مصیبت نامه - بخش بیست و هفتم

عطار

الحكایة و التمثیل

عطار
آن یکی دیوانهٔ پرسید راز کای فلان حق را شناسی بی مجاز
گفت چون نشناسمش صد باره من زانک ازو گشتم چنین آواره من
هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد دل زمن برد و مرا مهجور کرد
روز و شب در دست دارد دامنم جمله من او را شناسم تا منم