بلبل نامه

عطار

فرستادن سلیمان(ع) باز را باحضار بلبل ومراعات او ازتشویش

عطار
ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید بتندید و ببالید و بجوشید
یکی از خشم آتش را برافروخت گهی بر آب و آتش را فرو سوخت
همان دم باز را فرمود هان زود برو چون آتش و باز آی چون دود
به بین خود تا چه مرغ است آنکه مرغان ز دست او همی دارند افغان
ز دانش بهره دارد یا ندارد چو شیران زهره دارد یا ندارد
چرا آرد به بین نفرت ز کثرت که داد او را بگو منشور وحدت
نمی گردد دمی خالی ز غوغا نمی بندد کمر در خدمت ما
چرا از خدمت ما مستمند است وزین دوری گزیدن دردمند است
مگر دیوانه و مستست و بی خود که دائم غافلست از نیک و از بد
به تن زار و نزارش می نمایند به هر گلزار زارش می نمایند
ز استغناء او بسیار گفتند همه مرغان ز عشقش درشگفتند
چو نزدیکش رسی میکن تبسم مبادا کو بمیرد از توهم
مگو سختش بنه انگشت بر لب نگه می دارش از منقار و مخلب