مصیبت نامه - بخش بیست و هشتم

عطار

الحكایة و التمثیل

عطار
صوفئی میرفت و جانی پرغمش پای بازی زد قفائی محکمش
چون قفای سخت خورد آنجایگاه کرد آن صوفی مگر از پس نگاه
مرد گفت از چه ز پس نگرندهٔ کاینت باید خورد تا تو زندهٔ