مصیبت نامه - بخش بیست و سوم

عطار

الحكایة و التمثیل

عطار
پیش شیخی رفت مردی نامدار از سر بی خویشئی بگریست زار
گفت سیرم از عبودیت همی وز ربوبیت بمن نرسد دمی
ماندهام بی این و بی آن من مدام چون کنم گفتا که سر می زن مدام
این سخن را گر محل آید پدید از سر علم و عمل آید پدید
چشم باید داشت بر لوح ازل چند دارم چشم بر علم و عمل