استواری
معنی
(~.)۱ - (حامص.)محکمی، سختی.
۲- ثبات، پایداری.
۳- امن یت، اطمینان.
هممعنا / پادمعنا
- استحکام، استقامت، استقرار، پایداری، تایید، تثبیت، تحکیم، ثبات، ثبوت، حصانت، محکمی، مقاومت، وثاقت ≠ سستی، نااستواری
جست و جوی دقیق
استواری
فرهنگ معین
(~.)۱ - (حامص.)محکمی، سختی.
۲- ثبات، پایداری.
۳- امن یت، اطمینان.
۲- ثبات، پایداری.
۳- امن یت، اطمینان.
استواری
فرهنگ عمید
(حاصل مصدر)
[ost[o]vāri]
۱. محکمی؛ استحکام.
۲. محکمکاری.
۳. (نظامی) درجۀ استوار داشتن. = استوار
۴. [قدیمی] استقامت؛ ثبات؛ پایداری.
۵. [قدیمی] اطمینان.
[ost[o]vāri]
۱. محکمی؛ استحکام.
۲. محکمکاری.
۳. (نظامی) درجۀ استوار داشتن. = استوار
۴. [قدیمی] استقامت؛ ثبات؛ پایداری.
۵. [قدیمی] اطمینان.
استواری
فرهنگ دهخدا
[اُ تُ] (حامص) محکمی. قرصی. حصانت. رزانت. اِحکام. متانت. (مجمل اللغه) (زمخشری). استحکام. محکم کاری. دناج. رصافه. رصانت. طباخ. (منتهی الارب) : و او را [ کابل را ]حصاریست محکم و معروف به استواری. (حدود العالم).
به استواری جای و بپایداری کوه
فریفته شد و از راه راست کرد کران.فرخی.
سالاری دیگر رفت جانب خراسان و ری، و استواری قدم این سالار در آن دیار آن باشد که خداوند در خراسان مقام کند. (تاریخ بیهقی ص 284). و فتح آمد کرد، کی به استواری آن شهری نباشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 88). بعهد فرخان بزرگ با ترکان مصالحه رفت که ضریبه بستانند و بطبرستان تعرض نرسانند چون دو سال برآمد دربندها و مسالک را استواریها کردند و به اداء ضریبه و اتاوه تهاون نمودند. (تاریخ طبرستان).
آنچنان پاس دار جان عزیز
که تو خوش خسبی و ولایت نیز
گرچه صد پاسبان بوند ز پس
پاس تو به ز تو ندارد کس
با چنین مایه کاستواری تست
پاسبان تو هوشیاری تست
پاسبانی که بهر مزد بود
پاسبان نی که سیم دزد بود.امیرخسرو.
کسی کاستواری نه کارش بود
همه کار نااستوارش بود.امیرخسرو.
|| وثاقت. امانت :
هر آنجا که پاره(1) شود در درون
شود استواری ز روزن برون.عنصری
(از لغت نامهء اسدی نسخهء مدرسهء سپهسالار) (از حافظ اوبهی).
چو مال(2) خویش با دزدان سپاری
از آنان بیش یابی استواری.(ویس و رامین).
چه سود آن بند سخت و استواری
چو تو با آن نکردی هوشیاری.(ویس و رامین)
|| محکمی. پیوستگی :
از غلامان حصاری چو حصاری پره کرد
گرد دشتی که بصد ره نپرد مرغ به پر
مرغ از آن پره برون رفت ندانست همی
زاستواری که همی پره زدند آن لشکر.فرخی.
|| ثبات. (دهار). پابرجائی.(3) پایداری. برقرار بودن :
بدین بیقراری حصاری ندیدم
نه بندی شنیدم بدین استواری.ناصرخسرو.
|| ایمنی. اطمینان :
به دشمن برت استواری مباد
که دشمن درختی است تلخ از نهاد.ابوشکور.
دل من بر تو دارد استواری
که تو در هر صناعت دست داری.نظامی.
|| وثوق. || حزم. احتیاط. || عهد و پیمان. میثاق. (منتهی الارب). وثیقه. (محمودبن عمر) (دهار) : وثیقه که استواری بود از اینجاست واثق استوار بود. (تفسیر ابوالفتوح رازی). وثیقه کسفینه؛ عهدنامه و آنچه بدان استواری نماید در کاری. (منتهی الارب). || اعتبار. || ثقه. (دهار). اعتماد. اتکاء : از این نیکوتر تکبر درویشان بود بر توانگران استواری بخدای. (تفسیر ابوالفتوح رازی). || اطمینان. اتقان. آرامش :
چو بانو دید آن سوگندخواری
پدید آمد دلش را استواری.نظامی.
- استواری آمدن؛ باور آمدن :
گوئی بضرورت همی چنین است
لکنت همی ناید استواری.ناصرخسرو.
- استواری اندام؛ مرّه. (منتهی الارب).
- استواری بودن به؛ اطمینان داشتن به. اعتماد داشتن به :
که داند که مادرش چون داشتی
ز جان و روانش فزون داشتی
ز بیم استواری نبودش بکس
خود او را نگهدار بودی و بس.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- استواری جستن:به آب خِرد چشم دل را بشست
ز دانندگان استواری بجست.فردوسی.
- || امان خواستن :
چرا از ویس جستم مهرکاری
چرا از دایه جستم استواری.(ویس و رامین).
- استواری کردن؛ اطمینان کردن. اعتماد کردن. وثوق داشتن. اتقان :
نشاید بر کسی کرد استواری
که ننموده ست با کس سازگاری.نظامی.
- || تحقیق و تفحص کردن :
عجوزان نیز کردند استواری
عروسش بکر بود اندر عماری.
نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص 285).
- || تأکید. توکید.
- استواری کردن خواستن از کسی؛ استیثاق.
|| استواری جامه؛ اُکل. اُکُل. سخت بافتگی جامه. (منتهی الارب). || استواری رای یا عقل؛ حصافت آن. زماع. (منتهی الارب). || استواری کار؛ جزاله. (منتهی الارب) :
بچابک دستی و استادکاری
کنی در کار این قصر استواری.نظامی.
(1) - پاره، رشوهء قاضی است.
(2) - ن ل: چیز.
(3) - Fermete. Constance.
به استواری جای و بپایداری کوه
فریفته شد و از راه راست کرد کران.فرخی.
سالاری دیگر رفت جانب خراسان و ری، و استواری قدم این سالار در آن دیار آن باشد که خداوند در خراسان مقام کند. (تاریخ بیهقی ص 284). و فتح آمد کرد، کی به استواری آن شهری نباشد. (فارسنامهء ابن البلخی ص 88). بعهد فرخان بزرگ با ترکان مصالحه رفت که ضریبه بستانند و بطبرستان تعرض نرسانند چون دو سال برآمد دربندها و مسالک را استواریها کردند و به اداء ضریبه و اتاوه تهاون نمودند. (تاریخ طبرستان).
آنچنان پاس دار جان عزیز
که تو خوش خسبی و ولایت نیز
گرچه صد پاسبان بوند ز پس
پاس تو به ز تو ندارد کس
با چنین مایه کاستواری تست
پاسبان تو هوشیاری تست
پاسبانی که بهر مزد بود
پاسبان نی که سیم دزد بود.امیرخسرو.
کسی کاستواری نه کارش بود
همه کار نااستوارش بود.امیرخسرو.
|| وثاقت. امانت :
هر آنجا که پاره(1) شود در درون
شود استواری ز روزن برون.عنصری
(از لغت نامهء اسدی نسخهء مدرسهء سپهسالار) (از حافظ اوبهی).
چو مال(2) خویش با دزدان سپاری
از آنان بیش یابی استواری.(ویس و رامین).
چه سود آن بند سخت و استواری
چو تو با آن نکردی هوشیاری.(ویس و رامین)
|| محکمی. پیوستگی :
از غلامان حصاری چو حصاری پره کرد
گرد دشتی که بصد ره نپرد مرغ به پر
مرغ از آن پره برون رفت ندانست همی
زاستواری که همی پره زدند آن لشکر.فرخی.
|| ثبات. (دهار). پابرجائی.(3) پایداری. برقرار بودن :
بدین بیقراری حصاری ندیدم
نه بندی شنیدم بدین استواری.ناصرخسرو.
|| ایمنی. اطمینان :
به دشمن برت استواری مباد
که دشمن درختی است تلخ از نهاد.ابوشکور.
دل من بر تو دارد استواری
که تو در هر صناعت دست داری.نظامی.
|| وثوق. || حزم. احتیاط. || عهد و پیمان. میثاق. (منتهی الارب). وثیقه. (محمودبن عمر) (دهار) : وثیقه که استواری بود از اینجاست واثق استوار بود. (تفسیر ابوالفتوح رازی). وثیقه کسفینه؛ عهدنامه و آنچه بدان استواری نماید در کاری. (منتهی الارب). || اعتبار. || ثقه. (دهار). اعتماد. اتکاء : از این نیکوتر تکبر درویشان بود بر توانگران استواری بخدای. (تفسیر ابوالفتوح رازی). || اطمینان. اتقان. آرامش :
چو بانو دید آن سوگندخواری
پدید آمد دلش را استواری.نظامی.
- استواری آمدن؛ باور آمدن :
گوئی بضرورت همی چنین است
لکنت همی ناید استواری.ناصرخسرو.
- استواری اندام؛ مرّه. (منتهی الارب).
- استواری بودن به؛ اطمینان داشتن به. اعتماد داشتن به :
که داند که مادرش چون داشتی
ز جان و روانش فزون داشتی
ز بیم استواری نبودش بکس
خود او را نگهدار بودی و بس.
شمسی (یوسف و زلیخا).
- استواری جستن:به آب خِرد چشم دل را بشست
ز دانندگان استواری بجست.فردوسی.
- || امان خواستن :
چرا از ویس جستم مهرکاری
چرا از دایه جستم استواری.(ویس و رامین).
- استواری کردن؛ اطمینان کردن. اعتماد کردن. وثوق داشتن. اتقان :
نشاید بر کسی کرد استواری
که ننموده ست با کس سازگاری.نظامی.
- || تحقیق و تفحص کردن :
عجوزان نیز کردند استواری
عروسش بکر بود اندر عماری.
نظامی (خسرو و شیرین چ وحید ص 285).
- || تأکید. توکید.
- استواری کردن خواستن از کسی؛ استیثاق.
|| استواری جامه؛ اُکل. اُکُل. سخت بافتگی جامه. (منتهی الارب). || استواری رای یا عقل؛ حصافت آن. زماع. (منتهی الارب). || استواری کار؛ جزاله. (منتهی الارب) :
بچابک دستی و استادکاری
کنی در کار این قصر استواری.نظامی.
(1) - پاره، رشوهء قاضی است.
(2) - ن ل: چیز.
(3) - Fermete. Constance.
استواری
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
استواری
(حامص)
ئتیات، ئیحتیات، بەهرێز، پارێز، پارێزکاری، پتەوکاری، خۆپارێزی، شکۆ (بەشکۆوەچوومەژووری)، قایمکاری، کوش، لەسەرهەستی، مشوور، وریایی، وریاییو تێبینی، هەستڕاگری، هەمهت،
ئاکام وهبەرچاوگری، بیرلهپاشەڕۆژ، پاشبینی، پاشەڕۆژبینی، تێبینی، چەگناسی، دوورئەندێشی، دوورئەننێشی، دووربینی، دوورنواڕی، هندووربینی،
سپێر، یەدەک، یەدەگ، یەدەگی،
ئیحتیاتکردن، بەمشوورەوەکارکردن، بەوریاییو تێبینییەوەدەکارکردن، بەهرێزکردن، پارێزکردن، پارێزکاریکردن، پتەوکاریکردن، خۆپارازتن، خۆپاراستن، خۆلێلادان، بەشکۆوەبۆچوون، قایمکاریکردن، کوشکردن، لەسەرهەستبوون، وریابوون، وەیپارێزنای، هەستڕاگرتن، هەمهتکردن،
ئاکاموهبەر چاوگرتن، بیر لهپاشەڕۆژ کردنەوە، بیرلەدواڕۆژکردنەوە، پاشبینیکردن، پاشەڕۆژڕەچاوکردن، تێبینیکردن، چەگناسیکردن، دوورئەندێشیکردن، دوورئەننێشیکردن، دووربینیکردن، دوورنواڕین، هندووربینین،
اطمینان: ئارامی، ئارخەیانی، ئاسوودەیی، ئۆقرە، ئەرخەیانی، لەسەرسەرخۆیی، ئۆقرەگرتنەوە، ئەرخەیانی، ئەولەیی، باوەڕی، بڕوایی، بێخەمبی، پشتڕاستی، پشتقایمی، پشتووری، پشوو، پشی، تۆتکە، تۆتیکە، توێتکە، تهبت، ئەمن، تەوت، خاترجەمی، داساکاوی، داسرەفتوویی، داسرەوتوویی، داسەکنان، داسەکناوی، داکاساوی، داکاسیاگی، داکاسیوی، داکەسیاوی، داکەسیوی، داکەفتگی، داکەوتوویی، داڕماوی، دامراوی، دامرکاوی، داموکاوی، دانەویوی، دڵ ئاسوودەیی، دڵتەنایی، دڵنیایی، ڕۆسەکناوی، زەوتی، زەودی، ستارگرتوویی، ستاری، سرەفت، سرەوت، سرەوتوویی، سوکنا، سوکنایی، سهبووری، سێبووری، فکرئاسوودەیی، قیم، کپبی، کڕی، کوپ، کەوت، گونج، گونجاوی، گوێدنجی، متمانە، مدراوی، ورینگ، وەر کەفتگی، وەرکەوتوویی، هاڵە، هەدا، هەداری، هەدریوی، هەڤیا، هەندر، هێدیایهتی، هێور، هێوری،
اعتماد: باوەڕ، باوەڕی، بڕوا، بڕوایی، بەقا، تێڕادیتوویی، تێڕادیوی، خاترجەمی، ڕابینی، ڕکان، لێخاترجەمی، متمانە،
امانت (3): ئامانەت، ئامنەت، ئەمانهت، ئەمینی، ئەمینبوون، پاکی، دروستی، دروستکاری، دەسپاکی، دەستپاکی، ڕاستی،
برقراری: بتەوی، بهپشتی، بەرقەراری، پایەداری، پتەوی، پشتداری، توندی، خۆڕاگری، خۆگری، خۆگیری، دامەزراوی، ڕاوەستاوی، سەقام، قاعیمی، قاهیمی، قایمی، قەیمی،
پیمان: ئاد، ەمەگ، بڕیە، بەڵێن، بەڵێنی، بەینهت، پەیمان، پێمان، سامە، سۆز، سۆست، شۆن، شەرت، عەهد، قەرار، قەول، قەوڵ، قەولو قەرار، گرێدانْک، گفت، گفتە، مەرج، میجاز، واد، وادە، وەعدە، هەرێ، هەرێنی،
محکمی: بتەوی، بنهجهی، بهپشتی، بهجەمی، بەرقەراری، بەناڤی، بێڵهبتی، پالهپالی، پاوهجێیی، پاوهجێگەیی، پایەداری، پتەوی، پشتداری، پکێتی، پڵپی، پەیتی، تنی، تۆکمەیی، تونی، توندی، توندوتۆڵی، توندوگورجی، جێگرتوویی، خواتی، خۆڕاگری، خۆگری، خۆگرتوویی، خۆگرتەیی، خۆگیری، دامەزراوی، ڕاوەستاوی، ڕوختەیی، ڕەختەیی، ستووری، سڕوڕی، سفتی، سفتوسۆڵی، سەرتی، سەقامگیری، فرشکی، ڤهبریی، قاعیمی، قاهیمی، قایمی، قایموشەدایی، قراری، قوتوقایمی، قەرتی، قەیمی، کراری، کۆرسی، کەماچی، کەیاری، گورجی، مدرای، موکومی، مەحکەمی، هیقمی،
(حامص)
ئتیات، ئیحتیات، بەهرێز، پارێز، پارێزکاری، پتەوکاری، خۆپارێزی، شکۆ (بەشکۆوەچوومەژووری)، قایمکاری، کوش، لەسەرهەستی، مشوور، وریایی، وریاییو تێبینی، هەستڕاگری، هەمهت،
ئاکام وهبەرچاوگری، بیرلهپاشەڕۆژ، پاشبینی، پاشەڕۆژبینی، تێبینی، چەگناسی، دوورئەندێشی، دوورئەننێشی، دووربینی، دوورنواڕی، هندووربینی،
سپێر، یەدەک، یەدەگ، یەدەگی،
ئیحتیاتکردن، بەمشوورەوەکارکردن، بەوریاییو تێبینییەوەدەکارکردن، بەهرێزکردن، پارێزکردن، پارێزکاریکردن، پتەوکاریکردن، خۆپارازتن، خۆپاراستن، خۆلێلادان، بەشکۆوەبۆچوون، قایمکاریکردن، کوشکردن، لەسەرهەستبوون، وریابوون، وەیپارێزنای، هەستڕاگرتن، هەمهتکردن،
ئاکاموهبەر چاوگرتن، بیر لهپاشەڕۆژ کردنەوە، بیرلەدواڕۆژکردنەوە، پاشبینیکردن، پاشەڕۆژڕەچاوکردن، تێبینیکردن، چەگناسیکردن، دوورئەندێشیکردن، دوورئەننێشیکردن، دووربینیکردن، دوورنواڕین، هندووربینین،
اطمینان: ئارامی، ئارخەیانی، ئاسوودەیی، ئۆقرە، ئەرخەیانی، لەسەرسەرخۆیی، ئۆقرەگرتنەوە، ئەرخەیانی، ئەولەیی، باوەڕی، بڕوایی، بێخەمبی، پشتڕاستی، پشتقایمی، پشتووری، پشوو، پشی، تۆتکە، تۆتیکە، توێتکە، تهبت، ئەمن، تەوت، خاترجەمی، داساکاوی، داسرەفتوویی، داسرەوتوویی، داسەکنان، داسەکناوی، داکاساوی، داکاسیاگی، داکاسیوی، داکەسیاوی، داکەسیوی، داکەفتگی، داکەوتوویی، داڕماوی، دامراوی، دامرکاوی، داموکاوی، دانەویوی، دڵ ئاسوودەیی، دڵتەنایی، دڵنیایی، ڕۆسەکناوی، زەوتی، زەودی، ستارگرتوویی، ستاری، سرەفت، سرەوت، سرەوتوویی، سوکنا، سوکنایی، سهبووری، سێبووری، فکرئاسوودەیی، قیم، کپبی، کڕی، کوپ، کەوت، گونج، گونجاوی، گوێدنجی، متمانە، مدراوی، ورینگ، وەر کەفتگی، وەرکەوتوویی، هاڵە، هەدا، هەداری، هەدریوی، هەڤیا، هەندر، هێدیایهتی، هێور، هێوری،
اعتماد: باوەڕ، باوەڕی، بڕوا، بڕوایی، بەقا، تێڕادیتوویی، تێڕادیوی، خاترجەمی، ڕابینی، ڕکان، لێخاترجەمی، متمانە،
امانت (3): ئامانەت، ئامنەت، ئەمانهت، ئەمینی، ئەمینبوون، پاکی، دروستی، دروستکاری، دەسپاکی، دەستپاکی، ڕاستی،
برقراری: بتەوی، بهپشتی، بەرقەراری، پایەداری، پتەوی، پشتداری، توندی، خۆڕاگری، خۆگری، خۆگیری، دامەزراوی، ڕاوەستاوی، سەقام، قاعیمی، قاهیمی، قایمی، قەیمی،
پیمان: ئاد، ەمەگ، بڕیە، بەڵێن، بەڵێنی، بەینهت، پەیمان، پێمان، سامە، سۆز، سۆست، شۆن، شەرت، عەهد، قەرار، قەول، قەوڵ، قەولو قەرار، گرێدانْک، گفت، گفتە، مەرج، میجاز، واد، وادە، وەعدە، هەرێ، هەرێنی،
محکمی: بتەوی، بنهجهی، بهپشتی، بهجەمی، بەرقەراری، بەناڤی، بێڵهبتی، پالهپالی، پاوهجێیی، پاوهجێگەیی، پایەداری، پتەوی، پشتداری، پکێتی، پڵپی، پەیتی، تنی، تۆکمەیی، تونی، توندی، توندوتۆڵی، توندوگورجی، جێگرتوویی، خواتی، خۆڕاگری، خۆگری، خۆگرتوویی، خۆگرتەیی، خۆگیری، دامەزراوی، ڕاوەستاوی، ڕوختەیی، ڕەختەیی، ستووری، سڕوڕی، سفتی، سفتوسۆڵی، سەرتی، سەقامگیری، فرشکی، ڤهبریی، قاعیمی، قاهیمی، قایمی، قایموشەدایی، قراری، قوتوقایمی، قەرتی، قەیمی، کراری، کۆرسی، کەماچی، کەیاری، گورجی، مدرای، موکومی، مەحکەمی، هیقمی،
استواری
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
قایمی
استواری
واژگان مصوب فرهنگستان
[آمار، زیستشناسی-ژنشناسی و زیستفنّاوری] robustness
[آمار] عدم حساسیت نسبی یک روش آماری به نقض فرضهای معینی که این روش به آنها وابسته است
[زیستشناسی-ژنشناسی و زیستفنّاوری] پایداری سامانة زیستی در برابر جهشها و نوسانات محیطی
[آمار] عدم حساسیت نسبی یک روش آماری به نقض فرضهای معینی که این روش به آنها وابسته است
[زیستشناسی-ژنشناسی و زیستفنّاوری] پایداری سامانة زیستی در برابر جهشها و نوسانات محیطی
استواری
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
فارسی
آوایش:
/اُستُواری/
حاصل مصدر:
استواری
1. (استوار) بودن، استحکام. محکمی. سختی. ثبات. پایداری.
2. نظامی: استوار بودن یا درجه استوار داشتن.
3. قدیم: اعتماد. اطمینان.
انگلیسی:(backbone)
انگلیسی: (stableness)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
فارسی
آوایش:
/اُستُواری/
حاصل مصدر:
استواری
1. (استوار) بودن، استحکام. محکمی. سختی. ثبات. پایداری.
2. نظامی: استوار بودن یا درجه استوار داشتن.
3. قدیم: اعتماد. اطمینان.
انگلیسی:(backbone)
انگلیسی: (stableness)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین