پیام مشرق

اقبال لاهوری

نوای مزدور

اقبال لاهوری
ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کش نصیب خواجهٔ ناکرده کار رخت حریر
ز خوی فشانی من لعل خاتم والی ز اشک کودک من گوهر ستام امیر
ز خون من چو زلو فربهی کلیسا را بزور بازوی من دست سلطنت همه گیر
خرابه رشک گلستان ز گریهٔ سحرم شباب لاله و گل از طراوت جگرم
بیا که تازه نوا می تراود از رگ ساز مئی که شیشه گدازد به ساغر اندازیم
مغان و دیر مغان را نظام تازه دهیم بنای میکده های کهن بر اندازیم
ز رهزنان چمن انتقام لاله کشیم به بزم غنچه و گل طرح دیگر اندازیم
به طوف شمع چو پروانه زیستن تا کی؟ ز خویش اینهمه بیگانه زیستن تا کی؟