پیام مشرق

اقبال لاهوری

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را

اقبال لاهوری
باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را ذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را
نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیار لعبت خاک ساختن می نسزد خدای را
قصهٔ دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی است خلوتیان کجا برم لذت های های را
آه درونه تاب کو اشک جگر گداز کو شیشه به سنگ میزنم عقل گره گشای را
بزم به باغ و راغ کش زخمه بتار چنگ زن باده بخور غزل سرای بند گشا قبای را
صبح دمید و کاروان کرد نماز و رخت بست تو نشنیده ئی مگر زمزمهٔ درای را
ناز شهان نمی کشم زخم کرم نمی خورم در نگر ای هوس فریب همت این گدای را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این ابیات، شاعر با بیانی جسورانه و پرسشگر، نگاهی انتقادی به هستی و انسان دارد. او از یک‌سو به دنبال شعله‌ور کردنِ شور و شیداییِ درونی است و از سوی دیگر، از محدودیت‌های خردِ استدلالی و سرشتِ ناپایدارِ آدمی گلایه دارد. فضا، فضایِ گذرِ عمر و غنیمت شمردنِ لحظات است، اما نه به معنای سطحی، بلکه با تأکید بر حفظِ عزت‌نفس و بی‌نیازی از اغیار.

شاعر جهان را بستری برای ابرازِ دردهایِ ناگفتنی می‌داند و گویی از تکرارِ روزمرگی‌ها به ستوه آمده و خواستارِ آفرینشی نوتر و عمیق‌تر است. در نهایت، با دعوت به رهایی و گوش سپردن به زنگِ کاروانِ زمان، بر تضادِ میانِ غرورِ درونیِ انسان و حقارتِ وابستگی به دنیا تأکید می‌ورزد.

معنای روان

باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را ذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را

ای دلبر، دوباره چشمانِ افسونگرت را با سرمه بیارای و بر آن جلوه بیفزا؛ شورِ دیوانگی و شوقِ سرودنِ شعر و غزل را در من دوچندان کن.

نکته ادبی: سرمه تاب دادن کنایه از آرایشِ چشم و افزودن بر جلوه و افسونِ آن است.

نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیار لعبت خاک ساختن می نسزد خدای را

طرحی نو درانداز و انسانی کامل‌تر و پخته‌تر بیافرین؛ چرا که ساختنِ آدمی که همچون عروسکی خاکی و سست‌بنیاد است، برازندهٔ شکوهِ پروردگار نیست.

نکته ادبی: لعبتِ خاک استعاره‌ای است که به جسمِ مادی و فانیِ انسان اشاره دارد.

قصهٔ دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی است خلوتیان کجا برم لذت های های را

ماجرایِ پرآشوبِ دل، قابلِ گفتن نیست و دردِ جگرسوز را باید پنهان داشت؛ راستی در این میان، من فریادها و هق‌هق‌هایِ از سرِ شوق و دردم را پیشِ چه کسی ببرم که اهلِ خلوت و هم‌راز باشد؟

نکته ادبی: خلوتیان اشاره به عارفان یا صاحبدلانِ محرمِ اسرار دارد که به تنهایی و خلوت عادت دارند.

آه درونه تاب کو اشک جگر گداز کو شیشه به سنگ میزنم عقل گره گشای را

کجاست آن شور و حرارتِ درونی و آن اشکی که بتواند سنگِ سختیِ جگر را آب کند؟ من خرد و عقلِ چاره‌گر را که تنها گره‌گشایِ ظواهر است، به سنگِ دیوانگی می‌کوبم و آن را رها می‌کنم.

نکته ادبی: شیشه به سنگ زدن کنایه از نابود کردن، شکستن و از کار انداختنِ تدبیرِ عقل است.

بزم به باغ و راغ کش زخمه بتار چنگ زن باده بخور غزل سرای بند گشا قبای را

مجلسِ عیش را به دامنِ طبیعت (باغ و صحرا) ببر، بر تار و ساز بنواز، باده بنوش و غزل‌خوانی کن و بندهایِ قبا و تعلقاتِ دنیوی را از تنِ خود بگشا.

نکته ادبی: بند گشا قبای را استعاره از رهایی از قید و بندهایِ ظاهری و دنیوی است.

صبح دمید و کاروان کرد نماز و رخت بست تو نشنیده ئی مگر زمزمهٔ درای را

سپیده‌دم دمید و کاروانِ زندگی آمادهٔ سفر شد و رختِ خویش را بست؛ مگر صدایِ زنگِ کاروان (نشانهٔ گذشتِ عمر و مرگ) را نشنیده‌ای که ما را به رفتن فرا می‌خواند؟

نکته ادبی: درای به معنای زنگِ کاروان است و در اینجا استعاره از گذرِ زمان و ناقوسِ مرگ است.

ناز شهان نمی کشم زخم کرم نمی خورم در نگر ای هوس فریب همت این گدای را

من نازِ پادشاهان و قدرتمندان را خریدار نیستم و زیرِ بارِ منت و زخمِ کرمِ آن‌ها نمی‌روم؛ ای هوس که پیوسته مرا فریب می‌دهی، بنگر که این گدایِ درِ حق، چه همتِ بلند و عزت‌نفسی دارد.

نکته ادبی: زخمِ کرم کنایه از منتِ پذیرفتنِ احسان و بخششِ دیگران است که بر روحِ آزاده، زخمی عمیق می‌زند.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعبت خاک

اشاره به جسمِ انسان که همچون اسباب‌بازیِ گلیِ شکننده‌ای است.

استعاره زنگِ درای

تمثیل برای گذشتِ زمان و نزدیک شدنِ مرگ یا کوچِ ابدی.

تناقض عقل گره‌گشا

تقابلِ خرد با دیوانگی؛ شاعر عقل را که باید گره‌گشا باشد، به سنگِ جنون می‌کوبد.

کنایه زخم کرم

کنایه از منتِ پذیرفتنِ هدایا و بخششِ دیگران که گویی زخمی بر شخصیتِ آدمی است.