پندنامه

عطار

در بیان چارچیز که اندر خطر بود

عطار
چارچیزست ای برادر با خطر تا توانی باش ازینها بر حذر
قربت سلطان و الفت با بدان رغبت دنیا و صحبت با زنان
قرب سلطان آتش سوزان بود با بدان الفت هلاک جان بود
زهر دارد در درون دنیا چو مار گرچه بینی ظاهرش نقش و نگار
می نماید خوب و زیبا در نظر لیک از زهرش بود جان را خطر
زهر این مار منقش قاتلست باشد از وی دور هر کو عاقلست
همچو طفلان منگراندرسرخ و زرد چون زنان مغرور رنگ و بو مگرد
زال دنیا چون عروس آراسته است هر زمانی شوی دیگر خواسته است
مقبل آن مردی که شد زین جفت طاق پشت بر وی کرد و دادش سه طلاق
لب به پیش شوی خندان می کند پس هلاک از زخم دندان می کند