مصیبت نامه - بخش چهلم

عطار

الحكایة و التمثیل

عطار
رفت شبلی ابتدا پیش جنید گفت هستم پای تا سر جمله قید
می چنین گویند در هر کشوری کاشنائی را تودادی گوهری
یا ببخش و گوهرم همراه کن یا نه بفروش و مرا آگاه کن
گفت اگر بفروشم این گوهر ترا چون بها نبود کند مضطر ترا
ور ببخشم چون دهد آسانت دست قدر نشناسی و گردی خودپرست
لیک همچون من قدم از فرق کن خویش در بحر ریاضت غرق کن
تادران دریا بصبر و انتظار آیدت آن گوهر آخر با کنار