مصیبت نامه - بخش بیست و دوم

عطار

الحكایة ‌و التمثیل

عطار
در رهی میرفت مجنونی عجب بود پای و سر برهنه خشک لب
شد ز سرما و گل ره بیقرار سر ببالا کرد و گفت ای کردگار
یا دلم ده باز تا چند از بلا یا نه باری ژنده کفشی ده مرا