پیام مشرق

اقبال لاهوری

لاله

اقبال لاهوری
آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق پیش از نمود بلبل و پروانه می تپید
افزونترم ز مهر و بهر ذره تن زنم گردون شرار خویش ز تاب من آفرید
در سینه چمن چو نفس کردم آشیان یک شاخ نازک از ته خاکم چو نم کشید
سوزم ربود و گفت یکی در برم بایست لیکن دل ستم زدهٔ من نیارمید
در تنگنای شاخ بسی پیچ و تاب خورد تا جوهرم به جلوه گه رنگ و بو رسید
شبنم براه من گهر آبدار ریخت خندید صبح و باد صبا گرد من وزید
بلبل ز گل شنید که سوزم ربوده اند نالید و گفت جامهٔ هستی گران خرید
وا کرده سینه منت خورشید می کشم آیا بود که باز بر انگیزد آتشم؟