مختارنامه - باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

عطار

شمارهٔ ۶۸

عطار
شمع آمد و گفت: زاتش افسر دارم هر لحظه به نو سوزش دیگر دارم
تا چند به هر جمع من بی سر و پای در پای افتم از آنچه در سر دارم