از گشاد بر نظرت شد زمانه راست هرگز گمان مبر که ز بخت افتدش بدا

از آنجا که با ظهور تو و گشایش امور به دست تو، اوضاع زمانه رو به سامان نهاده، هرگز گمان مکن که بخت نیک تو دچار تزلزل شود.

نکته ادبی: اشاره به «گشاد» به معنای گشایش در کارها که از ویژگی‌های ممدوح است.

بیمار گشت و تیره، تن و چشم جاه و بخت ای جاه و بخت تو همه دارو و توتیا

جاه و بخت من بیمار و تیره گشته است؛ ای بزرگوار، جاه و مقام تو برای من حکم دارو و توتیای شفابخش را دارد.

نکته ادبی: «توتیا» گردی بوده است که برای تقویت چشم به کار می‌رفته و در اینجا نمادِ بینایی‌بخشیِ ممدوح است.

ای نوبهار! سرو نبیند همی تذرو ای آفتاب! نور نیابد همی سها

ای نوبهارِ وجود! در برابر سروِ قامت تو، تذرو (پرنده زیبا) هیچ است و ای خورشیدِ منور! در برابر فروغِ تو، ستاره سها نوری ندارد.

نکته ادبی: «سها» ستاره‌ای کم‌نور در صورت فلکی دب اکبر است که اینجا به عنوان نمادِ ناچیز بودن در برابرِ ممدوح به کار رفته است.

تا دولت است و نعمت با بخت تو بهم از لهو و از نشاط زمانی مشو جدا

تا زمانی که دولت و نعمت با بختِ بلند تو همراه است، لحظه‌ای از شادی، نشاط و عیش غافل مباش.

نکته ادبی: تشویق به غنیمت شمردن دم که از مضامین رایج در مدایح است.

از ساقی یی چو ماه سما جام باده خواه بر لحن و نغمهٔ صنمی چون مه سما

از ساقیِ زیبارویی که چون ماهِ آسمان است، شراب بخواه و در فضای موسیقی و نغمه‌های خوشِ معشوقی زیبا، بزم‌آرایی کن.

نکته ادبی: «صنم» در اینجا استعاره از محبوب و معشوق است.

زان شادی و طرب که دو رخسار او گل است بر حسن او بهشت زمان می کند ثنا

به سبب آن شادی و طربی که از گلگون بودنِ چهره‌ی معشوق پدید آمده، بهشتِ برین بر زیبایی او آفرین می‌گوید.

نکته ادبی: اغراق در وصف زیبایی معشوق که بهشت را نیز به تحسین وامی‌دارد.

اندر بر و کنار وی آن سرو لعبتی اندر بهار بزم چو بلبل زند نوا

در کنار آن سروِ زیبا، بلبلی همچون او در بهارِ بزم، آواز سر می‌دهد و نغمه‌سرایی می‌کند.

نکته ادبی: «سرو لعبتی» ترکیب وصفی استعاری برای معشوق قدبلند.

نالان شود به زاری، چون دست نازکش در چشم گرد او زند انگشت گردنا

هنگامی که دستِ نازکِ آن معشوق برای سرمه‌کشیدن به چشمانش می‌رود، او از سرِ ناز و کرشمه، ناله‌ای سر می‌دهد.

نکته ادبی: توصیف ظرافت‌های رفتاری و ناز کردن معشوق هنگام آرایش.

تا طبع ها مراتب دارند مختلف آب است بر زمین و اثیرست برهوا،

از آنجا که طبع‌ها و عناصرِ عالم مراتب مختلفی دارند، چنان‌که آب جایگاهش بر زمین و اثیر (عنصر لطیف) جایگاهش در هواست...

نکته ادبی: اشاره به فلسفه‌ی طبیعیِ قدیم درباره‌ی جایگاه عناصر اربعه.

بادت چهار طبع به قوت چهار طبع کرده به ذات اصلی در کالبد بقا

خداوند چهار طبع (گرمی، سردی، تری، خشکی) را در کالبد تو به چنان استواری و کمالی قرار داده که مایه‌ی بقای توست.

نکته ادبی: «طبع» در ادبیات قدیم به عناصر اربعه (آب و باد و خاک و آتش) یا کیفیات آن‌ها اشاره دارد.

همچون هوا هوای تو بر هر شرف محیط همچون اثیر اثیر بزرگیت با سنا

همچون هوا که بر همه چیز محیط است، هوای تو نیز بر تمام بزرگان سایه افکنده و همچون اثیر که در آسمان می‌درخشد، بزرگی تو نیز پرتو افکن است.

نکته ادبی: تشبیه بزرگی ممدوح به عناصر طبیعی برای نمایش فراگیریِ شکوه او.

همچون زمین زمین مراد تو اصل بر چون آب، آب دولت تو، مایهٔ صفا

زمینِ مرادِ تو همچون اصل و بنیادِ هستی است و دولتِ تو همچون آب، مایه‌ی زلالی و طراوتِ همگان است.

نکته ادبی: استعاره از زمین و آب برای نشان دادنِ نقشِ بنیادین و حیات‌بخش ممدوح در جهان.