بلبل نامه

عطار

رفتن مرغان بحضرت سلیمان علی نبینا و آله و علیه السلام و شکایت نمودن از بلبل

عطار
شنید ستم که در دور سلیمان که بد دیو و پری او را بفرمان
نشسته بود روزی بر سر تخت سعادت یاور و اقبال با تخت
شدند مرغان بدرگاه سلیمان بر آورده ز دست بلبل افغان
بنالیدند چو نای و می زدند چنگ گهی بر سر گهی بر سینهٔ تنگ
چو بگشادند همه منقار آمال بسی بر خاک مالیدند پر و بال
ز بلبل جمله می کردند شکایت همی گفتند هر یک در حکایت
هر آن رازی که در دل می نهفتند سلیمان را یکایک باز گفتند
ز بلبل جمله می کردند شکایت همی گفتند هر یک در حکایت
خطیب مرغها مرغی نزار است نهاده منبرش بر شاخسار است
لئیمی ترش روی و پر فغانست ولیکن مرغکی شیرین زبانست
نمی بندد دمی شیرین نفس را نمی گیرد به چیزی هیچ کس را
همیشه جامهٔ بی رنگ پوشد ریا و زرق و هستی می فروشد
به صد دستان زهر دستی سرآید چوهنگام بهار و گل درآید
چودیگی بر سر آتش به جوش است نمی خسبد همه شب در خروش است
همی نوشد شراب آب انگور همی نالد به زاری همچو طنبور
ز خامی می زند آن قلتبان خوش که خام آوازه دارد پخته خاموش
چو چشمش گرید آهش کله بندد دهان گل بر او حالی بخندد
قدش پست است و بانگش بس بلند است خداوندا که او را حیله چنداست
ندارد صبر و باشد بی قرار او کند از شوق خود را آشکار او
ندارد یک زمان ذوق و حضوری ز درد عشق هست او ناصبوری
نه بیند هیچ کس رخسارهٔ او بجز گل کو بود غمخوارهٔ او
وگر نه اختیار از دست بستان بده ما را خلاص از دست مستان