مختارنامه - باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

عطار

شمارهٔ ۹۹

عطار
شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خفْت وز آتش تیز در بلای تب و تفت
گرچه بنشانند مرا هر سحری هم بر سر پایم که بمی باید رفت