دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۹۷

عطار
تا به دام عشق او آویختیم جان و دل را فتنه ها انگیختیم
دل چو در گرداب عشقش اوفتاد تن فرو دادیم و در نگریختیم
بس که اندر وادی سودای او خون دل با خاک ره آمیختیم
خاک پای او به نوک برگ چشم گاه می رفتیم و گه می بیختیم
چون نیامد بر سر غربیل هیچ پای در گل خاک بر سر ریختیم
گرچه ما زیرک ترین مرغی بدیم لیک در دامش به حلق آویختیم
همچو عطاری ز شوق روی او صورتش با روی جان انگیختیم