مصیبت نامه - بخش سی و چهارم

عطار

الحكایة و التمثیل

عطار
آن سگی مرده براه افتاده بود مرگ دندانش ز هم بگشاده بود
بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید عیسی مریم چو پیش او رسید
همرهی را گفت این سگ آن اوست و آن سپیدی بین که در دندان اوست
نه بدی نه زشت بوئی دید او و آن همه زشتی نکوئی دید او
پاک بینی پیشه کن گر بندهٔ پاک بین گر بندهٔ بینندهٔ
جمله را یک رنگ و یک مقدار بین مار مهره بین نه مهره ماربین
هم نکوئی هم نکوکاری گزین مهربانی و وفاداری گزین
گر خدا را میشناسی بنده باش حق گزار نعمت دارنده باش
نعمت او میخوری در سال و ماه حق آن نعمت نمیداری نگاه