پیام مشرق

اقبال لاهوری

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

اقبال لاهوری
سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند کلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند
در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیت ید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند
گاه شاهی به جگر گوشهٔ سلطان ندهند گاه باشد که بزندانی چاهی بخشند
فقر را نیز جهانبان و جهانگیر کنند که به این راه نشین تیغ نگاهی بخشند
عشق پامال خرد گشت و جهان دیگر شد بود آیا که مرا رخصت آهی بخشند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده به دگرگونی‌های ناگهانی روزگار و بی‌‌اعتباریِ ارزش‌های دنیوی نزدِ تقدیر و عشق می‌پردازد. شاعر با رویکردی عرفانی و واقع‌بینانه، بر این باور است که ملاک‌های زمینی مانند ثروت، تبار و قدرت، در برابر نگاهِ هستی‌بخش، فاقد ارزش‌اند و بخت و اقبال به شیوه‌ای غیرقابل‌پیش‌بینی، جایگاه‌ها را جابه‌جا می‌کند.

مفهوم محوریِ اثر، شکستنِ بت‌های ذهنی و مادی است. شاعر نشان می‌دهد که چگونه قدرت و شکوه از صاحبانِ ظاهری‌اش گرفته می‌شود و به کسانی می‌رسد که در حاشیه قرار دارند. در پایان، شاعر با شکوه از غلبه‌ی خردِ سرد بر احساسِ ناب، طلبِ مجالی برای ابرازِ درونیاتِ خویش (آه کشیدن) دارد.

معنای روان

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند کلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند

تقدیر، شکوه و قدرت را از کوه استوار می‌گیرد و به پَر کاهی می‌بخشد؛ تاج و تختِ جمشید (نماد سلطنت و قدرت عظیم) را به گدایی که در راه نشسته است، عطا می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان کوه و کاه برای نمایشِ قدرتِ مطلقِ تقدیر. کلهٔ جم، استعاره‌ای از پادشاهی و حشمت است.

در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیت ید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند

در طریق عشق، نسب و نام و نشانِ خانوادگی ارزشی ندارد؛ چه بسا که معجزه‌ی بزرگِ یدِ بیضا (که از آنِ موسی بود) را به کسی می‌بخشند که در ظاهر سیاه و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: فلان ابن فلان، کنایه از تبار و نسبِ مشهور است. ید بیضا تلمیحی به داستان حضرت موسی و معجزه اوست که نمادِ نور و قدرت الهی است.

گاه شاهی به جگر گوشهٔ سلطان ندهند گاه باشد که بزندانی چاهی بخشند

گاهی پادشاهی را به جگرگوشه و فرزندِ عزیزِ سلطان نمی‌دهند، و گاه پیش می‌آید که به زندانی‌ای در چاه، مقام و شوکتی عظیم عطا می‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت یوسف که از زندان و چاه به عزیزیِ مصر رسید. جگرگوشه، کنایه از عزیزترین کسان است.

فقر را نیز جهانبان و جهانگیر کنند که به این راه نشین تیغ نگاهی بخشند

خداوندگارِ جهان، فقیران را نیز به حاکمان و فاتحانِ جهان تبدیل می‌کند؛ چرا که به همین رهگذرانِ بی‌پناه، نگاهی نافذ و اثرگذار (چون تیغ) می‌بخشد.

نکته ادبی: تیغِ نگاه، ترکیبی استعاری است که نشان‌دهنده قدرتِ نفوذ و بینشِ باطنی است که فقرایِ ظاهری از آن برخوردار می‌شوند.

عشق پامال خرد گشت و جهان دیگر شد بود آیا که مرا رخصت آهی بخشند

عشق، زیرِ پایِ عقلِ مصلحت‌اندیش لگدمال شد و جهان تغییر کرد؛ آیا دیگر مجالی باقی مانده است که به من اجازه دهند آهی از سرِ درد بکشم؟

نکته ادبی: پامال خرد گشتن، استعاره از کم‌رنگ شدنِ احساس و شور در برابرِ حسابگری‌های دنیوی است. آه در اینجا نمادِ آخرین سنگرِ ابرازِ رنج است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح کلهٔ جم، ید بیضای کلیمی، زندانی چاه

اشاره به داستان‌های اساطیری و مذهبی (جمشید، موسی و یوسف) برای عمق بخشیدن به مفهومِ تغییرِ تقدیر.

تضاد کوه و کاه، سلطان و زندانی

برجسته کردنِ قدرتِ تقدیر در جابه‌جاییِ جایگاه‌های متضاد.

استعاره تیغ نگاه

تشبیه نگاهِ نافذ و اثرگذار به تیغ برای نشان دادن قدرتِ نهفته در انسان‌های فروتن.