استخوان
معنی
(اُ تُ خا) [ په. ] (اِ.)
۱- ماده سختی است که در ساختمان بدن مهره داران به کار رفتهاست و محل اتکای عضلات و مخاطها ودیگر قسمتهای نرم بدن است. استخوانهای بدن انسان و دیگر استخوان داران به دو دسته دراز و پهن تقسیم میشوند. در وسط استخوان ماده نرمی قرار گرفته که مغز استخوان نامیده میشود، استخوانها به وسیله مفاصل با یکدیگر مرتبط هستند.
۲- هسته: استخوان خرما.
۳- نژاد، نسل.
۴- اصیل.
۵- پایه بنا، بنیاد ساختمان. ؛~ سبک کردن کنایه از: زیارت رفتن، بخشیده شدن گناهان. ؛~ لای زخم گذاشتن الف - کار را ناقص انجام دادن. ب - کسی را در نگرانی و اضطراب نگه داشتن. ؛~ نرم کردن با زحمت بسیار صاحب تجربه شدن. ؛~ در گلو گرفتن رنج و محنت کشیدن. ؛~ پیش اسب، کاه پیش سگ وضع و ترتیبی سخت نادرست و نابسامان.
هممعنا / پادمعنا
- استه، عظم
- اصل، پایه
- نژاد، نسل
جست و جوی دقیق
استخوان
فرهنگ معین
(اُ تُ خا) [ په. ] (اِ.)
۱- ماده سختی است که در ساختمان بدن مهره داران به کار رفتهاست و محل اتکای عضلات و مخاطها ودیگر قسمتهای نرم بدن است. استخوانهای بدن انسان و دیگر استخوان داران به دو دسته دراز و پهن تقسیم میشوند. در وسط استخوان ماده نرمی قرار گرفته که مغز استخوان نامیده میشود، استخوانها به وسیله مفاصل با یکدیگر مرتبط هستند.
۲- هسته: استخوان خرما.
۳- نژاد، نسل.
۴- اصیل.
۵- پایه بنا، بنیاد ساختمان. ؛~ سبک کردن کنایه از: زیارت رفتن، بخشیده شدن گناهان. ؛~ لای زخم گذاشتن الف - کار را ناقص انجام دادن. ب - کسی را در نگرانی و اضطراب نگه داشتن. ؛~ نرم کردن با زحمت بسیار صاحب تجربه شدن. ؛~ در گلو گرفتن رنج و محنت کشیدن. ؛~ پیش اسب، کاه پیش سگ وضع و ترتیبی سخت نادرست و نابسامان.
۱- ماده سختی است که در ساختمان بدن مهره داران به کار رفتهاست و محل اتکای عضلات و مخاطها ودیگر قسمتهای نرم بدن است. استخوانهای بدن انسان و دیگر استخوان داران به دو دسته دراز و پهن تقسیم میشوند. در وسط استخوان ماده نرمی قرار گرفته که مغز استخوان نامیده میشود، استخوانها به وسیله مفاصل با یکدیگر مرتبط هستند.
۲- هسته: استخوان خرما.
۳- نژاد، نسل.
۴- اصیل.
۵- پایه بنا، بنیاد ساختمان. ؛~ سبک کردن کنایه از: زیارت رفتن، بخشیده شدن گناهان. ؛~ لای زخم گذاشتن الف - کار را ناقص انجام دادن. ب - کسی را در نگرانی و اضطراب نگه داشتن. ؛~ نرم کردن با زحمت بسیار صاحب تجربه شدن. ؛~ در گلو گرفتن رنج و محنت کشیدن. ؛~ پیش اسب، کاه پیش سگ وضع و ترتیبی سخت نادرست و نابسامان.
استخوان
فرهنگ عمید
(اسم) [پهلوی: astaxvān] ‹ستخوان›
[osto(e)xān]
۱. (زیستشناسی) هریک از قسمتهای سختی که اسکلت مهرهداران را تشکیل میدهد.
۲. [مجاز] قدرت؛ محکمی.
۳. (زیستشناسی) [قدیمی] = هسته: ♦ گه از نطفهای نیکبختی دهی / گه از استخوانی درختی دهی (نظامی۵: ۷۴۴)، ♦ چو خرما به شیرینی اندوده پوست / چو بازش کنی استخوانی در اوست (سعدی۱: ۳۸).
〈 استخوان شرمگاهی (عانه): (زیستشناسی) استخوان شرمگاه که جلو استخوان لگن قرار دارد.
〈 استخوان لامی: (زیستشناسی) استخوانی به شکل «ل» که در ناحیۀ گردن در بالای حنجره قرار دارد.
[osto(e)xān]
۱. (زیستشناسی) هریک از قسمتهای سختی که اسکلت مهرهداران را تشکیل میدهد.
۲. [مجاز] قدرت؛ محکمی.
۳. (زیستشناسی) [قدیمی] = هسته: ♦ گه از نطفهای نیکبختی دهی / گه از استخوانی درختی دهی (نظامی۵: ۷۴۴)، ♦ چو خرما به شیرینی اندوده پوست / چو بازش کنی استخوانی در اوست (سعدی۱: ۳۸).
〈 استخوان شرمگاهی (عانه): (زیستشناسی) استخوان شرمگاه که جلو استخوان لگن قرار دارد.
〈 استخوان لامی: (زیستشناسی) استخوانی به شکل «ل» که در ناحیۀ گردن در بالای حنجره قرار دارد.
استخوان
فرهنگ دهخدا
[اُ تُ خوا / خا] (اِ)(1) عَظْم. (دهار) (منتهی الارب). قسمت صلب و سختی که در بدن حیوان و نبات است. و آن عام است بر حیوانات و نباتات، برخلاف استه که مخصوص نباتات است. (برهان). عضویست که صلابت آن بدانجا رسد که آنرا نتوان دوتا کرد یا عضو منوی غیرحساس است که از غایت صلابت نتوان دوتا کرد. و قید غیرحساس در تعریف ثانی برای اخراج دندان است از استخوان. جزء جامد و صلب که دعامهء بدن انسان و دیگر حیوانات فقاری را متشکل میسازد. عدد استخوانهای تن مردم از روی صورت دویست و چهل و هشت پاره است بی استخوان لامی که اندر حنجره است و بی استخوانهای سمسمانی. (از ذخیرهء خوارزمشاهی).
تشریح ذره بینی:(2) از ملاحظهء با ذره بین در عظام یابسه مستفاد میشود که مجموع آنها حاصل شده اند از مواد عظمیه که از اصول تشریحیهء اساسیه مثل مواد تشریحیه که در نسوج عظام رطبه دیده میشود حاصل شده اند. این مواد عظمیه از جنس واحدند و شکل معینی ندارند و دارای املاح آهکی هستند که آنها را صلب و شکننده میکند. خانه خانه های صفاری که در جوف آنها واقع اند بعضی را استئوپلاست یا تجاویف مختصهء بعظم و بعضی دیگر را که بزرگند مجاری «هاوِر» بنام مشرّحی که آنرا منکشف کرده نامیده اند. (جواهرالتشریح تألیف میرزا علی ص 22).
حجاج؛ استخوان ابرو. (منتهی الارب). رسغ؛ استخوان احرامی(3)، استخوان دمعه.(4) سلامی؛ استخوان انگشت. (دهار). استخوان انگشت دست و پا. کسر و کِسر؛ استخوان بازو.(5)عُراق؛ استخوان باگوشت. (منتهی الارب). قصبهء کبری؛ استخوان بزرگ ساق(6). قصبهء صغری(7)؛ استخوان بیرونی ساق. قصبه الانف میکعه؛ استخوان بینی(8). عصعص؛ استخوان بن دنب. عظم لامی؛ استخوان بن زبان. عظم عقب(9)؛ استخوان پاشنه. صلع؛ استخوان پهلو. (منتهی الارب) (دهار). دنده.(10) رمام، رفات؛ استخوان پوسیده. عاج؛ استخوان فیل. (دهار). پیلسته. أخُر، آخرک؛ استخوان ترقوه(11). جناغ؛ چنبر گردن. عظم اکلیلی؛ استخوان جبهه(12). تمشش؛ استخوان خاییدن. (منتهی الارب). حرقفه(13)؛ استخوان خاصره. کعبره؛ استخوان درشت گره. (منتهی الارب). عظم الفخذ؛ استخوان ران(14). عظم رکابی؛ استخوان رکابی. رکاب گوش. رکاب الاذن(15). رفات و رمیم؛ استخوان ریزیده. لحی؛ استخوان زنخ. (دهار). استخوان زورقی(16). ظنبوب؛ استخوان ساق. (دهار). شَظیّه. شَظیّ. شِظیّ. (منتهی الارب). سته؛ استخوان سرین. (منتهی الارب). تریبه؛ استخوان سینه. (دهار). ج، ترائب. قص و قصص. (منتهی الارب). زند اسفل(17)؛ استخوان طرف انسی ساعد. زند اعلی؛ استخوان طرف وحشی ساعد. کعبره(18)؛ استخوان عجز. رجوع به عجز شود. عظم الوجنه(19)؛ استخوان عِذار. استخوان فخذ(20)؛ استخوان ران. استخوان قلابی(21)؛ یکی از هشت استخوان رسغ: و جمله استخوانها و گوشت و پوست او ریزیده. (ترجمهء تفسیر طبری) :
به پیش من آمد پر از خون رخان
همی چاک چاک آمدش زاستخوان.
فردوسی.
همه خرد در تن شده استخوان
چنان جسته از بیم رستم دوان.فردوسی.
کردی آنجا بگور مر خود را
همچنان استخوان که گشته رمیم.
ناصرخسرو.
از دست تو خوش نایدم نواله
زیراکه نواله ات پراستخوان است.
ناصرخسرو.
و در میان هر استخوانی پی متصل کرده اند تا از یکدیگر جدا کرده اند و بقول بعضی سیصدوشصت پاره استخوان آفریده است. (قصص الانبیاء ص 11).
استخوان پیشکش کنم غم را
زآنکه غم میهمان سگ جگر است.خاقانی.
درآمد چو پیل استخوانی بدست
کزو پیل را استخوان میشکست.نظامی.
توان بحلق فروبردن استخوان درشت
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف.
سعدی.
چند استخوان که هاون دوران روزگار
خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد.
سعدی.
عجب گر بمیرد چنین بلبلی
که بر استخوانش نروید گلی.سعدی.
همیشه خصم تو در سایهء همای بود
ز بس که بر سرش از بهر استخوان گردد.
(از سروری).
مخفف آن ستخوان است :
بلگد کرد دو صد پاره میانهاشان
رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان.منوچهری.
پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش
خونشان کرد بخم اندر و پوشید سرش.
منوچهری.
آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان.
منوچهری.
- امثال: استخوان سگ را شایسته است و سگ استخوان را.
استخوان خوردهء مجنون مفکن پیش همای که تعلق بجناب سگ لیلی دارد(22).
استخوان لای زخم (یا در زخم) گذاشتن؛ بقیتی از کار قابل انجام را برای سود بیشتر تمام نکردن. رجوع به امثال و حکم شود.
اگر گوشت یکدیگر را بخورند استخوانشان را پیش غریبه نمی اندازند؛ در اختلافات خانوادگی بیگانه را دخالت نمیدهند.
مگر گوشت را از استخوان می توان جدا کرد؛ نزدیکان و خویشان را نمیتوان از هم برید.
|| نام جانوریست غیرمعلوم. (مؤید الفضلاء) (برهان). شاید سی پیا (؟).
|| هسته. استه. نواه. حب. تخم. دانهء میوه ها. استهء خرما. (برهان). هستهء خرما و غیر آن. (مؤید الفضلاء). تخم خرما و انگور و انار و مانند آن. هسته های بی مغز پاره ای میوه ها. هستهء سنجد، استخوان انگور؛ تکج و هستهء آن. تخم درون حب آن. تکس؛ استخوان انگور بود. (فرهنگ اسدی نخجوانی). تگژ؛ استخوان انگور. (فرهنگ اسدی چ طهران ص 179). استخوان خرما؛ بفارسی اسم نوی التمر است. (تحفهء حکیم مؤمن) : و گروهی گفته اند نشانش [ نشان تمام رسیدن انگور ] آنست که چون بفشاری استخوانش بیرون جهد... (یواقیت العلوم). یک سال تجارت کردی و منفعت خویش بر اصحاب تفرقه کردی و درویشان را خرما دادی و استخوان خرما بشمردی، هرکه بیشتر خوردی بهر استخوانی درمی بدادی. (تذکره الاولیاء عطار). بعضی آن باشد [ از انواع شفتالو ] که با استخوان چسبیده باشد. (فلاحت نامه). درخت از استخوان میوه برآرد و استخوان میوه از درخت. (تفسیر ابوالفتوح).
خاصگان مریم از نخل کهن خرمای تر
خورده اند و بر جهودان استخوان افشانده اند.
خاقانی.
گه از نطفه ای نیک بختی دهی
گه از استخوانی درختی دهی.نظامی.
رطب بی استخوان آبی ندارد
چو مه بی شب بود تابی ندارد.نظامی.
ز کارآشوبی مریم برآسود
رطب بی استخوان شد شمع بیدود.نظامی.
چو خرما بشیرینی اندوده پوست
چو بازش کنی استخوانی دروست.سعدی.
|| اسدی در فرهنگ خویش «سفال» را استخوان جوز و فندق و مانند آن آورده. (فرهنگ اسدی چ طهران ص 18). و سفال، پوست گردکان و پسته و بادام و فندق و پوست انار خشک شده و امثال آنرا نیز گویند. (برهان). || نسل. نژاد : از اوردوی قوتوی خاتون از استخوان و او را دو پسرند. (جامع التواریخ رشیدی). نام او ایل ایکاجی از استخوان قنقرات. (جامع التواریخ رشیدی). نام او بقاجین ایکجی از استخوان ختایان. (جامع التواریخ رشیدی). نام او هیجین خواهر اقرابیکی از استخوان کورلوت. (جامع التواریخ رشیدی). دیگر کویک خاتون از استخوان پادشاهان اقوام اویرات دختر تورالجی کورکان. (جامع التواریخ رشیدی). خاتون دیگر قوتوی خاتون دختر... از استخوان پادشاهان اقوام... (جامع التواریخ رشیدی). اولجای خاتون دختر بورالجی کورکان از استخوان پادشاهان اقوام اویرات. (جامع التواریخ رشیدی). || نوعی از سلاح زنگیان. (غیاث از شرح سکندرنامه). نام سلاحی از اسلحهء جنگ. (مؤید الفضلاء) (برهان). ارهء پشت نهنگ که آلتی است اهل زنگ را برای جنگ. (آنندراج) :
درآمد چو پیل استخوانی بدست
کزو پیل را استخوان می شکست.نظامی.
|| پایه و بنیان عمارت.
-استخوان بزرگ؛ کنایه از شخصی است که او را اصالت و نجابت و نسب عالی بوده باشد. (برهان) (مؤید الفضلاء) (انجمن آرا). و امروز استخوان دار گویند.
-استخوان بزرگ داشتن؛ کنایه از اصیل و نجیب بودن. (آنندراج).
|| عظام بالیه، صاحبان اعتبار قدیم که امروز بواسطهء تغییر اوضاع و یا فقر آنان بچیزی نیستند.
-استخوان ترکاندن و ترکانیدن؛ بالا کشیدن. بلند شدن قد (بیشتر در دختران). فربه و بلند گشتن جوان و نوبالغ.
-استخوان خرد کردن؛ رنج بسیار در علمی یا هنری و مانند آن بردن.
-استخوان دررفتن؛ از جای بشدن استخوان.
-استخوان در گلو گرفتن؛ کنایه از رنج و محنت کشیدن باشد. (برهان) (رشیدی).
-استخوان در ناف گرفتن؛ بند شدن استخوان در ناف :
توان بحلق فروبردن استخوان درشت
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف.
سعدی.
-استخوان سبک کردن؛ کاستن گناهان بوسیلهء زیارت اعتاب مقدسه.
-استخوان سنگین داشتن؛ بحملهء صرعی و نوعی امراض عصبی مبتلا بودن.
-استخوان (کسی) سنگین شدن؛ دیوزد شدن. جنی شدن.
- استخوان شکستن؛ کسر عظم.
-استخوان شکستن در آموختن فنّی یا -علمی؛ سخت رنج بردن در آن. دود چراغ خوردن.
- بااستخوان؛ صاحب نفوذ کلمه و نفاذ امر و قدر و منزلت.
- کارد به استخوان رسیدن؛ به نهایت درجهء سختی و عسرت و شدت بکاری رسیدن.
- گرد از مغز استخوان کسی برآوردن؛ دمار از کسی برآوردن :
چو بریان شد از هم بکند و بخورد
ز مغز استخوانش برآورد گرد.
(شاهنامه چ بروخیم ص 435).
- مثل استخوان؛ سخت. صلب.
- یک پوست و یک استخوان شدن؛ سخت لاغر و نزار گشتن.
(1) - این کلمه با کلمهء یونانی اُسْتِئون (Osteon) بهمین معنی از یک ریشه است، بفرانسه: Os.
(2) - Anatomie microscopique des os.
(3) - Grand os du carpe.
(4) - Os lacrymal.
(5) - Le humerus.
(6) - Le tibia.
(7) - Prone.
(8) - Os nasal.
(9) - Os du talon.
(10) - Les cotes.
(11) - La clavicule.
(12) - Os frontal.
(13) - Os iliaque.
(14) - Le femur.
(15) - Etrier de l'oreille.
(16) - Os naviculaire.
(17) - Os cubitus.
(18) - Os radius.
(19) - Zygoma.
(20) - Femur.
(21) - Os crochu.
(22) - Qui m'aime, aime mon chien.
تشریح ذره بینی:(2) از ملاحظهء با ذره بین در عظام یابسه مستفاد میشود که مجموع آنها حاصل شده اند از مواد عظمیه که از اصول تشریحیهء اساسیه مثل مواد تشریحیه که در نسوج عظام رطبه دیده میشود حاصل شده اند. این مواد عظمیه از جنس واحدند و شکل معینی ندارند و دارای املاح آهکی هستند که آنها را صلب و شکننده میکند. خانه خانه های صفاری که در جوف آنها واقع اند بعضی را استئوپلاست یا تجاویف مختصهء بعظم و بعضی دیگر را که بزرگند مجاری «هاوِر» بنام مشرّحی که آنرا منکشف کرده نامیده اند. (جواهرالتشریح تألیف میرزا علی ص 22).
حجاج؛ استخوان ابرو. (منتهی الارب). رسغ؛ استخوان احرامی(3)، استخوان دمعه.(4) سلامی؛ استخوان انگشت. (دهار). استخوان انگشت دست و پا. کسر و کِسر؛ استخوان بازو.(5)عُراق؛ استخوان باگوشت. (منتهی الارب). قصبهء کبری؛ استخوان بزرگ ساق(6). قصبهء صغری(7)؛ استخوان بیرونی ساق. قصبه الانف میکعه؛ استخوان بینی(8). عصعص؛ استخوان بن دنب. عظم لامی؛ استخوان بن زبان. عظم عقب(9)؛ استخوان پاشنه. صلع؛ استخوان پهلو. (منتهی الارب) (دهار). دنده.(10) رمام، رفات؛ استخوان پوسیده. عاج؛ استخوان فیل. (دهار). پیلسته. أخُر، آخرک؛ استخوان ترقوه(11). جناغ؛ چنبر گردن. عظم اکلیلی؛ استخوان جبهه(12). تمشش؛ استخوان خاییدن. (منتهی الارب). حرقفه(13)؛ استخوان خاصره. کعبره؛ استخوان درشت گره. (منتهی الارب). عظم الفخذ؛ استخوان ران(14). عظم رکابی؛ استخوان رکابی. رکاب گوش. رکاب الاذن(15). رفات و رمیم؛ استخوان ریزیده. لحی؛ استخوان زنخ. (دهار). استخوان زورقی(16). ظنبوب؛ استخوان ساق. (دهار). شَظیّه. شَظیّ. شِظیّ. (منتهی الارب). سته؛ استخوان سرین. (منتهی الارب). تریبه؛ استخوان سینه. (دهار). ج، ترائب. قص و قصص. (منتهی الارب). زند اسفل(17)؛ استخوان طرف انسی ساعد. زند اعلی؛ استخوان طرف وحشی ساعد. کعبره(18)؛ استخوان عجز. رجوع به عجز شود. عظم الوجنه(19)؛ استخوان عِذار. استخوان فخذ(20)؛ استخوان ران. استخوان قلابی(21)؛ یکی از هشت استخوان رسغ: و جمله استخوانها و گوشت و پوست او ریزیده. (ترجمهء تفسیر طبری) :
به پیش من آمد پر از خون رخان
همی چاک چاک آمدش زاستخوان.
فردوسی.
همه خرد در تن شده استخوان
چنان جسته از بیم رستم دوان.فردوسی.
کردی آنجا بگور مر خود را
همچنان استخوان که گشته رمیم.
ناصرخسرو.
از دست تو خوش نایدم نواله
زیراکه نواله ات پراستخوان است.
ناصرخسرو.
و در میان هر استخوانی پی متصل کرده اند تا از یکدیگر جدا کرده اند و بقول بعضی سیصدوشصت پاره استخوان آفریده است. (قصص الانبیاء ص 11).
استخوان پیشکش کنم غم را
زآنکه غم میهمان سگ جگر است.خاقانی.
درآمد چو پیل استخوانی بدست
کزو پیل را استخوان میشکست.نظامی.
توان بحلق فروبردن استخوان درشت
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف.
سعدی.
چند استخوان که هاون دوران روزگار
خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد.
سعدی.
عجب گر بمیرد چنین بلبلی
که بر استخوانش نروید گلی.سعدی.
همیشه خصم تو در سایهء همای بود
ز بس که بر سرش از بهر استخوان گردد.
(از سروری).
مخفف آن ستخوان است :
بلگد کرد دو صد پاره میانهاشان
رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان.منوچهری.
پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش
خونشان کرد بخم اندر و پوشید سرش.
منوچهری.
آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان
جایی فکند دور و نگردد نگرانشان.
منوچهری.
- امثال: استخوان سگ را شایسته است و سگ استخوان را.
استخوان خوردهء مجنون مفکن پیش همای که تعلق بجناب سگ لیلی دارد(22).
استخوان لای زخم (یا در زخم) گذاشتن؛ بقیتی از کار قابل انجام را برای سود بیشتر تمام نکردن. رجوع به امثال و حکم شود.
اگر گوشت یکدیگر را بخورند استخوانشان را پیش غریبه نمی اندازند؛ در اختلافات خانوادگی بیگانه را دخالت نمیدهند.
مگر گوشت را از استخوان می توان جدا کرد؛ نزدیکان و خویشان را نمیتوان از هم برید.
|| نام جانوریست غیرمعلوم. (مؤید الفضلاء) (برهان). شاید سی پیا (؟).
|| هسته. استه. نواه. حب. تخم. دانهء میوه ها. استهء خرما. (برهان). هستهء خرما و غیر آن. (مؤید الفضلاء). تخم خرما و انگور و انار و مانند آن. هسته های بی مغز پاره ای میوه ها. هستهء سنجد، استخوان انگور؛ تکج و هستهء آن. تخم درون حب آن. تکس؛ استخوان انگور بود. (فرهنگ اسدی نخجوانی). تگژ؛ استخوان انگور. (فرهنگ اسدی چ طهران ص 179). استخوان خرما؛ بفارسی اسم نوی التمر است. (تحفهء حکیم مؤمن) : و گروهی گفته اند نشانش [ نشان تمام رسیدن انگور ] آنست که چون بفشاری استخوانش بیرون جهد... (یواقیت العلوم). یک سال تجارت کردی و منفعت خویش بر اصحاب تفرقه کردی و درویشان را خرما دادی و استخوان خرما بشمردی، هرکه بیشتر خوردی بهر استخوانی درمی بدادی. (تذکره الاولیاء عطار). بعضی آن باشد [ از انواع شفتالو ] که با استخوان چسبیده باشد. (فلاحت نامه). درخت از استخوان میوه برآرد و استخوان میوه از درخت. (تفسیر ابوالفتوح).
خاصگان مریم از نخل کهن خرمای تر
خورده اند و بر جهودان استخوان افشانده اند.
خاقانی.
گه از نطفه ای نیک بختی دهی
گه از استخوانی درختی دهی.نظامی.
رطب بی استخوان آبی ندارد
چو مه بی شب بود تابی ندارد.نظامی.
ز کارآشوبی مریم برآسود
رطب بی استخوان شد شمع بیدود.نظامی.
چو خرما بشیرینی اندوده پوست
چو بازش کنی استخوانی دروست.سعدی.
|| اسدی در فرهنگ خویش «سفال» را استخوان جوز و فندق و مانند آن آورده. (فرهنگ اسدی چ طهران ص 18). و سفال، پوست گردکان و پسته و بادام و فندق و پوست انار خشک شده و امثال آنرا نیز گویند. (برهان). || نسل. نژاد : از اوردوی قوتوی خاتون از استخوان و او را دو پسرند. (جامع التواریخ رشیدی). نام او ایل ایکاجی از استخوان قنقرات. (جامع التواریخ رشیدی). نام او بقاجین ایکجی از استخوان ختایان. (جامع التواریخ رشیدی). نام او هیجین خواهر اقرابیکی از استخوان کورلوت. (جامع التواریخ رشیدی). دیگر کویک خاتون از استخوان پادشاهان اقوام اویرات دختر تورالجی کورکان. (جامع التواریخ رشیدی). خاتون دیگر قوتوی خاتون دختر... از استخوان پادشاهان اقوام... (جامع التواریخ رشیدی). اولجای خاتون دختر بورالجی کورکان از استخوان پادشاهان اقوام اویرات. (جامع التواریخ رشیدی). || نوعی از سلاح زنگیان. (غیاث از شرح سکندرنامه). نام سلاحی از اسلحهء جنگ. (مؤید الفضلاء) (برهان). ارهء پشت نهنگ که آلتی است اهل زنگ را برای جنگ. (آنندراج) :
درآمد چو پیل استخوانی بدست
کزو پیل را استخوان می شکست.نظامی.
|| پایه و بنیان عمارت.
-استخوان بزرگ؛ کنایه از شخصی است که او را اصالت و نجابت و نسب عالی بوده باشد. (برهان) (مؤید الفضلاء) (انجمن آرا). و امروز استخوان دار گویند.
-استخوان بزرگ داشتن؛ کنایه از اصیل و نجیب بودن. (آنندراج).
|| عظام بالیه، صاحبان اعتبار قدیم که امروز بواسطهء تغییر اوضاع و یا فقر آنان بچیزی نیستند.
-استخوان ترکاندن و ترکانیدن؛ بالا کشیدن. بلند شدن قد (بیشتر در دختران). فربه و بلند گشتن جوان و نوبالغ.
-استخوان خرد کردن؛ رنج بسیار در علمی یا هنری و مانند آن بردن.
-استخوان دررفتن؛ از جای بشدن استخوان.
-استخوان در گلو گرفتن؛ کنایه از رنج و محنت کشیدن باشد. (برهان) (رشیدی).
-استخوان در ناف گرفتن؛ بند شدن استخوان در ناف :
توان بحلق فروبردن استخوان درشت
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف.
سعدی.
-استخوان سبک کردن؛ کاستن گناهان بوسیلهء زیارت اعتاب مقدسه.
-استخوان سنگین داشتن؛ بحملهء صرعی و نوعی امراض عصبی مبتلا بودن.
-استخوان (کسی) سنگین شدن؛ دیوزد شدن. جنی شدن.
- استخوان شکستن؛ کسر عظم.
-استخوان شکستن در آموختن فنّی یا -علمی؛ سخت رنج بردن در آن. دود چراغ خوردن.
- بااستخوان؛ صاحب نفوذ کلمه و نفاذ امر و قدر و منزلت.
- کارد به استخوان رسیدن؛ به نهایت درجهء سختی و عسرت و شدت بکاری رسیدن.
- گرد از مغز استخوان کسی برآوردن؛ دمار از کسی برآوردن :
چو بریان شد از هم بکند و بخورد
ز مغز استخوانش برآورد گرد.
(شاهنامه چ بروخیم ص 435).
- مثل استخوان؛ سخت. صلب.
- یک پوست و یک استخوان شدن؛ سخت لاغر و نزار گشتن.
(1) - این کلمه با کلمهء یونانی اُسْتِئون (Osteon) بهمین معنی از یک ریشه است، بفرانسه: Os.
(2) - Anatomie microscopique des os.
(3) - Grand os du carpe.
(4) - Os lacrymal.
(5) - Le humerus.
(6) - Le tibia.
(7) - Prone.
(8) - Os nasal.
(9) - Os du talon.
(10) - Les cotes.
(11) - La clavicule.
(12) - Os frontal.
(13) - Os iliaque.
(14) - Le femur.
(15) - Etrier de l'oreille.
(16) - Os naviculaire.
(17) - Os cubitus.
(18) - Os radius.
(19) - Zygoma.
(20) - Femur.
(21) - Os crochu.
(22) - Qui m'aime, aime mon chien.
استخوان
واژهنامه گوند (کردی به کردی و فارسی به کوردی)
استخوان[ا] (ئوستەخڤان - ustexvan)ئێسقان، ئێسک.
استخوان
واژهنامه کاوه (فارسی به کردی)
استخوان
(ا)ئیستیخوان، ئێسقان، ئێسک، پڵان، پەڵان، پێشە، سخان، سقان، سوخال، سۆقان، سنجان، سووقان، قۆر، کاتە، کارت، کارتە، وەرسەل، هەست، هەستو، هەستە، هەستی، هێستک، هێستی، هێسک، هێسیک، یەسک،
(ا)ئیستیخوان، ئێسقان، ئێسک، پڵان، پەڵان، پێشە، سخان، سقان، سوخال، سۆقان، سنجان، سووقان، قۆر، کاتە، کارت، کارتە، وەرسەل، هەست، هەستو، هەستە، هەستی، هێستک، هێستی، هێسک، هێسیک، یەسک،
استخوان
واژهنامه هژار (فارسی به کردی)
ئیسخوان,ئیسقان,ئێستک,ئێسقان,ئێسک,پهڵان,پڵان,پێشه,سخان,سقان,سووقان,سۆقان,گرتک,گرک,گیتر,گیتک,ههست,ههسته,ههستو,ههستی,هێستک,هێستی,هێسک,وهرسهل,کاته,کارت,کارته,کارته,یهسک
استخوان
واژگان مصوب فرهنگستان
[اَرتاپزشکی] bone
بافت سخت تشکیلدهندۀ اسکلت بدن
بافت سخت تشکیلدهندۀ اسکلت بدن
استخوان
واژهنامه آزاد ویکی پدیا
ریشه لغت:
پهلوی
آوایش:
/اُستِخوان/
اسم:
استخوان جانوری
1. هر یک از قسمتهای جامد و سخت که بخش اعظم (اسکلت) مهرهداران را تشکیل میدهد.
2. ماده سختی است که در ساختمان بدن مهره داران به کار رفتهاست و محل اتکای عضلات و مخاطها ودیگر قسمتهای نرم بدن
3. استخوانهای بدن انسان و دیگر استخوان داران به دو دسته دراز و پهن تقسیم میشوند. در وسط استخوان ماده نرمی قرار گرفته که مغز استخوان نامیده میشود، استخوانها به وسیله مفاصل با یکدیگر مرتبط هستند.
4. پایه بنا، بنیاد ساختمان. استعاره:
5. استخوا سبک کردن کنایه از: زیارت رفتن، بخشیده شدن گناهان.
6. استخوان لای زخم گذاشتن الف- کار را ناقص انجام دادن. ب- کسی را در نگرانی و اضطراب نگه داشتن.
7. استخوان نرم کردن: با زحمت بسیار صاحب تجربه شدن.
8. استخوان در گلو گرفتن: رنج و محنت کشیدن.
9. استخوان پیش اسب، کاه پیش سگ: وضع و ترتیبی سخت نادرست و نابسامان. واژههای مشتق شده: (استخوان خاجی)، (استخوان خاصره)، (استخوان ران)، (استخوان اطلس)، (استخوان چکشی)، (استخوان ترقوه)، (استخوان ترکاندن)، (استخوان اسفنجی)، (استخوان تهیگاه)، (استخوان پسسری)
آلمانی: ت|de|Knochen
اسپانیایی: ت|es|hueso
انگلیسی: bone en
ایتالیایی: ت|it|osso
پرتغالی: ت|pt|osso
تاجیکی: ت|tg|устухон
روسی: ت|ru|кость
فرانسوی: ت|fr|os
هلندی: ت|nl|been
ایتالیایی: (osso)
انگلیسی: (bone)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
پهلوی
آوایش:
/اُستِخوان/
اسم:
استخوان جانوری
1. هر یک از قسمتهای جامد و سخت که بخش اعظم (اسکلت) مهرهداران را تشکیل میدهد.
2. ماده سختی است که در ساختمان بدن مهره داران به کار رفتهاست و محل اتکای عضلات و مخاطها ودیگر قسمتهای نرم بدن
3. استخوانهای بدن انسان و دیگر استخوان داران به دو دسته دراز و پهن تقسیم میشوند. در وسط استخوان ماده نرمی قرار گرفته که مغز استخوان نامیده میشود، استخوانها به وسیله مفاصل با یکدیگر مرتبط هستند.
4. پایه بنا، بنیاد ساختمان. استعاره:
5. استخوا سبک کردن کنایه از: زیارت رفتن، بخشیده شدن گناهان.
6. استخوان لای زخم گذاشتن الف- کار را ناقص انجام دادن. ب- کسی را در نگرانی و اضطراب نگه داشتن.
7. استخوان نرم کردن: با زحمت بسیار صاحب تجربه شدن.
8. استخوان در گلو گرفتن: رنج و محنت کشیدن.
9. استخوان پیش اسب، کاه پیش سگ: وضع و ترتیبی سخت نادرست و نابسامان. واژههای مشتق شده: (استخوان خاجی)، (استخوان خاصره)، (استخوان ران)، (استخوان اطلس)، (استخوان چکشی)، (استخوان ترقوه)، (استخوان ترکاندن)، (استخوان اسفنجی)، (استخوان تهیگاه)، (استخوان پسسری)
آلمانی: ت|de|Knochen
اسپانیایی: ت|es|hueso
انگلیسی: bone en
ایتالیایی: ت|it|osso
پرتغالی: ت|pt|osso
تاجیکی: ت|tg|устухон
روسی: ت|ru|кость
فرانسوی: ت|fr|os
هلندی: ت|nl|been
ایتالیایی: (osso)
انگلیسی: (bone)
فرهنگ بزرگ سخن/ فرهنگ لغت معین
استخوان
دانشنامه آزاد ویکی پدیا
اُستخوان جسم جامدی است که تشکیلدهندهٔ اسکلت جانوران و بخشی از استخوانبندی است. استخوان به شکلهای گوناگون و اندازههای بسیار متفاوت در بخشهای مختلف اندام جای گرفته سازهٔ درونی و بیرونی پیچیدهای دارد. بخش بیرونی استخوان سفت و سخت و پدیدآمده از مواد آلی مانند کلاژن و املاح معدنی چون فسفات کلسیم و کربنات کلسیم است. استخوانها دارای وزن کمی هستند ولی محکم و پایدارند و عملکرد بسیاری دارند. تولید گلبولهای سفید و قرمز، انبار کردن املاح و بالا بردن توان جابجایی را استخوان انجام میدهد. در زمان تولد حدود ۲۷۰ استخوان در بدن انسان وجود دارد. با افزایش سن بعضی از این استخوانها به هم چسبیده و در نهایت ۲۰۶ استخوان را برای یک فرد بالغ ایجاد میکنند. بزرگترین استخوان بدن استخوان ران و کوچکترین آنها استخوانچههای رکابی گوش میانی هستند.