جوهرالذات - دفتر اول

عطار

حکایت

عطار
چنین گفتست عبادی یکی روز که از طاعت شدم اینجای فیروز
ز طاعت یافتم اسرار جمله ز طاعت یافتم انوار جمله
ز طاعت روی جانانش بدیدم ز طاعت من بکام دل رسیدم
ز طاعت یافتم جنات اینجا شدم در ذات کل یکباره اینجا
ز طاعت من شدم واصل حقیقت که بسپردم عیان سر شریعت
ز طاعت هر که خواهد دولت یار کند طاعت زدید دوست بسیار
هر آنکو جان جانان شد بتحقیق کند طاعت که حق یابد ز توفیق
ز طاعت مرد ره واصل شود زود مراورا جان جانحاصل شود زود
ز طاعت ذات کل آمد پدیدار اگر مرد رهی طاعت پدیدآر
ز طاعت یافت مر منصور حلاج بفرق خویش از ذات عیان تاج
ز طاعت یافتم رحمان مطلق در آخر گشت واصل از اناالحق
چنان شد او ز نور طاعت اینجا که بیرون و درونش شد مصفا
چنان شد ذات قدس نور بیچون که یک روزن بدش در پیش گردون
ز نور طاعت اینجاگه عیان دید وجود خویش اینجا بی نشان دید
ز نور طاعت اینجا یافت دلدار مقام خویش کرد او بر سر دار
چنان بد عاشق طاعت در اول که جسمش کرد با جانان مبدل
چنان بد عاشق طاعت در اسرار که روز و شب بد اندر خدمت یار
کمر بسته بدور جان گذشته ره شیطان بیکره در نوشته
شده خالی ز وسواس شیاطین گذشته ازوجود خود بتمکین
رسیده سوی ذات و جان شده او چو جانان در همه پنهان شده او
ز وصل اینجایگه او اصل دریافت نه همچون دیگران او فصل دریافت
بیک ره بود خود آزاد کرد او همه ذرات خود آباد کرد او
نهانی اندر اینجا او عیان کرد وجودخویشتن را او بیان کرد
چنان عاشق بد اینجاگاه در ذات که واصل گشت اندر عین ذرات
چنان واصل بد او در عین جانان که بد پیدا ز پیدائیش پنهان
ز دیدار او دمی اینجا نگردید یقین ذات بیچون جمله خود دید
چو حق میدید حق اینجا یقین بود درونش اولین و آخرین بود
ز سلک معنوی شد پاک تن او یکی میدید حق بیخویشتن او
یکی را یافت در سر معانی نشان ذات او در بی نشانی
بگاه معنوی اسرار گفتن نیارد این بیان هرگز شنفتن
بیان او بسی تقریر دارد کلام او بسی تفسیر دارد
نه هرکس راز او اینجا بداند کلام اونه هرکس باز خواند
کسی باید که همچون او شود حق زند آنگاه در پاکی اناالحق
تو چون آلودهٔ اینجایگه خوار کجا دانی که چونست سر این کار
اگر آلودهٔ، پالوده دل شو چو او اینجایگه بی آب و گل شو
از این آلودگی پاک و مبرا شو اینجاگه ز حق درخویش یکتا
سلوک خویش را اینجا در افکن گذر کن ازنمود جان وز تن
به یک ره پاکشو اینجایگه تو که تا یابی مگر این پایگه تو
به یک ره پاکشو از جسم وز جان دل خود بیش از این اینجامرنجان
به یک ره پاکشو مانند منصور که تا ظلمت شود اینجایگه نور
به یک ره پاکشو از هستی خویش که تا یابی ز حق سر مستی خویش
چو پاک آئی ز جمله حق سوی تو بجان باید که این سر بشنوی تو
چو پاک آئی ز جمله یار گردی ز ذات کل عیان یار فردی
چو پاک آئی در اینجا پاک رو باش مکن اسرار چون منصور تو فاش
چو پاک آئی منزه ذات باشی همیشه عین هر ذرات باشی
چو پاک آئی چو منصور اندر این راه تو باشی دائما از راز آگاه
چو پاک آئی پلیدی هم شود پاک نماند نار و ریح و آب با خاک
عناصر جملگی یکسان نماید نه هر دم نفس دیگر سان نماید
نماند نقش هستی اندر این راه کسی کو باشد از اسرار آگاه
شود لوح دل اینجا پاک و روشن مصفا کن در اینجا جان اباتن
صفا اندر صفا آید پر از نور حقیقت رخ نماید دید منصور
اگر چون او شوی واصل زاعیان نمائی همچو او اسرار پنهان
وگرنه تن زن و خاموش میباش چو دیگی دائما در جوش میباش
که تا پخته شوی مانند منصور زنی زاندم دمت تا نفخهٔ صور
اگر پخته شوی مانند او تو یقین بینی بدیها هم نکو تو
اگر پخته شوی در جوهردل گشاده گردد اینجا راز مشکل
اگر پخته شوی دلدارگردی ز بود خویشتن بیزار گردی
بهمت زین بیان یابی تو گنجی اگر اینجا کشی از جان تو رنجی
بهمت این توانی یافت اینجا که تا گردی در اینجاگاه یکتا
بهمت راز بتوانی نمودن بهمت گوی از این میدان ربودن
بهمت گر شوی یکتا در این کار بهمت هم شوی تو تاج سردار
بهمت بگذری از چرخ و انجم بهمت بود خودآری یقین گم
بهمت رازدار آئی چومنصور بماند نام تو تا نفخهٔ صور
بهمت هرکه این اسرار یابد مقام خویشتن بردار یابد
بهمت جان کند با دل بدل او نیابد هیچ اینجاگه خلل او
بهمت او زند اینجا اناالحق بگوید راز کل با یار مطلق
بهمت گر دم اینجاگه زنی تو به یک ره بیخ انده برکنی تو
بهمت ذات کن اینجا صفاتت که تا پیدا کنی اعیان ذاتت
بهمت در یکی اینجا قدم زن وجود خویشتن را بر عدم زن
بهمت در یکی لانگر تو عیان خویش در الا نگرتو
بهمت این بیان از من نگهدار که بی عقلانه میگویم ز اسرار
بهمت چون همه برداری از پیش یکی بینی حقیقت جملگی خویش
همه حق بینی و در لاشوی تو زدید خویش در الا شوی تو