اسرارنامه - بخش پانزدهم

عطار

الحکایه و التمثیل

عطار
عزیزی بر لب دریا باستاد نظر از هر سوی دریا فرستاد
یکی دریا همی دید آرمیده یکی فطرت بحدش نارسیده
بدریا گفت ای بس بی نهایت ز آرام تو می ترسم بغایت
که گرموجی برآید یک دم از تو بسی کشتی که افتد بر هم از تو