پیام مشرق

اقبال لاهوری

بوی گل

اقبال لاهوری
حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت ما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد
ناید بفهم من سحر و شام و روزو شب عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد
گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید پا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد
وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمی گل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد
زان نازنین که بند ز پایش گشاده اند آهی است یادگار که بو نام داده اند