مختارنامه - باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
شمارهٔ ۴۰
عطار
شمع آمد و گفت: ماندهام بی سر و پا
پای اندر بند و سر در آتش همه جا
گاهم بکشند و گه بسوزند به درد
یک سوخته سرگشتهتر از من بنما