اسرارنامه - بخش نهم

عطار

الحکایه و التمثیل

عطار
رسید آن پیر را سر الهی که مردی ز آن ما گردید خواهی
برو سوی خرابات و نشان خواه که پیریست آن ز حمالان این راه
بیامد مرد و شرح حال او خواست بدو گفتند دی شد کار او راست
بصد زاری و غم دی مرد اینجا جهان برخود بسردی برد اینجا
سپیدش موی بود و روی زردی همه حمالی خم خانه کردی
همی بردی سبوی خمر بر دوش ولی هرگز نکردی قطرهٔ نوش
بهر گامی که در ره برگرفتی بسوز جان و درد دل بگفتی
که ای دارنده دنیا و دین هم ببخش آنرا که آنش نیست و این هم