مصیبت نامه - بخش بیست و پنجم
الحكایة و التمثیل
عطار
در رهی میشد سنائی بیقرار
دید کناسی شده مشغول کار
سوی دیگر چون نظر افکند باز
یک موذن دید در بانگ نماز
گفت نیست این کار خالی از خلل
هر دو را میبینم اندر یک عمل
زانکه هست این بیخبر چون آن دگر
از برای یک دومن نان کارگر
چون برای نانست کار این دو خام
هر دو را یک کار میبینم مدام
بلکه این کناس در کارست راست
وان موذن غرهٔ روی و ریاست
پس درین معنی بلاشک ای عزیز
از موذن به بود کناس نیز
تا تو با نفسی و شیطانی ندیم
پیشه خواهی داشت کناسی مقیم
گردرخت دیو از دل برکنی
جانت را زین بند مشکل برکنی
ور درخت دیو میداری بجای
با سگ و با دیو باشی هم سرای