مختارنامه - باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع

عطار

شمارهٔ ۷

عطار
شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب است باکشتن روزم این همه سوز شب است
زین آتش تیز در عجب ماندهام تا اشک چگونه مینسوزد عجب است