پیام مشرق

اقبال لاهوری

شاهین و ماهی

اقبال لاهوری
ماهی بچه ئی شوخ به شاهین بچه ئی گفت این سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست
دارای نهنگان خروشنده تر از میغ در سینهٔ او دیده و نادیده بلاهاست
با سیل گران سنگ زمین گیر و سبک خیز با گوهر تابنده و با لولوی لالاست
بیرون نتوان رفت ز سیل همه گیرش بالای سر ماست ، ته پاست ، همه جاست
هر لحظه جوان است و روان است و دوان است از گردش ایام نه افزون شد و نی کاست
ماهی بچه را سوز سخن چهره برافروخت شاهین بچه خندید و ز ساحل به هوا خاست
زد بانگ که شاهینم و کارم به زمین چیست صحراست که دریاست ته بال و پر ماست
بگذر ز سر آب و به پهنای هوا ساز این نکته نبیند مگر آن دیده که بیناست