پیام مشرق

اقبال لاهوری

محاوره ما بین حکیم فرانسوی اوگوست کنت و مرد مزدور

اقبال لاهوری
حکیم: «بنی آدم اعضای یکدیگرند»
همان نخل را شاخ و برگ و بر اند
دماغ ار خرد زاست از فطرت است اگر پا زمین ساست از فطرت است
یکی کار فرما ، یکی کار ساز نیاید ز محمود کار ایاز
نبینی که از قسمت کار زیست سراپا چمن می شود خار زیست
مرد مزدور: فریبی به حکمت مرا ای حکیم
که نتوان شکست این طلسم قدیم
مس خام را از زر اندوده ئی مرا خوی تسلیم فرموده ئی
کند بحر را آبنایم اسیر ز خارا برد تیشه ام جوی شیر
حق کوهکن دادی ای نکته سنج به پرویز پرکار و نا برده رنج
خطا را به حکمت مگردان صواب خضر را نگیری بدام سراب
به دوش زمین بار ، سرمایه دار ندارد گذشت از خور و خواب و کار
جهان راست بهروزی از دست مزد ندانی که این هیچ کار است دزد
پی جرم او پوزش آورده ئی به این عقل و دانش فسون خورده ئی