پیام مشرق

اقبال لاهوری

تنهائی

اقبال لاهوری
به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟
هزار لولوی لالاست در گریبانت درون سینه چو من گوهر دلی داری؟
تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟
رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست
یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت
ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم سفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست
جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری فروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست
سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر
که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل
چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت