مصیبت نامه - بخش بیست و یکم

عطار

الحكایة و التمثیل

عطار
آن وزیری را چو آمد مرگ پیش کرد حیران روی سوی قوم خویش
گفت دردا و دریغا کز غرض آخرت با خواجگی کردم عوض
زارزوی این جهان میسوختم لاجرم آن یک بدین بفروختم
میروم امروز جانی سوخته رفته دنیا و آخرت بفروخته
ای دل غافل دمی بیدار شو چند بد مستی کنی هشیار شو
رفتگان اندر نخستین منزلند منتظر بنشسته و مستعجلند
بیش ازین در بند خودشان می مدار چندشان فرمائی آخر انتظار