پیام مشرق

اقبال لاهوری

کبر و ناز

اقبال لاهوری
یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار
گستاخ می سرائی و بیباک میروی هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار
شایان دودمان کهستانیان نئی خود را مگوی دخترک ابر کوهسار
گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار
گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگوی بر خویشتن مناز و نهال منی مکار
من میروم که در خور این دودمان نیم تو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار