مختارنامه - باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

عطار

شمارهٔ ۱۷

عطار
شمع آمد و گفت: چون منم دشمن من کوکس که به گازی ببرد گردن من
گر بکْشنْدم تنم بماند زنده ور زنده بمانم بنماند تن من